مادران دادخواه نگهبانان حافظه‌ای که هرگز اعدام نمی‌شود؛ قسمت اول

۱۴۰۵/۵/۱۳

روایتی که تاریخ نباید فراموشش کند؛ بهای آزادی را چه کسانی پرداختند؟

گفتگو با عشرت نجیب‌زاده و رباب برائی

با سلام خدمت بینندگان سیمای آزادی. در طی حاکمیت طولانی‌ مدت و طی دهه‌ها حاکمیت فاشیسم بر میهن اسیرمان، طبعاً مبارزه برای آزادی از همان ابتدا شروع شده و تا به امروز ادامه داشته است. در طی این سال‌ها بهترین جوانان میهنمان برای آزادی به خاک افتادند که هر کدام از آنها داستان خاص خودشان را دارند؛ داستان‌هایی که می‌توان به جرأت گفت در تاریخ معاصر بی‌سابقه بوده است.

چه سرکوب‌هایی که علیه مردم ما صورت گرفت و چه مقاومت‌هایی که در برابر این رژیم شکل گرفت. در کنار این دلاوری‌ها، باید به خانواده‌هایی اشاره کنیم که عزیزانشان را از دست دادند، در کنار آنان ایستادند و سال‌ها این مقاومت را ادامه دادند.

از آنها می‌توان گفت کمتر گفته شده است؛ رنج و دردی که بر شانه‌های خود حمل کردند، به‌ویژه مادران؛ که آن هم می‌توان به جرأت گفت در تاریخ معاصر بی‌نظیر بوده و کمتر به این شکل اتفاق افتاده است.

مینا انتظاری هستم، زندانی سیاسی دهه شصت که هفت سال را در زندان‌های اوین و قزلحصار بودم. امروز افتخار دارم که در خدمت دو تن از مادران و خانواده‌های مبارز مقاومت ایران باشیم تا داستان‌هایشان را، تا آنجا که می‌توانند، برای ما بازگو کنند. می‌دانیم که مادران کمتر صحبت می‌کنند و کمتر داستان‌هایشان را می‌گویند. امروز در خدمتشان هستیم تا اندکی از خودشان برای مردم ایران و به‌ویژه نسل جدید بگویند.

خانم عشرت نجیب‌زاده که ما ایشان را به نام مادر دهقان می‌شناسیم، مادر سه شهید مجاهد خلق و زندانی سیاسی سابق در زندان شیراز، و همین‌طور خانم رباب برائی از زندانیان سیاسی زندان عادل‌آباد شیراز. خوشحالیم که امروز هر دو شما را در اینجا داریم. بفرمایید. مادر جان، مادر دهقان بفرمایید.

از دیوارهای ساواک تا صفوف مقاومت؛ آغاز راهی که بازگشتی نداشت

مادر دهقان: با سلام به همه عزیزان. من پسرم مهران، در سال ۵۶، قبل از اینکه انقلاب بشود، از همان زمانی که تظاهرات‌ها و شعارنویسی‌ها شروع شد، فعالیتش را آغاز کرد. البته در مدرسه داریوش شیراز درس می‌خواند. از همان زمان، در حد سن و سال خودش که حدود پانزده سال یا کمتر داشت، شروع به فعالیت کرد.

شعارنویسی و به هر حال فعالیت با دوستانش تا سال ۵۷ ادامه داشت. اوایل سال ۵۷ که تظاهرات‌ها خیلی شدید شده بود، ساواک او را هنگام شعارنویسی دستگیر کرد و به اداره ساواک برد. ما تا نصف شب دنبالش می‌گشتیم و پیدایش نمی‌کردیم. با همه دوستان و آشنایان تماس گرفتیم اما خبری نشد و بسیار مضطرب و نگران بودیم. تا اینکه نزدیک نیمه‌شب ساواک زنگ زد و گفت مهران دهقان، پسر شما، اینجاست و بیایید او را ببرید. پدرش رفت اداره ساواک، او را تحویل گرفت و از همان سال فعالیتش به‌طور جدی آغاز شد.

اوایل که به سازمان وصل شده بود، من بسیار خوشحال شدم که به این گروه پیوسته است. ما هم همراه او پیش رفتیم. هر جا می‌رفت دنبالش بودم و هر فعالیتی می‌خواست انجام بدهد، همکارش بودم. تا سال شصت که برادرزاده من، محمدرضا نجیب‌زاده، اعدام شد. بعد از آن، داروخانه پدرش را بستند، کتاب‌فروشی برادر دیگرم را هم تعطیل کردند و بعد از شهادت محمدرضا، برادران و خواهرانش را از مدرسه اخراج کردند و دیگر اجازه ادامه تحصیل نداشتند.

اینو که شما دارید می‌گویید، مربوط به دوره...

سال شصت.

بعد از انقلاب را می‌گویید.

بعد از انقلاب، سالی که رضا را اعدام کرده بودند.

بله، رضا نجیب‌زاده.

رضا نجیب‌زاده.

و موقعی که ایشان را اعدام کردند، پیکرش را تحویل نمی‌دادند. پدرش در داراب بود؛ فردی بسیار شناخته‌شده و مورد احترام همه مردم. همان شب که برادرزاده‌ام اعدام شد، برادرم از شیراز تماس گرفت و گفت این اتفاق افتاده است. مادر رضا را هم گرفته بودند و دو ماه زندانی بود. بعد از پیگیری، آزاد شد و ما هم به داراب برگشتیم.

وقتی خانه، گورستان شد؛ روایتی از جنایتی فراموش‌نشدنی

برای تحویل جنازه، متأسفانه تا ساعت دو یا سه نیمه‌شب پیکر را تحویل نمی‌دادند. همه دوستان و اطرافیان برادرم بارها به سپاه رفتند و برگشتند و تلاش کردند تا سرانجام جسد را تحویل گرفتند. اجازه نمی‌دادند پیکر را بیرون ببرند. خانواده خودش او را غسل دادند.

خود خانواده.

خود خانواده. حتی اجازه ندادند او را به قبرستان ببرند و دفن کنند. دو برادر من خانه‌هایشان کنار هم بود. در حیاط خانه یکی از برادرها دو اتاق وجود داشت. همان‌جا شروع کردند به کندن قبر.

یعنی در واقع داخل خانه؟

داخل خانه.

برادرزاده‌تان رضا؟

بله.

رضا نجیب‌زاده.

آن زمان چند سال داشت؟

هجده ساله بود.

پسر هجده‌ساله‌شان را اعدام کردند و خانواده مجبور شد او را در خانه...

بله، قبر را آماده کردند. در حیاط او را شستند. شاید ساعت چهار یا پنج صبح بود که پیکر را تحویل داده بودند. هرچه می‌شستند، خون بند نمی‌آمد؛ چون از پا تا سر هدف گلوله قرار گرفته بود. حدود بیست‌ودو تیر به بدنش زده بودند و آخرین گلوله به مغزش اصابت کرده بود و مغز این بچه متلاشی شده بود.

بعد از همه آن تلاش‌ها و شست‌وشوها، شاید ده یا پانزده بسته پنبه از داروخانه آوردند و داخل بدنش گذاشتند تا بتوانند خون را بند بیاورند.

زخم‌هایی که زمان هم درمانشان نکرد؛ حافظه‌ای که هنوز زنده است

به هر حال بند بیاورند. مادر جان، من می‌توانم از چهره شما ببینم که این خاطرات هنوز بعد از گذشت سال‌ها چه درد سنگینی را در وجودتان زنده نگه داشته است.

واقعاً هیچ‌وقت فراموش نمی‌شود. شاید خیلی چیزها را در زندگی دیده باشم و فراموش کرده باشم، اما این مسائل همیشه جلوی چشمم است.

ولی به هر حال ما برای ثبت در تاریخ اینها را بازگو می‌کنیم. می‌دانم برای شما خیلی سخت است، اما می‌خواهیم نسل‌های بعد ببینند که فقط یک خانواده، فقط یک خانواده ایرانی، یک خانواده مجاهد، چه بهایی را از آن سال‌های دور تا به امروز پرداخت کرده است. می‌دانم برایتان سخت است، برای همین فعلاً اینجا مکث می‌کنیم تا کمی آرام‌تر باشید و دوباره به سراغ شما برمی‌گردیم.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط