بخوان بنام گل سرخ؛ مجاهدین شهید ملیحه مرتضوی و علی اصغر غلامی
۱۴۰۵/۵/۲۳
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت، که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
مجاهد شهید، ملیحه مرتضوی، متولد ۱۳۳۷ از زنجان، مهندس کشاورزی و گوینده خبر رادیو زنجان، در سن ۲۴ سالگی در تاریخ ۲۰ اردیبهشت سال ۱۳۶۱، پس از دستگیری در پاسگاه هولار در جاده کیاسر و هنگام انتقال به مقر سپاه، در درگیری و تصادف به شهادت رسید.
ملیحه مرتضوی فارغالتحصیل از دانشکده کشاورزی زنجان بود. او همزمان با تحصیل، در رادیو به کار مشغول شد. پس از انقلاب ضد سلطنتی، او که شاهد خیانتهای خمینی و سردمداران رژیم پلیدش بود، صفوف مجاهدین را برای نبرد برگزید.
او بنا به توصیه سازمان، همراه با فعالیتهای مختلف سیاسی در ستادهای مجاهدین، گویندگی در رادیو را نیز ادامه داد و با به کارگیری ذوق سرشار و بیان آتشین خویش، از هر فرصتی برای اشاعه فرهنگ انقلابی از رادیو استفاده کرد.
مردم زنجان، صدای پرشور او را که به خواندن سرگذشت مجاهدین شهید و دکلمه اشعار انقلابی میپرداخت، به یاد دارند.
ملیحه در پاییز سال ۱۳۵۹ به جرم فروش نشریه مجاهد دستگیر و راهی زندان شد.
او در اوین تحت بازجویی و شکنجه مستقیم توسط لاجوردی قرار گرفت. بر اثر شکنجه نمیتوانست راه برود. وی باردار بود و همواره از مشت و لگد لاجوردی به پهلوهایش میگفت و به بیماری کلیوی دچار شد. سپس بعد از ۶ ماه با ضمانت آزاد شد و فرزندش را بلافاصله بعد از آزادی به دنیا آورد.
ملیحه مجدداً به فعالیتش با سازمان ادامه داد و سرانجام در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۱، هنگامی که به همراه مجاهد قهرمان، فرمانده مهری شیرینگی، با اتومبیل عازم یک مأموریت انقلابی بود، توسط مزدوران رژیم آخوندی در پاسگاه هولار در جاده کیاسر دستگیر شدند.
حین انتقال آنها به مقر سپاه در ساری، آنها با یک طرح متهورانه و با پاکبازی تحسینبرانگیز، با پاسداران درگیر شدند و دو پاسدار را به درک واصل کردند و اتومبیل از جاده خارج و هر دو مجاهد خلق به شهادت رسیدند.
بیشک، راه سرخ آنان به سحر سرخ پیروزی بدل خواهد شد.
***
مجاهد شهید، علیاصغر غلامی، متولد ۱۳۳۵ از مشهد، دیپلم صنعتی، در سن ۳۲ سالگی در جریان قتلعام سال ۱۳۶۷، حلقآویز شد و به شهادت رسید.
علیاصغر غلامی در آخرین ملاقاتش، یادداشتی را که خطاب به مسعود رجوی، رهبر مقاومت نوشت و به عنوان آخرین پیام و وصیتنامه به مادرش داد تا به سازمان مجاهدین برساند.
او نوشته است:
«با تمام وجود، سلام بر عزم و اراده آهنینت، ای رها شده.
سلام بر دستهای نیرومندت که میفشارند.
سلام بر گامهای استوارت که درمینوردند.
سلام بر چشمان نافذت که میشکافند.
و سلام بر قلب گرمت که از عشق سرشار است.
و سلام بر تمام وجودت، ای مجاهد مهاجر.
با من حرف بزن. از اندیشههایت بگو که هر چه بگویی، مرا در آن بهرههای فراوان میباشد.
البته از تو زیاد شنیدم، اما خالص و پاک نبودند.
در اینجا هر چیز که بر یاد تو باشد، در زنجیر است.
جهلشان جاودان که یاد تو در قلبها جای دارد. حتی اگر قلبها را برای راندن تو سوراخ کنند، یاد تو را ابدی ساختند.
سلام بر شهادت، علیاصغر غلامی.»
