گزیده‌یی از سخنان شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم؛ قسمت دوم

قتل عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟

گزیده‌یی از سخنان شاهدان در برنامه ارتباط مستقیم

 یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵

قسمت دوم 

ارتباط مستقیم ـ قتل عام زندانیان سیاسی :راز گشوده

بتول ماجانی: با سلام به شما و برادر سنابرق و با سلام و درود به همه شهدای قتل عام سال ۶۷ و دیگر شهدای راه حق و آزادی.

 من به اختصار میگم که هفت سال زندان بودم، چهار بار دستگیر شدم. بار اول سال ۶۰ بود. بار دوم خرداد سال ۶۱ که سه سال تو زندان بودم و شکنجه و اتفاقات خیلی زیادی اونجا به ما افتاد. و یکی از چیزایی که من اینجا می‌تونم اعلام کنم دیدن جمعیت بسیار زیاد بند بود. چون من بند ۲۴۶ پایین زنان بودم، وقتی رفتم حدود هزار تا ۱۲۰۰ نفر اون زمان در اول دستگیری بود، هنوز کسی رو به اسم قزلحصار نفرستاده بودند و به خاطر همین جمعیت خیلی زیاد بود، یعنی طوری بود که بچه‌ها نوبتی می‌خوابیدند. و از همون شب‌هایی که بچه‌ها رو از کنار ما می‌بردند برای اعدام و ما شب‌ها با شنیدن رگبار و با شمردن تعداد تک‌تیرها می‌فهمیدیم که چه تعداد اون شب اعدام شدند. من از خانواده مجاهدین هستم کلاً. هفت تن از اعضای خانواده من که همشون از مجاهدین و از هواداران مجاهدین بودند و به دست سفاک خمینی اعدام شدند. دایی من سال ۶۰ زیر شکنجه اعدام شد، شهید شد که قبلش هم پنج سال به مدت پنج سال در زندان‌های شاه بود. اسمش علی خلبانی بود. و پسرخاله من احمد محمدی که سال ۶۰ اعدام شد. بقیه غلامرضا محمدی، سنم آقایان، عتیقه آقایان که خواهر و برادر بودند. عبدالحسین ماجانی و زهرا ناظمی از کسانی بودند که در قتل عام سال ۶۷ اعدام شدند. من اولین نکته رو بگم که امیر آقایان و طیبه آقایان خواهر و برادر بودند. سنم تو زندان اوین بود، امیر و زهرا ناظمی در زندان سمنان بودند. من یکی دیگه از اقوامم تو اون زندان بود که گفت ۳۷، ۴۰ نفر اون زمان تو زندان سمنان بودند که از این ۴۰ نفر ۳۷ نفر رو اعدام کردند. از جمله زهرا ناظمی که پنج سال حکم داشت و امیر آقایان که سه سال حکمش. از ۴۰ نفر ۳۷ نفر رو اعدام کردند و سه نفر موندن که اون سه نفرم اون نوبت بودن که به خاطر صحبت‌های منتظری اینا دیگه دست نگه داشتن. ولی من از روی شهادتی که اون فرد که الان هنوز هم زنده است بهم داد و از اقوام نزدیک من بود، من این رو به شما اعلام می‌کنم.

بتول ماجانی: یکی دیگه از موارد مواردی که خب اتفاق افتاد، پدر امیر بود که وقتی که بهش خبر اعدام این دو تا بچه رو دادند، اون بنده خدا هم همونجا سکته کرد و فوت کرد. در مورد قتل عام سال ۶۷ من یه خاطره خاصی دارم. اونم اینه که من پنجم مرداد سال ۶۷ تو خونه بودم که اطلاعاتی ریختن خونه‌مون و بعد از بهم ریختن خونه اینا منو با خودشون بردن. وقتی که اومدم سر کوچه دیدم یه مینی‌بوس آوردن همراه خودشون ولی یه لیستی تو دستشونه که لیست اسامی زندانی‌های آزاد شده بود. یه چشم‌بند دادن، منو رو سوار مینی‌بوس کردند و از اونجا همه ادرس به ادرس رفتن و بچه‌هایی که آزاد شده بودند قبلاً زندانی بودند. از خونه‌ها گرفتن و همراه با ما مینی‌بوس که پر شد ما رو شبانه بردن به زندان کمیته مشترک. از اونجا ما رو بردن بازجویی، دوباره ضرب و شتم و شکنجه و موارد دیگه هم بهشون اونجا روی من اعمال شد. ما دو هفته اونجا بودیم. بعد از دو هفته ما رو بردن زندان اوین. من خب عملیات فروغ جاویدان را می‌دانستم ولی از  داخل زندان خبری نداشتم. وقتی که اومدیم ما رو بردن بند اسایشگاه که همش سلول‌های انفرادی بود. ما رو بردن اونجا یه دو روزی نگه داشتن، بعدش ما رو صدا کردن گفتن آماده شیم برای دادگاه. وقتی من اومدم بیرون دیدم تعداد خیلی زیادی از بچه‌ها تو صفن چون من سالهای قبل و روزهای قبل که رفته بودم دادگاها اینجوری نا مفهوم دادگاه نمی‌بردن چندین مورد بود پس همینجوری که پشت سر هم ایستاده بودیم با چشم بند تو راه من از خواهری که جلوی من بود پرسیدم چه خبر اینجا گفتش که دارن می‌برن دادگاه برای قتل عام گفتم چجوریه چی شده گفت تو از کجا اومدی خبر نداری گفتم منو از خونه گرفتن اوردن بعد من سراغ پسرخالم حسن اقایی رو گرفتم گفتم اون چطوره خبر داری ازش گفت اره اونا توی اتاق در بسته بودن ۳۵ نفر بودن که از بچه های مقاوم بودن که از بچه‌های مقاوم بودن که پاسداران مرتب می‌اومدن به اتاقشون اون‌ها رو مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند با چکمه و باتوم و اینا. و دقیقاً این بچه‌ها رو قبل از بردن همین بلا رو سرشون آوردن و همشون رو بردن. اینا جزو اولین گروهی بودند که از بند رفتند و همشون رو اعدام کردند. ما با هم راه رفتیم تا یک سالن دیگه که تعداد زیادی جمعیت اونجا هستن. یه طرف خواهر، یه طرف برادرا. بعد اینقدر جمعیت زیاد بود که دو سه سری جلوی هم می‌نشوندن ما رو. بعد دونه دونه می‌بردن دادگاه. می‌بردن بیرون، صف می‌کردند. بعد من که رفتم اینا پرونده منو که خوندن شروع کردن داد و هوار زدن هر کدومشون که این منافقه این چند بار دستگیر شده، رفته دوباره برگشته. خلاصه سر و صدا و منو آوردن بیرون و گذاشتن بردن از اون سالن به یه راهرو می‌خورد، انتهای راهرو پر سلول بود که سلول‌های قدیمی بود و هر کدوم از ما رو توی اون سلول‌ها بعد از دادگاه می‌ذاشتن. بعد من وقتی که توی سلول رو نگاه کردم دیدم که تعداد زیادی از بچه‌ها رو دیوار اسمشونو همراه با تاریخ و متن شعری چیزی نوشته بودن و خداحافظی کرده بودن. این خیلی صحنه دردناکی بود.

دیوار پر بود، معلوم بود آدم‌های زیادی اومدن تو این سلول رفتن. بعد دیگه آخر شب دوباره منو برداشتن بردن آسایشگاه. من یه مورد دیگه هم می‌خواستم از خاطرات حمید خلاق‌دوست مرحوم در این مورد دادگاه بگم که برام تعریف کرده بود. می‌گفت روزی که اینا رو بردن دادگاه یه  طرف مثلاً می‌گفتن اینا صف اعدامی‌ها، یه طرفم صف اونایی که باید برن بند. گفت من وقتی رفتم دادگاه برگشتم، منو تو صف اعدامی‌ها نشوندن. بعد از یه مدت یکی از این پاسدارها اومد گفتش که اونایی که اونور نشستن، بیان این طرف. اونایی که اینور ننشستن برن اونور جابجا کرد همه رو. گفت این جوری شد که اون بچه‌ها رو بردن اعدام. بعد ما رو برگردوندن بند. بعد از اعدام‌ها ناصریان ملعون اومد تو بند منو دید، دراومد گفت ا تو چرا زنده‌ای تو باید اعدام شده باشی. می‌خواستم بگم که این اتفاقاتی هم تو این جریان دادگاه افتاده بعد من وقتی که اومدم توی سلول تا چهار پنج ماه توی سلول بودم. یکی از خاطراتی که توی سلول من دارم این بود که اینا بچه‌های غیرمذهبی رو وقت اذان که می‌شد تک‌تک می‌بردن و بهشون شلاق می‌زدن. سهمیه داشتن اینا. و این خیلی خاطره تلخی بود برای من. چرا که وقتی نماز و عبادت ما همراه شده بود با شکنجه انسان‌های دیگه. من دو تا خاطره از بچه‌های زندانیم دارم. یکیشون زهرا کیاییه که من سال ۶۱ زمانی که توی راهروهای شکنجه‌گاه اوین بودم، من اونو شبانه‌روز پشت در شکنجه نگه داشتن. توی یکی از اون شب‌ها یه دختری آوردن که دختر جهادی بود، ۱۰ ساله بود. پاهاش رو زده بودن، پاهاشو لت و پار کرده بودن. خیلی ناراحت بود. بعد اینکه آوردن من بهش گفتم پا تو بذار رو زانوی من بذار من برات بمالم. پاهاشو یه مقدار ماساژ دادم، آرومش کردم. بعد گفتش که من چیزی ندارم که باهامو ببندم. بعد من گفتم من یه روسری دارم، یک گل سر. می‌تونم بهت بدم. گل سر دادم بهش که باهاش ببنده. زهرا بعدش دوباره می‌گفت من بعدها که دیدمش گفت بعد از اون شب منو بردن خیلی شکنجش کرده بودن طوری که استخون پاش از کف پاش نمایان بود ما همدیگر رو تو بهداری دیدیم چون منم پاهام زخمی بود دو ماهی توی بهداری بودم اون رو می‌بردنش برای عمل بعد به من گفت بطول حواست باشه من اومد پهلوت منو هوشیار کن اینا می‌برن وقتی بیهوش می‌‌‌کنن میان از ما اعتراف بگیرن که چیزایی که نگفتیم بگیم و باید ما سریع هوشیار بشیم چون دفعه قبلش این کارا رو کرده بودن اینم از خاطرات بود که من سال ۶۳ این حکمش این مدت اعدام بود همش تحت فشار قرارش می‌دادن که مصاحبه کنه تا حکمش بشکنه اون تسلیم نشد ایستاد ایستاد بعد حکمش بعد از ۳ چهار سال از اعدام شد ۱۵ سال ولی بعدا در قتل‌عام سال ۶۷ اعدام شد و یه مورد دیگه بود از خواهرای پنج مهر سال شصت که  اسمش ناهید بود ناهید افشار این زمانی که دستگیر شده بود ۱۲ سالش بود می‌گفت من با دوتا دیگه از دوستام که ۱۴ سال بودن دستگیر شدم این دو تا رو اعدام کردن اینو نگهش داشتن می‌بردنش می‌زدنش تعریف می‌کرد می‌گفت یه دفعه منو میزدن من برای اینکه دیگه نزنن گفتم قلبم درد می‌کنه که اون گفت قلب کدوم وره گفتش که من اشتباهی گفتم سمت راست چونکه نمی‌دونستم قلب کدوم وره سر بازجو گفت که من حالا همچین می‌‌زنمت تا قلبت درد بگیره بفهمی که کدوم وره این ناهیدو خیلی تحت فشار گذاشتن که ببره حتی ۹ ماه بردنش طبق گفته خودش ۹ ماه برده بودن تو خونه‌‌ی پاسداری نگه داشته بودن که روش کار کنند ولی باز برگشته بود توی بندم بندهای ۲۴۶ پایین این اتاق یکش بند بریده مزدورا و خائنین بود این طفلک رو همش به این نقطه نگه می‌داشتن که روش کار کنند اونو به اصطلاح ببرونن ولی اون هر فرصتی پیدا می‌کرد سریع می‌اومد طرف ما اتاقای ما بعد در اومد زندان گفت بتول اینا هرچی قدر که به من فشار بیارن اخه برادر مسعود توی قلب منه من نمی‌تونم اونو از قلبم بیرون کنم

به این حکم اعدام دادن اونم مثل زهرا مهدویان چند سال مقاومت کرد اونجا تو زندان داشت قربانی می‌شد و بهش ۱۵ سال حکم دادن روزی که این حکم رو داده بودن اومده بود بچه‌ها اونقدر خوشحال بودن. جشن گرفته بودن که این بچه نجات پیدا کرد. ولی متاسفانه اونم در قتل عام سال ۶۷ اعدام شد.حرف زیاده من سه مورد دیگه هم از بچه‌هایی که بیرون بودن گرفتن. یک دوستی داشتم که اونم از بچه‌های مجاهد بود تویه زندان با ما دوست بود. اون تعریف کرد که تو یه گوشه توی همون مرداد سال ۶۷ یکی از برادر رو که اعدام کرده بود، بچه هم داشت. اینا اظهار کرد اطلاعات که اون روز گفت: «من امروز آب و میوه، آب و لیمو می‌خوام بگیرم فردا می‌آم.» بعد این فرداش که رفت دیگه برنگشت. اعدامش کردند و اینکه من خوشبختانه تونستم چند سال پیش با آقای جاوید رحمان، هم همراه با حمید خلاق دوست همسر مرحومم ملاقات داشتیم. منم از همه خاطرات و قتل‌عام گفتم و از خیانت گالیندوپل به این قتل‌عام توضیح دادم و اون خیلی احساس شرمندگی کرد. من سه صفحه نوشتم و همه اینا رو گفتم به عنوان شاهد، ارائه دادم اینها رو. حالا من اینو می‌گم که من در سال ۶۱ که رفتم گفتم: «بنده ماه هزار و دویست نفر بود و این سال ۶۷، پنج ماه بعدش که رفتم تو بند دیدم از اون همه جمعیت فقط ۸۰ نفر مونده بودند.» تعدادی دیگه هم مونده بود. و بعد در اولین ملاقات مادرم با لباس سیاه همراه با برادرام اومد و گفتش که پنج نفر از اعضای خونواده ما در این قتل‌عام به شهادت رسیدند. و در آخر بگم که خوشبختانه خانواده من زمانی که احضار شدند برای گرفتن وسایل و اینکه می‌خواستند ازشون تعهدنامه بگیرن، برای اینکه مراسم نگیرن، خانواده من قبول نکردن، امضا نکردن. و خوشبختانه اومدن توی محل یک هفته تمام کوچه رو چراغونی کردن، گل‌بارون کردن و خونه ما مرکزی شد برای خانواده‌هایی که عزیزانشون از دست داده بودن و نمی‌تونستم مراسم بگیرم. گفتم در محله ما ۶۰  تا اعدام شده بودند. مادرم تعریف می‌کرد که همه می‌اومدن پیش ما عزاداری می‌کردن. مادرم می‌گفت من فریاد می‌زدم حسین زمانم، رسول زینب و اسیرم بتول. و بعدش بازجو منو صدا کرد. اعتراض کرد و گفت این مادر پدر ما رو در اورده. گفتم: بچه‌‌اش رو اعدام کردید» انتظار چی دارین ازش.

مجری: درود به شما بتول عزیز واقعاً می‌دونم که اگر فرصت باشه کتاب‌ها و می‌تونید بگید. واقعاً هزاران سخن در سینه دارید. تشکر می‌کنم که در همین وقت محدود توانستید در واقع یک پرده‌ای از حقایقی که در قتل‌عام ۶۷ گذشته بردارید، اونچه که خودتون از نزدیک شاهدش بودید. سپاسگزارم از اینکه با ما همراه شدید بتول عزیز. خدا نگهدارت باشه.

سنابرق زاهدی: بله واقعاً این گزارشی که دادین، گزارش بسیار بسیار جامعی بود. همه زمینه‌ها رو در واقع می‌پوشوند. از موارد مشخص بچه‌هایی که تو قتل‌عام اعدام شدند تا له کردن اون پدر و بعد دستگیری زندانیان آزادشده با مینی‌بوس و لیستی که گفتن واقعاً اینا خیلی خیلی شهادت فوق‌العاده بود. امیدوارم که همه اینا رو

مجری: و هزار و ۲۰۰ نفری که در زندان بودن و وقتی برگشتن فقط ۸۰ نفر

سنابرق زاهدی: بله این یعنی این همه نمونه‌ها، هم نمونه‌های خاص، هم نمونه‌های عام که گفتیم فی‌الواقع همه شهادتتون خیلی شهاد تاثیرگذار و جدی و بخوام بگم که در واقعیت قتل‌عام رو نشون می‌داد. خیلی حرف‌ها هست، خب مثلاً یه گوشه یه وقتی آدم می‌خواد خود این صحنه رو می‌بینه. مثلاً این خواهری که ۱۲ سالش بود دستگیر شده بعد سالیان شکنجه شده بعد تو قتل‌عام اعدام شده. بعد مثلاً این این وقایع فی‌الواقع هر کدومش یک داستان، یک تاریخه. خیلی فوق‌العاده بود این شهادت شما خواهر بتول. من که می‌دونم امیدوارم و مطمئنم که حتماً شما این کارو کردین که اینا رو با همه اجزا و جزئیات مدون کرده باشید. گفتیم به آقای جاوید رحمان هم گفتین بسیار عالی بود و واقعاً همین همین شهادت‌هاست که در واقع تکون داد که بالاخره به اون گزارش تاریخی انجامید. واقعاً دست شما درد نکنه. اونا که رفتند که همینجور که گفتین خب به وظیفه خودشون قیام کردند و عهدشون رو وفا کردند و رفتن پیش خدا ولی خب ما که موندیم باید همون رسالت اونا رو که به اصطلاح ادامه بدیم و در عین حال پیامشون رو به همگان برسونیم. این وظیفه ماست و همینجور که گفتین خیلی خیلی واقعاً شهادتتون عالی و فوق‌العاده بود. تشکر.

مجری: آقای سنابرق زاهدی، یک موضوع دیگه‌ای که سؤال هست اینه که در مقابل به هر حال این همه پنهان‌کاری و تحریف، به قول شما حالا از نقطه‌آغازهای متفاوت اذعان نکردن به گستردگی مجاهدین در فاز سیاسی یا اعتقاد و آرمان عمیق اون‌ها به آزادی مردم ایران و سر موضع ایستادنشون یا همه این‌ها، اما در مقابل همه اینا مقاومت چه کارزاری رو در این سال‌ها پیش برده و به چه نتایجی رسیده؟

سنابرق زاهدی: خب عرض کنم خدمتتون که همونجور که اشاراتی کردین البته این این این حرف که این موضوع خودش فکر کنم موضوع یک یک جلسه هست.

سنا برق زاهدی: ولی به هر حال اگر بخوایم نگاه کنیم همونجور که گفتم در واقع از همون زمان خود قتل‌عام تا فی‌الواقع جهان در بی‌خبری بود از اونچه که اتفاق می‌افته، سازمان مجاهدین به سرعت در واقع همون اطلاعات اولیه، اسامی اولیه یعنی به سرعت، چند صد اسم به سرعت اینا رو من یادمه اینا رو مورد به مورد جمع‌آوری کردیم و بعد اینا رو به همه قسمت به همه ارگان‌های بین‌المللی و همینجور به عفو بین‌المللی رسوندیم. در واقع کانال دقیق و کامل و اصلی تغذیه عفو بین‌المللی هم از همین از همین کانال بود. برای اینکه عفو هم که خب فی‌الواقع یدی نداشت سیطره‌ای و اونچه که در داخل ایران می‌گذشت نداشت. بعد از اون ور همزمان با اون خانواده‌ها هم در داخل ایران هم در خارج ایران هواداران در خارج ایران اعتصاب غذا کردند بعد تظاهراتی کردند بعد به همه مراجع بین‌المللی مراجعه کردند. یادش بخیر دکتر کاظم فی‌الواقع رهبری این کارزار خارج کشور رو در رابطه با سازمان‌های بین المللی رو به عهده داشت. مصاحبه‌های متعدد بعد تو داخل موقعی که گالیندوپل رفت ایران که الان خواهرمون هم بهش شرکت کردن اونجا خب روشن بود که دارن می‌خوان یک خلاصه یک سرپوشی بذارن به این جنایت. چون که این نکته رو فراموش کردم اولاً بگم که در واقع یکی از دلایل اینکه این سریت و این خفای رژیم تونست ادامه پیدا بکنه این بود که سیاست بین‌المللی هم همسان و همساز بود با رژیم. یعنی در واقع سیاستی که می‌خواست به هر حال نوعی رفسنجانی رو به عنوان آدم مدره و معتدل و اینا جلوه بده بنابراین و جنگ تموم شده بود خمینی مرده بود به خصوص بعد که خمینی مرد می‌خواستن یه جوری مثلاً رژیمو تلاش تلاش تلاش تاریخی که همه کشورهای غربی کردن به قیمت خون و همه چیز مردم ایران فی‌الواقع این این سیاست جنایت‌کارانه‌ای که این سالیان ادامه پیدا کرده سیاست مماشات که همچنان هم ادامه داره. به هر حال منظور که اینا به خدمت رژیم دراومدن که اینو نگه دارن. از این ور خب ما مجاهدین فی‌الواقع از هیچ تلاشی فروگذار نکردن. من یادمه اون موقع که گالیندوپل می‌خواست بره ایران یک یک چیز یک به اصطلاح بسیجی در داخل مجاهدین در هم در ارتش آزادی‌بخش همه جا کردیم در همه جا که به اسناد و مدارک بسیار عظیمی دادیم که داشته باشه با خودش که بدونه چی چی می‌گذره. البته وقتی رفت اونجا رژیم تونست صحنه رو عوض بکنه بعد که برگشت گزارش داد، گزارش خائنانه‌ای فی‌الواقع داد گزارشیش طوری بود که این گزارش اصلاً واقعیت قتل‌عام باید نفر.

سنابرق زاهدی: آره نتیجتاً موجب شد که یک یک به اصطلاح تلاش گسترده‌ای مگه مثل کتاب ما درآورده بودیم که نامه‌ها، انعکاس‌ها، مصاحبه‌ها، مخصوصا در‌الواقع می‌خوام بگم که از همون زمان خود قتل‌عام این جریان ادامه داشت. دیگه یا حالا گل کار همون که همونجور که اول اشاره کردیم اون نامه تاریخی رهبر مقاومت به به کوئللار بود که بعد نامه‌های متعدد بعدش همه ادامه پیدا کردن اعتراف‌های متعدد البته قتل‌عام که هرچی اطلاعات جدیدی می‌اومد جمع‌بندی اطلاعات و خود اطلاعات به بالاترین مرجع بین‌المللی هم داده می‌شد. این کارها با هم در واقع جریان داشت تا اینکه به هر حال بعد از اینکه چیز شد بعد از اینکه بعد از در واقع در سال گفتم ۲۰۰۰ که کتاب منتظری درامد خب این وارد یک فضای جدیدی شد. فضای جدیدی شد به این خاطر که اسنادی اومد که اثبات‌کننده در اساس حرفایی بود که ما قبلاً برده بودیم. به همین خاطر این یک فضای جدیدی ایجاد کرد تا سال ۹۵ که در واقع سال ۹۵ دیگه خواهر مریم فراخوان به دادخواهی دادند که جنبش دادخواهی در واقع شکل گرفت و خیلی گسترده که همونجور که گفتم دیگه کتاب‌ها از این کتاب‌هایی که من اشاره کردم براش مال این دوران دیگه. کتاب‌های متعدد در مورد قتل‌عام نوشته شد بعد کنفرانس‌های متعدد، سخنرانی‌ها، جلسات، نظریه‌ها، نظریه‌های متعدد از برجسته‌ترین حقوق‌دانان بین‌المللی از جمله مثلاً خود همین آقای جفری رابرتسون این مقاله یک گزارش به اصطلاح مفصلی در مورد قتل‌عام مجاهدین نوشته که در واقع به نوعی نشون داده که می‌تونه نسل‌کشی هم تلقی بشه. مجموع این فعالیت‌ها در واقع در نهایت و البته در دوره‌های مختلف اجلاس‌های سازمان ملل هم در ژنو به خصوص در همه اجلاس‌هاش هیئت‌های مقاومت حضور داشتن. همین فکت‌ها و همین حقایق رو می‌دادن و نتیجه این شد که در نهایت همه این تلاش‌ها به این انجامید که آقای جاوید رحمان در سال ۲۰۲۴ اون گزارش تاریخی خودش رو داد که در واقع با شرح فکت‌ها و وقایع و بررسی حقوقی کیس به این نتیجه رسید که قتل‌عام صورت گرفته در سال ۶۷ هم در مورد مجاهدین هم در مورد مارکسیست‌ها در واقع هم جنایت علیه بشریت هست هم می‌تونه نسل‌کشی تلقی بشه که این در واقع یک گام جدیدی بود در به اصطلاح ابعاد، مضمون و تعهدات بین‌المللی که ایجاد می‌کنه علیه رژیم برای کشورهای مختلف

سنابرق زاهدی: بله که این جنبش ایشون همچنان هنوزم ادامه داره و امیدواریم که الان دیگه شعار در واقع اینه که همواره توی موضع‌گیری‌های خواهر مریم هست که سازمان ملل باید یعنی در واقع شورای امنیت سازمان ملل باید مسئله حقوق بشر رژیم رو بهش بپردازه که حالا دیگه اینکه کی محقق بشه باید دید.

مجری: بله با تشکر از شما. دوستان عزیز خیلی خیلی وقتمون محدوده. داریم می‌رسیم به زمان اخبار. دوستانی که پای خط هستند خواهش می‌کنم که خیلی کوتاه مشاهداتشون رو بگن. آقای اکبر بندعلی از آلمان بله از آلمان با ما همراه هستند. خواهش می‌کنم بفرمایید.

اکبر بندعلی: با سلام به شما، با سلام به همه بینندگان عزیز و همه زندانیان سیاسی و کانون‌های شورشی راجع به اعدام‌های سال ۶۷ خمینی فتوا داده بود که همه زندانیان سر موضع بایستی اعدام بشن. در اون موقع ما گوهردشت بودیم از سال ۶۵ ناصریان یا مقیسی ملعون رئیس زندان بود. و من در سر برخوردهایی که در اون موضوع ورزش با بیرون داشتیم با زندان داشتیم بر سر مسائل مراحل مختلف پرسشنامه‌هایی که می‌دادند نظرمون رو راجع به حکومت و مجاهدین بیان کنیم. واسه سه روز واسه اینا روشن شده بود که همه ما سر موضعیم. واسه ناصریان که مجری فرمان قتل خمینی در زندان‌ها بود، از تو گوهردشت باعث همه مون اعدام شدیم و ناصریان می‌خواست اینو می‌خواست. اواخر تیرماه من بند اول، یک رو صدا کردم بردن به طرف بند جهاد. وقتی که یکی از بچه‌ها از بند یک، بچه بودن که احتمالاً زندان‌بان فکر می‌کرد که اینا موضعشون ملایمتره. وقتی که یکی از بچه‌ها پرسید از عباسی، حمید عباسی چرا ما رو بردید به اونجا؟ حمید عباسی گفت: شما رو می‌بریم اونجا که بقیه که اینجا هستن اعدامشون کنیم. روز پنجشنبه ۶ مرداد موقع بعد از آمار ۹ نفر از بچه‌ها رو بردن بیرون. بعد که برگشتن من با رضا زند صحبت کردم گفتم چی شد؟ رضا گفت که اتهام از ما پرسیدند، من اتهام مجاهد گفتم. با اتهام مجاهد گفتن، باری از دوشم برداشته شد. خیلی خیلی راحت شدم. از مهران پرسیدم چی شد؟ مهران گفت: کتک اساسی خوردم. با مفتول زدن تو سرم. سرمو نگاه کن باد کرده. اما اتهام مجاهد گفتم. راضی‌ام از اینکه اتهام کتک رو خوردم و راضی‌ام از اینکه گفتم اتهام مجاهده.

روز پنجشنبه تلویزیون و از بند ما رو بردن، روزنامه‌ها رو قطع کردن، ملاقات ما رو قطع کردن. بیمارستان داروخونه درمانگاه رو قطع کردن ارتباط ما رو با دنیای خارج قطع کردن و شایع کرده بودن که هیئت عفو تشکیل شده برای ازادی زندانیان. اعدام‌های سال ۶۷ در گوهردشت روز شنبه ۸ مرداد شروع شد. اولین روز اعدام در پشت سوله بند ما انجام شد. پشت سوله بچه‌ها صبح دیدند که یه دونه از لای پنجره سالن بند سه طبقه سوم دیدند که یه دونه فرعون داره حمل می‌شه به طرف سوله. با رضا زند ته بند نشسته بودیم داشتیم صحبت می‌کردیم،  با توجه به اینکه افغانی‌ها دیگه تو سالن‌ها کار نمی‌کردن و پاسدارا همه پوتین پوشیده بودند، رضا گفت: اکبر اینا می‌خوان ما رو اعدام کنن. حالا که می‌خوان اعدام کنن بهتر که سرودخوان بریم اعدام بشیم. رضا شروع کرد به سرود خوندن یکی از سرودهای مجاهدین که در باز سرودی رضا رو و اون ۹ نفر رو صدا کردن بردن. صدا کردن بردن واسه اعدام اون روز بعد از ظهر من از لای پنجره دیدیم که داوود لشکری شرینی پخش می‌کنه بین بین زندان‌بان‌ها، بین نگهبان‌ها. و به خودمون گفتیم که بی‌شرف‌ها اعدام‌های ما رو به جشن سرور نشستند. در بند صحبت اعدام بود. بچه‌ها اعدام رو به سخره گرفته بودند. با رضا شاهرخ رضایی که هم اتاق من بود، بچه تنکابن، صدای خیلی خوبی هم داشت. تو آخرین مراسم شعر کاروان و بنان و خونده بود صحبت می‌کردیم. شاهرخ یه روز دو ماه داشت که حکمش تموم بشه. شاهرخ دو ماه داشت که حکمش تموم بشه، به من گفت: اکبر تو اعدام میشی من آزاد می‌شم، دو ماه دیگه می‌رم خونه‌تون. راجع به تو صحبت می‌کنم. رضا شاهرخ رضایی اعدام شد. با حسین سبحانی صحبت می‌کرد. حسین گفت: اکبر دانش اموز بود که دستگیر شد حسین سبحانی گفت: اکبر تو عمرت رو کردی پیر شدی. اگه منو دار بزنن تو عمرت رو تو برو بجای من اعدام شو. حسین سبحانی اعدام شد. با هادی جوادزاده صحبت می‌کردم. حاجی گفت: اکبر من می‌رم اعدام می‌شم. حکومت خمینی ارزش زندگی نداره من نمی‌خوام زنده بمونم. با مهران صمدی دانشجویی بود، دانشجوی دانشگاه انگلیس بود. بعد از انقلاب از انگلیس اومد ایران. بعد هوادار مجاهدین می‌شد. قد کوچیکی داشت قد کوتاهی داشت با خنده می‌گفت من می‌رم تو چمدون قایم می‌شم. اگه گفتم مهران صمدی بگین مهران نداریم. یه شب موقع شام خوردن. داشتیم شام می‌خوردیم یه دفعه طاهر از طرف بچه ها پرید با خوشحالی گفت: بچه‌ها من از خدا خواستم که موقع اعدام پاهام نلرزه فال گرفتم با حافظ دیدیم که چه فال خوبی شروع کرد. شعر حافظ رو خوندن. طاهر از بعد از اعدام شد. ابراهیم مشهدی گردنش رو عمل کرده بودند، گردنش رو بسته بودند با بانداژ بود. ابراهیم مشهدی با خنده می‌گفت: بچه‌ها اگه منو دار بزنن سرم از تنم جدا می‌شه. ابراهیم اعدام شد. یه روز اومدن تو بند محمد فرمانی رو صدا کردن. محمد فرمانی یه نفر ببخشید. یه روز اومدن تو بند یک نفر رو صدا کردن، گفتیم نیستش. قبلاً بردید. محمد فرمانی جلوی در بود .وقتی محمد فرمانی رو گرفتن بردن. محمد رو بردن دادگاه برای اول اعدام نشد بعد برگردوندن اتاق فرعی اونجا که وقتی از حجمش بالای اعدام باخبر شد، در زد به نگهبان گفت: من می‌خوام برم دوباره دادگاه. من هوادار مجاهدینم. می‌خوام حرفایی که اول زدم پس بگیرم. من هوادار مجاهدینم. محمد فرمانی محمد فرمانی اعدام شد. و با توجه به اعدام بردن محمد فرمانی و حرفی که روزه روزای اول حمید عباسی نقل شده بود به این نتیجه رسیده بودیم که همه‌مون همه رو می‌خوان اعدام کنن. همه منتظر اعدام خودشون بودیم. و در اون توی نامفهوم حتی تو اون موقع شب‌ها که اعدام صورت می‌گرفت حدود ساعت ۱۱ شب دو تا کامیون از گوهردشت می‌رفت بیرون. ما با خودمون گفتیم که اینا پیکر عزیز پاک  پیکر عزیزان ما رو دارن می‌برن بیرون. یک شب دیگه از این کامیونا اومد پایین بند ما که طبقه سوم بودیم پایین بند چون دنده عقب رفت زیر لامپ مهتابی جلوی اشپزخانه وایستاد من از طبقه سوم جنازه‌ها رو، این پیکرها رو تا تا بالای کامیون پر شده بود می‌دیدیم. به سکوت مطلق این پیکرها رو نگاه می‌کردیم و منتظر خودمون بودیم. همه منتظر بودیم که نوبتمون برسه. من تو اون شرایط شعر شاملو همیشه مد نظرم بود.

در این راه نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب. ما بیرون زمان ایستاده‌ایم. با دشنه ترخ برگرده هامان. هیچ کس با کس سخن نمی‌گوید که خاموشی با هزار زبان در سخن است. هم مردگان خویش نظر می‌کنیم بی‌طرح خنده‌ای. نوبت خویش را انتظار می‌کشیم با تلخ خنده‌ای. منو روز ۲۵ مرداد بردن دادگاه. تا اون روز تا ظهر اون روز هرچی رو بردن دادگاه محکوم به اعدام شد. از ظهر ۲۵ مرداد اعدام‌ها در گوهردشت متوقف شد. و هرچند ناصریان خواهش کرده بود از هیئت مرگ که اینایی که تا اینجا آورده‌ایم به کارشان رسیدگی بکنید هیئت قبول نکرد و ۲۵ مرداد، .... دادگاه تو گوهردشت تموم شده بود  که ۱۰ روز بعد واسه بچه‌های مارکسیست دادگاه شد و بقیه. حالا به امید سرنگونی حکومت کثیف و آخوندی، به امید روزی که تمامی جنایتکاران قوه قضائیه از اون موقع تا حالا به دادگاه کشونده بشن و به سزای اعمالشون برسن.

مجری : ممنون، تشکر می‌کنم آقای بندعلی بخصوص که می‌دونم اختصار رو رعایت کردین و الا خیلی حرفا دارین بزنیم. تشکر می‌کنم از حضورتون و واقعا حداقل یه تعداد محدودی از این مجاهدین رو سر موضع بودنشون و این شادابی و غرورشون در لحظات اعدام واقعا خب چی می‌شه گفت جز اینکه شایسته‌ی واقعا همین نام مجاهد بودن. درود بر شما. خسته نباشید. خیلی ممنون. و آخرین تماسمون از انگلستان آقای ابراهیمی رو داریم همراه خودمون. آقای ابراهیمی همینطوری به من از اتاق فرمان دارن فشار میارن که لحظاتی بیشتر به اخبار نمونده. خواهش می‌کنم شما هم اختصار رو رعایت کنید. بفرمایید.

امید ابراهیمی از انگلستان: من هم خدمت شما و مهمان برنامه آقای سنابرق زاهدی سلام عرض می‌کنم. برنامه بسیار خوبی که گذاشتین و واقعا برای ما که شاهدان اون داستان بودیم، شاهدان اون قتل عام و کشتار واقعا چشممون رو بازتر می‌کنه. چرا که رژیم سعی کرده بود که این قتل عام رو از چشم جهانیان و مردم ایران به دور نگه داره ولی با گذر زمان و این وقایعی که اتفاق افتاد و این تلاشی که مقاومت ایران کردن، ابعاد این باز و بازتر می‌شه. من فقط در اینجا می‌خواستم چون وقت کم هستش، من یکی می‌خواستم راجع به، تا اونجایی که خودم شاهد بودم، راجع به ابعاد این قتل عام بگم و اینکه این از قبل طراحی شده بود. ببینید من در اسفند ماه سال ۶۶ به زندان گوهردشت منتقل شدم از زندان قم. زندان ساحلی قم. در اونجا نه تنها ما که از زندان قم اومده بودیم از بچه‌های مشهد بودند، بچه‌هایی از کرمانشاه اومده بودند و اینها همش نشون دهنده اینه که این انتقال در زمانی صورت گرفته که می‌خواهند یه برنامه ای بریزند. در اواخر تیرماه بند ما که بند یک زندان گوهردشت بود، به بند مقابل بند جهاد بردن. در همون موقعی که ما رو به اون بند می‌بردن ما با اعتراض بسیار شدیدی مخالف این کار بودیم. چرا که اونجا بند عادی ها بود. و این انتقال خودش نشون دهنده طراحی و برنامه‌ریزی برای اعدام ها بود. این انتقال در تیرماه صورت گرفت، در اواخر تیرماه. ولی اعدام ها در پنجم مرداد توی اوین و هشتم مرداد توی گوهردشت صورت گرفت و این نشون میده که اینها برای این قتل عام طراحی کرده بودند. و همچنین من وقتی که اونجا توی بند مقابل بند جهاد بودیم با اعتراض و اعتصاب غذا و هر وسیله ای که از دستمون بر می‌اومد اعتراض می‌کردیم. چرا که نمی‌خواستیم ما رو با زندانیان عادی تو یک جا بذارن. در اونجا یه پاسداری بود، یه سر پاسداری بود به نام فرج که این به من گفتش که دست از این کارهاتون بردارید، بد می بینید. من بهش گفتم که ما تجربه سال ۶۰ رو داریم، شما روزی ۲۰۰، ۳۰۰ تا اعدام می کردین. دیگه از اون بدتر چی می‌خواد باشه؟ که این سرپاسدار به من گفتش که روزهایی خواهید دید که به روزهای سال ۶۰ غبطه می‌خورید. و این اتفاقا و این حرفا زمانی شد که هنوز عملیات فروغ جاویدان اتفاق نیفتاده بود. اینها تمام شواهد و گواه‌هایی هستند که نشون میده که این قتل عام از قبل تعیین شده بوده. و یک مورد دیگه ای که بود این بود که چون من قبلش در زندان قم بودم، هیچ یک از بچه‌های زندان قم زنده باقی نموند. من بعد از اینکه از زندان آزاد شدم در سال ۷۰، اولین چیزی که خیلی برام اهمیت داشت این بود که برم ببینم که بعد از قتل عام برای بچه‌ها تو زندان قم چه اتفاقی افتاده. و واقعا وقتی که رفتم با خب، قم تقریبا یک شهرستان نسبتا کوچکی هست نسبت به تهران و وقتی که پرس و جو کردم، هیچ یکی از اون بچه‌های زندان قم رو ندیدم. تا اینکه از طریق برادر یکی از بچه‌ها مطلع شدم که تمام بچه‌های قم توی قتل عام شهید شدند. و این رو من همیشه بارها گفتم که من خب بالاخره از زندان قم خبر داشتم و الان دارم میگم که اینها شهید شدند. حالا اون شهرستان‌هایی که هیچ کسی ازشون باقی نمونده، هیچ نام و نشانی ازشون باقی نمونده و همینطوری که شما تو برنامه گفتین از قول پورمحمدی که ۳۰ هیئت برای شهرستان‌ها بوده ببینید در اون شهرستان‌ها چه گذشته. من در اینجا اجازه می‌خوام، می‌دونم وقت تنگه، اسم این شهدای قم رو بیارم. چرا که نام اونها بایستی که همیشه برده بشه تا در تاریخ ثبت بشه. مهدی عَمشاسپند، ابوالحسن صادقی، حسین اربابی، جواد محسنی، حبیب گائینی، روح الله رمضانی، حسین صالحی، اکبر آشتیانی، رضا انوشه و و و و چندین نفر دیگه که من الان اسمشون تو نظرم نیست ولی خواستم که تو این برنامه نام اونها آورده بشه. خیلی ممنون که این وقت رو به من دادید. من سعی کردم هرچه مختصرتر حرفام رو بزنم.

لینک های مرتبط:

گزیده‌یی از سخنان شاهدان قتل عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم

قتل‌عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟؛ ارتباط مستقیم

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط