بخوان بنام گل سرخ؛ مجاهدین شهید خدیجه نیکنام و مهدی احمدی
۱۴۰۵/۶/۶
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت، که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
مجاهد شهید، خدیجه نیکنام، متولد سال ۱۳۴۰ از تهران، در سن ۲۷ سالگی در جریان عملیات فروغ جاویدان در مرداد سال ۱۳۶۷ به شهادت رسید.
فرازهایی از وصیتنامه شهید.
شب قبل از عملیات
به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران و به نام مسعود و مریم، رهبران عقیدهام.
اینجانب خدیجه نیکنام، دارای سه فرزند، در سال ۶۴ به پایگاه مجاهدین آمدم. من آگاهانه قدم در راهی گذاشتم که از محمد حنیف، بنیانگذاران، و اشرف و موسی تا هزاران هزار خواهران و برادران، این کبوتران خونینبال میلیشیا، جان خود را در آن نثار کردند. اکنون سلاح به دست گرفته و در کنار سایر خواهران و برادران مجاهدم، قدم به عرصه جنگ رو در رو با خمینی دجال و ضدبشر گذاشتهام و تا آخرین نفس در این راه خواهم جنگید.
فاطمه جان، دختر عزیزم، گفته بودی که اگر مادرم شهید شود من گریه نمیکنم چون میلیشیا گریه نمیکند. به مادر رنجدیده و مهربانم نیز میگویم که تنها راه جبران ازخودگذشتگیها و زحمات طاقتفرسای تو، تنها و تنها از این مسیر، یعنی راه مجاهدین خلق قهرمان ایران میگذشت و این کاری بود که کردیم. امیدوارم که برای من هیچ گریه نکنید. من خودم این راه را انتخاب کردم و این وصیتنامه را با ایمان کامل نوشتم.
مجاهد شهید، مهدی احمدی، متولد ۱۳۴۲ از تهران، دانشجوی هنرهای زیبا در دانشگاه صنعتی اصفهان، در سن ۲۵ سالگی در جریان قتل عام سال ۱۳۶۷ در زندان گوهردشت کرج به شهادت رسید.
از خاطرات همبندیهای شهید در زندان.
مهدی احمدی تا چند ماه بعد از دستگیری حتی اسمش را هم به دژخیمان نگفته بود و در اوین بازجویی پس نداد و با لاجوردی و کچویی درگیر شد. او در شورش کاخ دادگستری در ۲۶ خرداد ۶۰ شرکت فعال داشت.
مهدی فردی بسیار باانگیزه و خونگرمی بود و به همه کمک میکرد. مسئولیتپذیر بود. بسیار آرزو داشت که به ارتش آزادی بپیوندد. بارها میگفت اگر امروز آزاد شوم، فردا در منطقه نزد مجاهدین هستم. او صادق، پاک و بیآلایش بود و در بین بچهها محبوبیت داشت. هیچوقت ندیدم عصبانی شود یا پرخاشگری کند.
در سال ۶۲ که لاجوردی فشار روی زندانیان انفرادی گوهردشت را به شکلی بیسابقه بالا برده بود، ورزش کردن در انفرادی را ممنوع کردند. اما مهدی اساساً سر ورزش کوتاه نمیآمد. بارها و بارها و هر روز او را سر ورزش به زیر هشت برده و با کابل میزدند، یا او را در اتاقهای تاریک زیر هشت میانداختند. برای همین شکنجههای روزانه، او تبدیل به یک سمبل مقاومت و ایستادگی در برابر شکنجهگران شده بود.
یادم میآید ساعتهای آخر زندگیاش بود که با هم خداحافظی کردیم. او خیلی با اشتیاق و خوشحال بود، پنداری که به سوی بهشت جاویدان پر میکشد.
