روایت شاهدان؛ نادر تیموری، زندانی سیاسی سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴

از رنج مردم سیستان تا زندان و مبارزه؛ چه چیزی یک دانش‌آموز را به مسیر مقاومت کشاند؟

من نادر تیموری هستم، اهل سیستان و بلوچستان و متولد شهرستان زابل. در جریان قیام ضدسلطنتی سیاسی شدم. بعد از پیروزی انقلاب، زمانی که دانش‌آموز دبیرستان بودم، فعالیت خود را در جنبش ملی مجاهدین، در بخش دانش‌آموزی، آغاز کردم.

به دلیل شناخته‌شدن در ۳۰ خرداد، مخفی شدم و در شهریورماه سال ۱۳۶۱ در زاهدان دستگیر شدم. نزدیک به چهار سال را در زندان‌های توحید و زندان مرکزی زاهدان سپری کردم. در سال ۱۳۶۵ از زندان آزاد شدم و بلافاصله، پس از مدت کوتاهی، از طریق مرز پاکستان از کشور خارج شدم و برای ادامه مبارزه و فعالیت به تشکیلات مجاهدین که آن زمان در پاکستان مستقر بود، پیوستم.

در حقیقت، فعالیت‌های سیاسی من از نیمه دوم سال ۱۳۵۶ شروع شد؛ زمانی که دانش‌آموز دبیرستان بودم و تظاهرات ضدسلطنتی در اکثر شهرهای ایران گسترش پیدا کرده بود. من هم که از دوران کودکی شاهد درد و رنج مردم در منطقه خودمان بودم، فعالانه در این تظاهرات شرکت می‌کردم و شاهد صحنه‌های مختلفی بودم که تأثیر زیادی بر من گذاشتند. خوب است به یک نمونه از آن‌ها اشاره کنم. شاید همین مسئله عاملی بود که بعدها به سمت مجاهدین کشیده شدم.

جدا از درد فقر و رنج مردم در این منطقه در زمان حکومت شاه، یک روز که داشتم به مدرسه می‌رفتم، دیدم در پیاده‌رو کنار خیابان، یک مادر بلوچ نشسته و دختر بچه ۱۰ تا ۱۲ ساله‌اش را در آغوش گرفته و گریه می‌کند.

متأسفانه این دختر بچه در برابر چشمان مردم، به علت بیماری جانش را از دست داد. این مادر که هیچ کاری نمی‌توانست انجام دهد، با وجود اینکه هر تلاشی کرده بود، موفق نشده بود فرزندش را به بیمارستان برساند؛ چرا که در زمان شاه، در روستاها نه درمانگاهی وجود داشت، نه پزشکی بود و نه حتی وسیله نقلیه یا جاده مناسبی که بتواند بچه‌اش را به‌موقع به بیمارستان برساند.

مادر فقط زارزار گریه می‌کرد. این صحنه به‌شدت مرا تکان داد و تأثیر بسیار زیادی روی من گذاشت.

چرا رنج مردم زابل، مسیر زندگی سیاسی نادر تیموری را تغییر داد؟

بعدها، در دوران دبیرستان، تحت تأثیر روشنگری‌های دبیرانمان قرار گرفتم. آن‌ها اغلب افرادی سیاسی بودند که از مناطق دیگر به این شهر تبعید شده بودند. فهمیدم که تمام این فجایع محصول یک حکومت دیکتاتوری وابسته به شاه است. این موضوع انگیزه زیادی به من می‌داد تا در تظاهرات علیه این حکومت شرکت کنم.

از آن زمان فعالیت‌های من به این صورت شروع شد و درگیری‌های زیادی با نیروهای ساواک و ارتش داشتیم؛ نیروهایی که به تظاهرات حمله می‌کردند و می‌خواستند آن‌ها را سرکوب کنند.

بالاخره قیام ضدسلطنتی پیروز شد. من به اتفاق دوستانم، از جمله شهید قاسم‌علی گلشاهی و حسن‌علی گشایی، که در سال ۱۳۶۷ به دستور خمینی در قتل‌عام زندانیان سیاسی سربه‌دار شدند، شروع به تشکیل کمیته‌های مردمی کردیم. این کمیته‌ها فعالیت‌های مختلفی انجام می‌دادند و به مردم خدمات می‌رساندند. حتی به روستاهای بسیار دورافتاده مرزی می‌رفتیم و در ساخت جاده و پل‌سازی به مردم کمک می‌کردیم.

به این صورت فعالیت‌هایمان را گسترش می‌دادیم. در همین مسیر با بچه‌های مجاهدین آشنا شدیم که آن‌ها نیز دقیقاً همین کارها را انجام می‌دادند. با خواندن کتاب‌ها و زندگی‌نامه شهدا، به‌خصوص مهدی رضایی و دو شهید شهر خودمان که در زمان شاه تیرباران شده بودند، به نام‌های محمود پهلوانی و محمدعلی باقری، بیشتر با این مسیر آشنا شدیم.

چه چیزی نادر تیموری را به مجاهدین نزدیک کرد؟

نکته جالب درباره محمدعلی باقری این بود که وقتی می‌خواستند او را تیرباران کنند، پیراهنش را درآورده بود و خطاب به مزدوران شاه گفته بود: «این پیراهن را سوراخ‌سوراخ نکنید و بدهید به آن کشاورز سیستانی که در آفتاب سوزان حتی لباس هم ندارد که بپوشد.»

این مسائل تأثیر زیادی بر ما گذاشت و احساس کردیم گمشده سالیانه خود را پیدا کرده‌ایم.

بعد از آن، با شنیدن سخنرانی‌های برادر مسعود و سردار موسی خیابانی در میتینگ‌های مختلف، کاملاً شیفته این سازمان شدیم و فهمیدیم که تنها راه به سعادت رساندن مردم و آزادی مردم ایران از این مسیر می‌گذرد. به همین دلیل، تمام‌عیار در این راه گام برداشتیم و فعالیت‌هایمان تقریباً شبانه‌روزی شد.

من به همراه قاسم و حسن گلشاهی، که از کودکی با هم بزرگ شده بودیم و بچه‌محل بودیم، فعالیت‌هایمان را در بخش‌های مختلف دانش‌آموزی، کارمندی و محلات ادامه دادیم. حتی در توزیع و انتقال نشریه از زاهدان به زابل فعالیت می‌کردم.

خانه ما تقریباً به یکی از مراکز مجاهدین تبدیل شده بود. در و دیوار خانه پر از عکس‌های مختلف بنیان‌گذاران، شهدای سازمان، برادر مسعود و سردار خیابانی بود و تقریباً همه این موضوع را می‌دانستند.

جلسات مختلف سازمان در همین خانه برگزار می‌شد. همچنین کلاس‌های تبیین برادر مسعود که از طریق نوار به دست ما می‌رسید، به‌وسیله مجاهد شهید منصور رافع شیخی، مسئول شهر، در همین خانه برگزار می‌شد. فعالیت‌هایمان را به همین صورت ادامه می‌دادیم.

چرا کاندیداتوری مسعود رجوی، فعالیت‌های آن‌ها را چند برابر کرد؟

با اعلام کاندیداتوری برادر مسعود، فعالیت‌هایمان را چندین برابر کردیم. این موضوع با استقبال مردم روبه‌رو شد و مردم با شور و شوق و اشتیاق به سمت مجاهدین می‌آمدند. آن‌ها از این موضوع که مسعود رجوی کاندیداتوری ریاست‌جمهوری را پذیرفته بود، بسیار امیدوار و خوشحال بودند.

به همین خاطر، روی کاغذی بسیار بزرگ نوشتیم: «رئیس‌جمهور مسعود رجوی» و آن را به شکل بادبادک به هوا فرستادیم. نوشته از دور و از همه‌جا خوانده می‌شد. این کار برای پاسداران و مزدورانشان بسیار گران تمام شد. مستقیماً ما را تهدید می‌کردند که دست از این فعالیت‌ها برداریم، اما ما فعالیت‌هایمان را بیشتر می‌کردیم.

در تظاهرات مختلفی که برگزار می‌کردیم، نیروهای سرکوبگر به‌طور مستمر برای سرکوب می‌آمدند، تعدادی را دستگیر می‌کردند و مردم را پراکنده می‌ساختند؛ اما مردم استقبال بسیار زیادی داشتند و به‌طور مستمر در این تظاهرات شرکت می‌کردند.

 
لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط