پاراگراف سفید ـ قسمت سوم ـ انسجام درونی یک ایدئولوژی

أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ

آیا پنداشته‌اید که شما را بیهوده و عبث آفریدیم، و این‌که به سوی ما بازگردانده نمی‌شوید؟

مسئله‌ی وجود بی‌تردید اساسی‌ترین و بنیادی‌ترین موضوع در هر ایدئولوژی است. پاسخی که به این مسئله می‌دهیم، در واقع نقشه‌ی راه ما را برای دو موضوع دیگر، یعنی انسان و تاریخ، تعیین می‌کند. این همان مسئله‌ی «بودن یا نبودن» است که بزرگ‌ترین اندیشمندان را در طول تاریخ به خود مشغول کرده است. زیرا اگر «بودن» را بپذیریم، به این معناست که هستی دارای هدف است؛ در این صورت هر یک از اعمال ما می‌تواند در راستای آن هدف معنا پیدا کند. در غیر این صورت، دست‌کم با انبوهی از پرسش‌های بی‌پاسخ روبه‌رو خواهیم بود.

با سلامی دوباره، با «پاراگراف سفید» همراه شما هستیم، جایی که با نور اندیشه به عمق  تاریک‌ترین پرسش‌ها می‌تابیم. ما الان می دونیم که یک ایدئولوژی صحیح، باید به سه سؤال اساسی فلسفه، جواب بده: وجود، تاریخ، انسان.  اما آیا فقط جواب دادن به این سه سوال همه مساله است؟

گفتیم که ایدئولوژی نظامی از عقاید و نظریات فلسفی، سیاسی، اخلاقی، حقوقی، هنری و .. است که جمیع عملکردها و مناسبات و روابط انسانی را در برمی‌گیرد و آنها را تببین و تنظیم می‌کند.
نظام، دستگاه، یا سیستم همیشه معنای خاص خودش را دارد، مجموعه‌یی از عناصر مرتبط با یکدیگر که کل واحدی را تشکیل می دهند. بنابراین بایستی حداقل انتظام، ارتباط و همخوانی بین اجزای مختلف با یک دیگر و با کل دستگاه برقرار باشد. اگر حداقل ارتباط یا همخوانی وجود نداشته باشد، دستگاه سخت سست، ناپایدار و فروریختنی خواهد بود. بنابر این یک دستگاه و در بحث ما یک دستگاه عقیدتی هر چه کاملتر باشد، از تناقض عاری تر است. تناقض اجزا با هم و با حرکت کلی دستگاه. 

بنابراین صرفِ پاسخ‌دادن به این پرسش‌ها کافی نیست؛ مهم‌تر از آن، ارتباط میان این پاسخ‌هاست. زیرا اگر یک ایدئولوژی ادعا کند که جهان هدف‌مند است، اما در عین حال انسان را موجودی صرفاً مجبور و فاقد اختیار معرفی کند، یا مثلاً بگوید تاریخ به سوی عدالت پیش می‌رود، اما انسان‌ها را دسته‌بندی کرده و این دسته‌بندی را قانون دائمیِ حاکم بر تاریخ بداند، در این صورت بخشی از این نظام دچار اختلال است.
به بیان دیگر، آن ایدئولوژی درونی متناقض است؛ همچون قطب‌نمایی که جهت ثابتی را نشان نمی‌دهد.

در همین‌جا مسئله‌ی انسجام درونی یک ایدئولوژی مطرح می‌شود. ایدئولوژی صحیح نظامی است که تمام اجزای آن با یکدیگر در ارتباط‌اند: جهانی که توصیف می‌کند، انسانی که در آن جهان زندگی می‌کند، و تاریخی که در آن جریان دارد. همه‌ی این عناصر باید در یک مسیر هماهنگ قرار گیرند.

حال مفهموم سیستم را در بحث خودمان در نظر بگیریم. از آنجا که انسان ها سازندگان تاریخشان هستند، تببین تاریخی ما به طور ریشه‌یی نبایستی، در یک دستگاه منتظم  ایدئولوژیک، با تبیین ما از انسان متناقض و متعارض باشد. 
به عنوان مثال اگر ما انسان را موجود مجبوری بدانیم، یعنی فاقد اراده آزاد، اختیار نسبی و حق انتخاب، تحلیل های تاریخی  ما نیز قطعا بایستی جبرگرایانه باشد، بنابر این چندان جایی برای عملکرد ارادی و غیر اجباری عنصر آگاه یا احزاب یا جریانهای سیاسی باقی نخواهد گذاشت. 
برای این که قضایای ایدئولوژیک، یکی بعد از دیگری، از دل هم بیرون می آیند یا به طور سیستماتیک، یکی روی دیگری بنا می شود. مثل همه علوم که همه قضایا و مطالب هر علم مشخص، از یک اصل اساسی یا از یک قاعده مشخص بیرون می آید و سرچشمه می گیرد. 
در دستگاه های نظری و عقیدتی هم وضع به همین منوال است. اساسی ترین مساله و اصل مساله وجود است و تبیینی که این دستگاه از وجود ارائه می دهد. بعد بر اساس همین تببین ریشه‌یی تکلیف دو مساله بعد یعنی تاریخ وانسان و به دنبال آنها تکلیف صدها و هزاران مساله دیگر روشن خواهد شد.

تمام دستگاه‌های فکری، ایدئولوژی‌ها و جهان‌بینی‌ها یک ویژگی مشترک دارند: همگی می‌کوشند برای جهان توضیحی منسجم ارائه دهند؛ چارچوبی که از نظر درونی منطقی باشد و از تعاریف دقیق و روابط قابل‌فهم تشکیل شده باشد.
اما پرسش اصلی این است: آیا انسجام درونی به‌تنهایی کافی است؟ یعنی اگر یک نظام فکری در درون خود هیچ تناقضی نداشته باشد، آیا لزوماً به واقعیت نیز نزدیک است؟

برای لحظه‌ای خود را جای کسی بگذاریم که می‌گوید همه‌چیز از «ماده» آغاز شده است؛ نه خدایی در کار است، نه هدفی از پیش تعیین‌شده، و نه طرحی برای بودن یا نبودن. جهان تنها جریانی بی‌پایان از ماده است که در حرکت و تغییر قرار دارد.
این همان نگاه ماتریالیستی است. این نگرش، بسیار جدی و منسجم، به هر سه پرسش اساسی که درباره‌ی ایدئولوژی‌ها مطرح کردیم پاسخ می‌دهد:

۱. مسئله‌ی وجود:
بر اساس این دیدگاه، ماده یگانه واقعیت و اصل بنیادین است و جهانِ ماده همواره در حال حرکت و تغییر است. هر آنچه وجود دارد از جنس ماده است و تمام پدیده‌ها، از جمله آگاهی، احساسات و اندیشه، محصول فعل‌وانفعالات مادی‌اند. در این دستگاه، هیچ امر فرامادی وجود ندارد؛ حتی آگاهی انسان نیز برآمده از ترکیب و تعاملات مادی است.

۲. مسئله‌ی انسان:
در این نگرش، انسان موجودی مادی و پیچیده است و آگاهی تنها بازتاب عملکرد مغز اوست. بنابراین، پاسخ ماتریالیسم به مسئله‌ی انسان این است که انسان چیزی جز ماده‌ی پیچیده‌شده در بستر زمان نیست و آگاهی انسان نیز معلول فرایندهای مادی است.

۳. مسئله‌ی تاریخ:
در این دیدگاه، پاسخ کاملاً روشن است: اقتصاد تعیین‌کننده‌ی همه‌چیز است. آن‌چه تغییرات را ایجاد می‌کند نه ایده‌ها و نه اراده‌ی افراد، بلکه نیروهای مادی و مناسبات اقتصادی است. موتور محرک اصلی تحولات تاریخی، اقتصاد است.
از برده‌داری تا سرمایه‌داری، از انقلاب فرانسه تا پیدایش شوروی، در پسِ هر رخداد تاریخی، دگرگونی‌های اقتصادی قرار دارد.

به این ترتیب، این منظومه‌ی فکری از درون دارای انسجام منطقی است. با پذیرش اصل مادی‌بودن، همه‌ی تبیین‌ها در راستای یکدیگر قرار می‌گیرند: ماده منشأ وجود است، آگاهی برآمده از ماده (مغز) است، و تحولات تاریخی نیز ریشه در جنبه‌های مادی زندگی، یعنی اقتصاد، دارد.

تا اینجا می‌توان با اطمینان گفت که یک ایدئولوژی باید به سه پرسش بنیادین و همیشگی بشر پاسخ بدهد: پرسش‌های مربوط به وجود، تاریخ و انسان. اما صرفِ پاسخ‌دادن کافی نیست.
این پاسخ‌ها باید با یکدیگر سازگار باشند؛ یعنی در درون خود هیچ‌گونه تناقضی نداشته باشند. مهم‌تر از آن، باید با واقعیت بیرونی نیز هم‌خوانی داشته باشند؛ به این معنا که توانایی تبیین و حلّ مسائلی را که انسان در هستی، جامعه، تاریخ و زندگی فردی با آن‌ها درگیر است، داشته باشند.

در حقیقت، همین انطباقِ بخش منظم و منسجم درونی با واقعیت بیرونی است که کار را دشوار می‌سازد و مرز میان یک ایدئولوژی پایدار و یک ایدئولوژی ناکام را مشخص می‌کند.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط