بخوان بنام گل سرخ ـ شماره۸۹ ـ مجاهدین شهید اکرم استوار یزدی و سیدمحمدمهدی برهانی

اکرم فرزندی از یک خانواده زحمتکش از مردم قزوین بود. در سال ۱۳۳۹ متولد شد. او به فضای میهنی چشم گشود که بعداً متوجه شد برای رهایی مردمش از زیر سلطه دیکتاتوری و استثمار رژیم ستم‌شاهی، باید مبارزه کند و هرآنچه را که دارد نثار رهایی مردمش کند.

در زمان حکومت رژیم شاه پیش از او برادر بزرگترش برای آزاد کردن مردمش از چنگال رژیم سرکوبگر سلطنتی، به سازمان مجاهدین پیوسته بود، از این رو اکرم به‌زودی راهنمای خود را یافت.

این خواهر و برادر هر دو در عرصهٔ مبارزه برای آزادی میهنشان، خود را در میان امواج خروشان قیام ضدسلطنتی دیدند، و نبرد آنان و هزاران جوان مبارز مثل آنها بود که تخت سلطنت شاه خائن را واژگون کرد.

اکرم پس از انقلاب در جنبش ملی مجاهدین به مجاهدین پیوست و مدافعی سرسخت برای حفظ آزادیها و دستآوردهای انقلاب مردم ایران بود.

دو سال و نیم کوشش و تلاش و دهها هزار میلیشیای آگاه‌گر و رسوا کنندهٔ ارتجاع، به همهٔ مردم اثبات کرد که خمینی نه تنها نمی‌خواهد به کسی آزادی بدهد، بلکه هر آنچه که مردم بر اثر انقلاب به دست آورده بودند، را می‌خواهد نابود کند و تخت سلطنتی جدید به‌نام ولی‌فقیه را برپا کند.

از این‌رو اکرم که اهل دست کشیدن از آزادی مردمش نبود، بعد از آن‌که چهرهٔ واقعی خمینی را در ۳۰خرداد ۶۰ دید که دستور آتش گشودن به مردم را می‌دهد، مانند سایر همرزمان مجاهدش به زندگی مخفی روی آورد.

وقتی که زندگی علنی

آلوده شد به ستم

من زندگی مخفی را برگزیدم

روی زمین اگر نشد آزادانه نفس بکشیم

شاید بهتر است به زندگی زیرزمینی

روی آوریم.

جز این چه می‌شود کرد؟

اکرم پس از ۳۰خرداد به هیأت یک زن مجاهد و انقلابی همان‌طور که خودش نوشت زندگی مخفی را انتخاب کرد و در پایگاههای مقاومت همراه با سایر یاران مجاهدش به فعالیت‌های انقلابی خود علیه رژیم خمینی ادامه داد.

او در آبانماه سال۶۱ در تهران دستگیر و راهی زندان اوین شد، مقاومت قهرمانه اکرم در زندان در چندین گزارش نوشته شده است، مقاومتی که حتی اکرم اسم واقعی خودش را نیز به بازجو نگفت و سایر زندانیان او را به اسم مریم همافر می‌شناختند.

من نام واقعی خود را گفته بودم!

ابلهان نام رسمی شناسنامه‌ام را می‌خواستند.

آنان نام واقعی مرا، خوب می‌دانستند

و می‌خواستند که نامی غیرواقعی به آنان بگویم.

یکی از کسانی که همزمان با اکرم زیر بازجویی بوده در گزارشی نوشته است: «مجاهد قهرمان اکرم استوار یزدی، اصلاً دهن باز نکرد. در مدت بازجویی کف پاهایش شکاف برداشت و به‌شدت خونریزی میکرد. به‌نحوی که مزدوران سعی می‌کردند با باندپیچی جلو خون‌ریزی را بگیرند.

برای مدت کوتاهی او را به بیرون اتاق بازجویی می‌بردند، اما چند دقیقه‌ای بیشتر طول نمی‌کشید که دوباره به اتاق شکنجه برمی‌گرداندند و تا شب باز هم به همان پاهای شکافته شده و متورم و باندپیچی شده ضربات کابل وارد می‌کردند، اما باز هم نتیجه‌یی نمی‌گرفتند».

در گزارش دیگری یک همرزم و هم‌سلولی او نوشته است: «اولین بار که شهید مجاهد اکرم استوار را مجدداً به بازجویی بردند، شب لت و پار برگشت. بازجوها فهمیده بودند که اسم واقعی‌اش مریم همافر نیست، و دفعه بعد که او را بردند خیلی زیاد طول کشید.

روی زخم پاهایش دوباره کابل زده بودند و او را به شعبه۷ زندان اوین که شکنجه‌گاه معروف اوین بود برده بودند، و به تخت بسته بودند و پنج، شش شکنجه‌گر با تمام قوا بر سر او ریخته بودند و او را زده بودند.

اکرم می‌گفت که فقط یادم بود که از هوش می‌رفتم و وقتی بهوش می‌آمدم فریاد می‌زدم، بزن جلاد! پاکم کن! و آنها با این حرف من دیوانه‌وار‌تر می‌زدند»

من می‌گفتم: بزن جلاد! باکم نیست. باکم کو؟ ز شلاقت!

نمی‌گویم! نه نامی را ز همرزمی، نه نام پایگاه عزم و رزمی را

و او از زخم پاهایم

بجز فریادهای سرخ، چیز دیگری نشنید.

بازجوهای جانی به او گفته بودند: حکمت اعدام زیر تعزیر است، یعنی آن قدرتو را می‌زنیم تا اطلاعاتت را بدهی و بمیری و تورا به‌صورت تدریجی می‌کشیم.

اکرم نترسید! قهرمان این‌چنین است.

اکرم زیر شکنجه‌های وحشیانه کاملاً فلج شد، اما نگذاشت که روح و ارادهٔ او را بکشند.

و سرانجام بعد از تحمل درد و رنجهای فراوان در تاریخ۲۵ آبانماه ۶۱ در زیرشکنجه بشهادت رسید. شب قبل از شهادتش اکرم اسم واقعیش را به هم‌سلولی‌هاش گفته بود:

می‌دانستم

هم سلولی‌هایم نامم را به همرزمان دیگر می‌گویند

و آنان نامم را به آن‌سوی میله‌ها منتقل می‌کنند

و نام من به‌راه می‌افتد

و تکثیر می‌شود

به پرده‌های قلب هرکس که بخورد

اکرمی دیگر به دنیا می‌آید

برای بسامان کردن دنیایی که به آن چشم می‌گشاییم.

و من

با این امید بود

که زیر شکنجه

بر این جهانی که تاریکش کرده بودند

چشم بستم.

محمد مهدی برهانی در سال۱۳۳۴ در قزوین بدنیا آمد. پدرش ابوالقاسم برهانی از روحانیانی بود که هم برابر استبداد شاه خائن و هم فاشیسم مذهبی خمینی جنایتکار ایستاد و مبارزه کرد و تا آخرین نفس هم از ۷ فرزند مجاهدش و راه و آرمانهای مجاهدین دفاع کرد.

محمد مهدی که در چنین خانواده‌ای تربیت شد و رشد کرد، دوره دبستان و دبیرستان را در شهر زادگاهش قزوین به اتمام رساند.

سالهای ۵۳ و ۵۴ که به‌دلیل زندانی شدن رهبران و اعضای سازمانهای چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق و ایستادگی آنها در برابر شکنجه‌ها و دفاعیات جانانه آنها در محاکم شاه خائن فضای سیاسی علیه شاه فعال شده بود، محمد مهدی هم با دوستانش در پی یافتن راهی برای مبارزه مؤثرتر بودند تا آن‌که توانستند در ارتباط با محافل و گروه‌های کوچک سیاسی، فعالیتهایی را مخفیانه انجام بدهند.

ساواک که تا حدودی از فعالیت‌های آنها آگاه شده بود؛ بارها پدرش را زیر فشار گذاشت وسعی داشت با این فشارها بر خانواده اش؛ هم او را متوقف کرده و هم رد او را پیدا کنند. که نه خانواده و پدر او تسلیم این فشارها شدند و نه در عزم جزم محمد مهدی خللی ایجاد شد. تا این‌که نهایتاً در سال۱۳۵۴ تحت تعقیب ساواک قرار گرفت و در همان سال دستگیر و به زندان کمیته و سپس به زندان قصر و اوین منتقل شد.

محمد مهدی آن‌چنان تحت شکنجه‌های ساواک قرار گرفت که هنگام خروج از زندان در سال۵۷ هم‌چنان از آثار شکنجه‌های ساواک و دژخیمان شاه و بازجویان بر پا، کمر و سرش رنج می‌برد.

او مدت ۳ سالی که در زندان شاه به‌سر برد، در ارتباط مستقیم و از نزدیک با مجاهدین قرار گرفت و به‌دلیل فراگیری آموزشهای مختلف سازمانی اعم از سیاسی، ایدئولوژیک و تشکیلاتی به یک کادر ارزنده و توانا تبدیل شد.

محمد مهدی در سال۵۷ به همت خلق قهرمان همراه با بسیاری از زندانیان سیاسی دیگر از زندانهای شاه آزاد شد.

پس از سقوط شاه و سرقت انقلاب ضدسلطنتی توسط خمینی؛ محمد مهدی ابتدا در قزوین و سپس در رشت و بعد در تهران مسئولیتهای مختلف سیاسی تبلیغی و آموزشی را به‌عهده داشت و مدتی هم مسئول بخش کارگری سازمان بود.

بعد از این‌که خمینی در ۳۰خرداد ۱۳۶۰ تظاهرات مسالمت‌آمیز را به‌ویژه در تهران به رگبار بست و علاوه بر شهدای این تظاهرات آخرین قطرات آزادی را هم کشت، محمد مهدی هم برای ادامه نبرد عادلانه و سراسری علیه خمینی و پاسدارانش مخفی شد و نبردش را ادامه داد.

یکی از دوستانش نقل کرده است که تیز هوشی و چالاکی محمد مهدی سبب شده بود که چند بار از تور تعقیب و مراقبتهای پاسداران و گشتی‌های خمینی که در پی شکار مجاهدین بودند موفق به فرار شود که نهایتاً در آخرین هجوم پاسداران دستگیر شد و به زندان بدنام اوین منتقل گردید.

لاجوردی که شخصاً پرونده او را به‌دست گرفت، وی را تحت وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها قرار داد و پدر بزرگوارش را هم بارها دستگیر و شکنجه و تحقیر نمود.

اما محمد مهدی که روحیه‌ای سرشار از عشق به مردم و آرمانهای آزادی داشت، بازجویان و شکنجه‌گران خمینی را هم مانند ساواکیهای شاه تحقیر می‌کرد و به سخره می‌گرفت.

نهایتاً محمد مهدی قهرمان که لب نگشود و شکنجه‌گران را بور و کور کرد، در مرداد ۶۱ زیر شکنجه‌های فراوان؛ با بدنی در هم شکسته و خرد شده؛ اما روحیه‌ای سرشار از مقاومت و ایستادگی؛ جان خویش را بر سر پیمان و سوگندهایش گذاشت و جاودانه شد.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط