گفتنیها ـ حنیف گرمابی ـ چگونه میتوان با شیطانسازی و اختناق رژیم آخوندی مقابله کرد
۱۴۰۵/۴/۲۰
بینندگان عزیز خوش آمدید، اینجا برنامه گفتنیها است
با یک برنامه دیگر خدمت شما هستیم و همچنین با یک میهمان دیگر در این برنامه. موضوعی که میخواهیم این هفته صحبت کنیم و میهمانی که به همین منظور دعوت کردیم، موضوعی هست که شیطانسازی و یا آن فضای اختناقی که در زمان حکومت آخوندی حاکم شده است چگونه گسترش پیدا کرده و چطور میشود با آن مقابله کرد.
مهمان ما تجربیات دست اول در رابطه با همین موضوع داره اما مهمان ما کسی است که بعد از انقلاب در ایران در واقع سالهای نوجوانی و جوانیش رو گذرونده طوری که حتی از خانواده خودش پدر مادر خودش هم کاملا بی اطلاع بزرگ میشه و مستمر به دنبال این پرسش هست که پدر مادرش که هستن و چه کار کردن و الان کجا هستن و همینطور روند تکامل اون و بزرگ شدن اون طی میشه تا این که به واقعیت پی میبره و بعد بزرگترین تصمیم زندگیش رو میگیرد.
با مهمان برنامه مون آشنا میشیم آقای حنیف گرمابی آقای گرمابی خوش آمدید به برنامه گفتنی
خیلی ممنونم تشکر میکنم از دعوت شما و از برنامه خوب شما.
این موضوع شرایطی که برای شما وقت شاید خیلی های دیگه در واقع میشه گفت ده شصتی ها شاید خیلی های دیگه هم نسل شما بودن شرایط مشابهی داشتن کسانی که به دلیل تعلق سیاسی پدر مادرهاشون فرصت آشنایی با اونها رو نداشتن فرصت بودن در کنار اونها رو نداشتن خیلی ها در زندان بودن خیلیها پدرمادرهاشون در تبعید بودن خیلیها پدرمادرهاشون رژیم اعدام کرده بود به خصوص اعدام های دهه شصت. فکر میکنم این یه بخش خیلی مهمی از تاریخ ایران هستش به خصوص به خصوص برای اون دهه برای ما تعریف کن که وضعیت شما چطور بود بعد ما رو با این مسیر و با این سفر آشنا کن
من تو فروردین شصت تو بجنورد به دنیا آمدم
بجنورد زنده باد
در خراسان شمالی نزدیک مرز
درسته
سالهای کودکیم تو روستا بودم
درسته
خودم نمیدونستم چجوری شد اومدم روستا چون ما دوتا برادر بودیم بعد یه برادرم تو شهر بود پیش پدر و مادر مادرم بعد منم پیش پدر و مادر پدرم بودم
در واقع دو برادر بودیم که اصلا جدا شده بودیم
هر دو پیش مادر بزرگ و پدر بزرگتون
بله یکی پیش پدری یکی پیش مادری
حالا بر اساس چی تصمیم گفته شد کی کجا بره
اینها بعد که من متوجه شدم پرسیدم اینا گفتن چون بعد از این که مادرم فوت میکنه در زندان. اینا میان میگن که خب دوتا بچه یتیم دست مونده. بیاین چی کار کنیم بعد اینا تصمیم میگیرن که یکیشون پیش پدر مادر پدرم باشه پدر مادر پدرم که قرعه به من میخوره که پیش پدر مادر پدرم باشم که روستا بودن چون روستا هم شرایطش سخته چون من بزرگتر بودم اون برادرم کوچکتر از من بود که دیگه من آمدم روستا و اون برادرم تو شهر بود
