روایت شاهدان ـ کاظم صفایی ـ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۶
۱۴۰۵/۴/۲۳
روایتی از سالهای پرالتهاب انقلاب ۱۳۵۷ تا بازداشت پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰؛ از فعالیتهای سیاسی و تشکیلاتی تا نخستین روزهای زندان اوین
با سلام به شما و بینندگان عزیز سیمای آزادی. من کاظم صفایی هستم، پسر بزرگ یک خانواده متوسط رو به پایین و پرجمعیت که ۵ پسر و ۳ دختر داشت.
ما ابتدا در محله خزانه فلاح ساکن بودیم قبل از دهه ۵۰ و بعد از دهه ۵۰ اومدیم به خیابون قلعهمرغی کنار خط تهران-تبریز که در اونجا ساکن بودیم و تحصیلات من هم دوره راهنمایی در مدرسه راهنمایی خزانه شماره ۲ بود و دوره دبیرستانم در دبیرستان بزرگمهر تهران.
در اواخر سال ۱۳۵۶ با تغییر فضای سیاسی و شروع تظاهرات در قم، من هم جذب این جریانات شده و با کشیده شدن تظاهرات به تهران، هر روز در تظاهراتهای مختلفی که در تهران علیه سلطنت پهلوی شکل میگرفت، من هم شرکت داشتم.
پنج روز بعد از پیروزی انقلاب بود که حزب جمهوری اسلامی اعلام وجود کرد. البته ما تا اون مقطع تفکیکی بین نیروهای سیاسی قائل نبودیم، یعنی من قادر به تشخیص نبودم در حقیقت که مثلاً این نیرو چه خطی داره، چه کار میکنه، اون نیرو چه کار میکنه. بیشتر انگیزهام این بود که یه کار تشکیلاتی رو شروع بکنم. ما چون شوق فعالیت داشتیم، در تیرماه سال ۵۸، من یک آگهی دیدم در روزنامه که دعوت کرده بود از آدمها که بیاین برای کار جهاد سازندگی در یکی از روستاهای زنجان که من طبق اون آدرس رفتم.
در اونجا برادری برای ما صحبت کرد و توجیه کرد که چه کار میخوان بکنن. اسمش علی معینفر بود که از همین خانواده معینفر وزیر دولت بازرگان بودن. بعد توضیح داد که ما میخوایم بریم برای کار سازندگی. گفتن که ما میتونیم بهتون امکانات بدیم، با هر اسمی میخواین برین مشکلی نیست و میتونین مستقل برین، هر جور که خودتون مایلین. ما هر امکانی داریم میتونیم بهتون بدیم. که ما هم با اینها قرار گذاشتیم که بریم برای اردوهای سازندگی در زنجان.
البته یک موضوع دیگه هم من بهتون یادآوری کنم که چرا اصولاً من از این جریانی که سر کار اومده بود و در اول ما تفکیکی برایش قائل نبودیم، زده شدم. ما در بهشت زهرا منتظر فرود هلیکوپتر خمینی بودیم که در اونجا آدمهایی که به اصطلاح برای حفاظت این کار جمع شده بودن، برای اینکه محلی برای فرود هلیکوپتر آماده کنن، فانوسقه و کمربندهای خودشون رو باز کرده بودن و به شدت به سر و صورت آدمها میزدن که در اون لحظه و در اون سن به اصطلاح ابتدایی که من داشتم، مثلاً اون سال من حدود ۱۶ سالم بود، برام سؤال بود که اینها فردا میخوان بیان سر کار با مردم چه کار خواهند کرد و یک استوپی در ذهن من بود. بعد هم که وارد این پروسه شدیم، همینطور کمکم مسیرم رو میتونستم ببینم که به چه سمت باید انتخاب بکنم و به همین ترتیب دیگه ما وارد اردوهای سازندگی که شدیم، وارد تشکیلات مجاهدین شدم.
در ادامه ما به سرفصل ۳۰ خرداد نزدیک شدیم و اتفاق بعدی که به اصطلاح در ذهنم هست، مربوط به خود تظاهرات روز ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ هست که این تظاهرات هم برگزاریش خودش از نظر فنی و تشکیلاتی یک بوالعجبی بود در اون تاریخ. این تظاهرات فقط با شبکه تشکیلاتی مجاهدین و سینهبهسینه و جذب افراد به صورت خانهبهخانه شکل گرفت که نهایتاً یک تظاهرات ۵۰۰ هزار نفره در تهران در اون روز، در روز ۳۰ خرداد برگزار شد.
که من از طرف انجمن دبیرستان بزرگمهر مسئولیت حفاظت انتهای تظاهرات رو در روز ۳۰ خرداد به عهده داشتم که مسئولیت یک گردان با من بود که از گردان اکبر اژدری شهید. در این روز من مسئولیت حفاظت رو داشتم و تظاهرات که شروع شد، ابتدا از چهارراه طالقانی استارت خورد و به سمت خیابون بهار ما حرکت کردیم و در این مسیر هم همینطور مردم که میدیدن تظاهرات هست، هم حمایت و همبستگی خودشون رو نشون میدادن هم خودشون شرکت میکردن. هر نیروی حزباللهی هم که وارد میشد میخواست به اصطلاح تظاهرات رو به هم بزنه، توسط نیروهای حفاظتی که ما هم عضو اون بودیم، پس زده میشدن که بسیاری از نیروهای حزباللهی رو ما در این روز هم دستگیر کردیم، هم به اصطلاح مدارک اونها رو ضبط کردیم که بعدها به اصطلاح تحویل سازمان دادیم. بعد از آن دیگه از ساختمانهای اطراف میدان فردوسی و از جنوب میدان فردوسی با سلاحهای به اصطلاح نیمهسنگین، یعنی سلاح سبکشان ژ۳ بود و کلاشینکف، حتی با تیربار از تو ساختمانها به جمعیت شلیک میکردند.
فردای اون روز قرار شد که من یک تماسی بگیرم با مسئول خودم. وقتی تماس گرفتم، نفری که پشت تلفن بود، با کدهایی که به اصطلاح لو رفته بود در اثر شنود، با ما ارتباط برقرار کردن و ما رو به سمت این خونه کشوندن. من یک آمادهباشی به این معاونانم هم دادم. وقتی وارد به اصطلاح کوچهای شدیم که به انجمن ختم میشد، من حس کردم که ما در تور به اصطلاح پاسداران و کمیتهچیها قرار داریم که اتفاقاً همینطور هم شد. معاونین من با محملسازی که برای خرید موتور دارن میرن، آزاد بشن و من فقط دستگیر شدم از به اصطلاح جمعمون.
و من رو که بردن داخل همین ساختمان انجمن دانشجویی دیدیم که بله بقیه بچهها هم حدود ۶۰-۷۰ نفر بودیم که دستگیر شدیم اینجا و ما رو به صورت فلهای داخل کامیونهای نظامی ریختن و رومون پتو کشیدن و ما رو ابتدا به یک کمیتهای بردن و بعد از اونجا اوین بردن که در زندان اوین در محوطههای باز ما رو نگه میداشتن و عمده افراد اسم و فامیل خودشون رو نداده بودن و برخی اسم مستعار داشتن که یکی از اونها من بودم.
در همین حیاط برای ما کچویی، معاون جلاد اوین لاجوردی، سخنرانی کرد و گفت که ما انتظار این حجم از دستگیریها را نداشتیم و حکم همه شما که توسط خمینی اعلام شده، اعدام هست. بعد از این سخنرانی در شبهای بعد ما رو به سلولهای مختلف بردن که اون موقع من به ۳۲۵ رفتم و در هفت تیر که واقعه هفت تیر اتفاق افتاد، دیگر تمام آزادیها با حضور قدوسی در زندان اوین منتفی شد و همه افراد به زندان برگردانده شدند.
من رو بردن به بند ۴ اوین، سلول ۴ پایین که در این بند ما حدوداً ۹۰ نفر بودیم در یک اتاق ۶ در ۶. بیشترشون هواداران سازمان مجاهدین بودن. در این بند ما امکان خواب به صورت به اصطلاح طبیعی نداشتیم و همه آدمها به صورت کتابی مثبت و منفی میخوابیدن و بعضاً هم افراد به اصطلاح بیدار مینشستن تا یه عدهای بتونن استراحت بکنن و این جابهجا میشد.
