۱۴۰۵/۳/۲۰
شعر و ادب در آینه ـ عشق مولانا
۱۴۰۵/۴/۲۵
اگر می خواهید کارکرد واقعی شعر را دریابید مولانا را بشناسید
سلام. امروز بحث را به شکل یک گفتوگو شروع میکنم. ابتدا به این گفتوگو گوش بدهید.
«اولی گفت: شعر به چه درد میخورد؟ چه دردی از انسان دوا میکند؟
دومی گفت: بدون شعر دنیا بیاحساس میشود. خشک و بیروح میشود.
اولی گفت: پس شعر نوعی سرگرمی و تفریح است. مشغول کردن ذهن انسانها برای تحمل زندگی و دنیایشان.
دومی گفت: نه، علاوه بر این، شعر برای نجات انسانها از ستم و بیعدالتی و پیش بردن مبارزه انسان مفید است. کمک میکند به مبارزان.
اولی گفت: فرضاً که این نقش را قبول کنیم، باز برای من این پرسش به وجود میآید که خب همین وسیلهای میشود که برخی بروند دنبال شعر و هنر و خودشان را از شرکت، خودشان از شرکت در مبارزه کنار بکشند.
دومی گفت: نه. خود مبارزه کردن یک پشتوانه ذهنی و اندیشهای لازم دارد. شور و هیجان ایجاد کردن در مبارزان این کار مهمی است.
اولی گفت: خب، این را هم قبول کردم. حداکثر میشود گفت برای نجات جوامع تحت ستم از بیعدالتی مهم است. کمک میکند ولی سؤال دیگری برایم پیش میآید.
دومی گفت: چه سؤالی؟
اولی گفت: اینکه برای جوامعی که به آزادی رسیدهاند و زندگی مرفهی دارند، پس این گونه شعر کاربرد و ضرورتی ندارد.
دومی گفت: خب، جوامع مرفه هم تنوعی لازم دارند.
اولی گفت: این را هم که قبول کنم میرسم به حرف اولم که شعر برای سرگرمی انسانها در این دنیاست. حتی من در کتابی از دکتر شریعتی خوانده بودم که کارکرد هنر برای بشریت این است که همین قفس دنیا را برای انسانی که از بهشت رانده شده، رنگآمیزی کنند. قابل تحمل کنند تا آن رنج جدایی از بهشت را تحمل کنند.
دومی گفت: همین طور که تو برخی جاها حرف من را قبول کردی، من هم حرف تو را قبول میکنم که اگر شعر تنها سرگرمی یا ابزار مبارزه باشد، به نظرم خیلی ضروری به نظر نمیرسد. حداکثر کمک زندگی میشود
. در اینجا نفر سومی از راه رسید و گفت: من بحث شما را شنیدم. به نظرم اشکال اینجاست که شما نه انسان را درست میشناسید، نه زندگی را، نه هستی جهان را. همه این سؤالها و جوابها از این ندانستن ناشی میشود.
گفتند چه کنیم که انسان و هستی و جهان را درست بشناسیم
سومی گفت: مولانا را بشناسید. »
خب، شنیدید که گفت اگر می خواهید کارکرد واقعی شعر را دریابید مولانا را بشناسید. حالا من سعی میکنم جای آن نفر سوم بنشینم و کفی از دریای مولانا برایتان بردارم. فقط کفی! چون تمام تمام دریا را نمیتوان در ظرفی ریخت. هزاران بار باید رفت لب دریا و هر بار جامی برداشت و باز هم تمام نمیشود. حالا شما نمیتوانید به من بگویید هپروتی شدهام. چون ما یک سؤال و جواب منطقی را شنیدیم. بحث یک بحث ملکوتی نیست. پاسخ ما پاسخ مادی واقعی و جدی به همین زندگی ماست. همین زندگی که به طور واقعی گاه از آن خسته میشویم، به سختی تحملش میکنیم و خیلیها هم تحملش نمیکنند. از پرسشهای مادی روی زمین شروع کردیم ولی بی جواب ماندیم و بی جواب ماندیم و به مولانا رسیدیم. اما برای اینکه فکر نکنید من میخواهم فرهنگ و عرفان و ادبیات خودمان را تبلیغ کنم، ابتدا از اندیشمندان غرب سؤال میکنم. همان سؤالی را که شعر چیست و چه کارکردی دارد. ببینیم آنها چه میگویند. اولین کسی که به ما پاسخ میدهد، سن ژون پرس، متفکر و عارف و شاعر بزرگ فرانسه است.
« سن ژون پرس دیپلمات و شاعر برجسته فرانسوی در ۳۱ مارس ۱۸۸۷ در جزیره گوادلوپ در کارائیب متولد شد. او در سال ۱۹۶۰ جایزه نوبل ادبیات را به خاطر «پرواز بلند و تصاویر برانگیزنده شعرش» دریافت کرد، در کنار فعالیتهای دیپلماتیک خود که او را به کشورهایی نظیر چین و ژاپن برد، به سرودن اشعاری با صور ذهنی غنی و زیبا پرداخت. آثار او، از جمله منظومه «آناباز» که با لحن سرودهای روحانی از عالم اسرار و عشقها حکایت میکند، و همچنین «دیوان تبعید»، «بارانها»، «برفها» و «بادها»، چشماندازی از سرگذشت بشری و تجربههای زندگی را در کلامی غنی و ترکیباتی نامتعارف ارائه میدهند. سن ژون پرس در سال ۱۹۷۵ در سن ۸۸ سالگی درگذشت. »
در سن ژون پرس اوج بیکرانگی را میبینیم. دریاها و اقیانوسها طبیعت را دریاها و اقیانوسهای طبیعت را در اعماق درون انسان جا دادن و آنها را، هم در بیرون و هم در درون انسان دیدن. میگویند پرس با اشیا، دوباره میزاید. با آنها زندگی میکند. خب از این جناب پرس پرس ژون پرس چه بپرسیم؟ شعر چیست؟ جواب. را از سن ژون پرس دربارة شعر میخوانم:
«شعر برای همراهی با مارش رجزی به افتخار دریا.
شعر برای همراهی با مارش رجزی به افتخار دریا.
شعر برای کمک به سرود و مارشی در اطراف حلقه دریا.
و شعر ترنم دریایی است که هرگز به ترنم در نیامده است.
و این دریای درون ماست که آن را به ترنم خواهد آورد.
و بدین ترتیب دریا با عظمت بزرگ خود به ما نزدیک شد.»
