۱۴۰۵/۵/۱
سینمای اعتراض ـ میهمان
۱۴۰۵/۵/۸
خصومتهای قومی و ملیتی و تبعیض بین انسانها در زیر ذربین هنر و بهویژه سینما
در برنامه امروز سینمای اعتراض نگاهی میکنیم به فیلم میهمان به کارگردانی تام مککارتی
داستان فیلم میهمان در سالهای پس از ۱۱ سپتامبر در نیویورک رخ میدهد. والتر ویل، استاد اقتصاد دانشگاه کنتیکت زندگی نسبتاً تنهایی را سپری میکند. او گاهی اوقات برای تقلید از همسر مرحومش، یک پیانیست کنسرت کلاسیک، به کلاس پیانو میرود و به ندرت روی یک کتاب جدید کار میکند. وقتی از او خواسته میشود مقالهای را در یک کنفرانس دانشگاهی در دانشگاه نیویورک ارائه دهد، با توجه به اینکه او فقط نویسندهی اسمی است و هرگز اثر کامل را نخوانده است، اشتیاقی به این سفر ندارد. چارلز، رئیس دپارتمان او، اصرار میکند و والتر مجبور به شرکت در آن میشود.
وقتی به آپارتمان قدیمیاش در منهتن میرسد، با کمال تعجب میبیند که یک زوج جوان مجرد در آنجا زندگی میکنند که آن را از یک کلاهبردار به نام ایوان که ادعا میکرد آپارتمان متعلق به اوست، اجاره کرده بودند. طارق یک مهاجر سوری، یک نوازندهی جیمبهی فلسطینی-سوری[5]، و زینب یک طراح سنگالی جواهرات قومی است. او بعداً متوجه میشود که هر دو مهاجر غیرقانونی هستند. اگرچه جایی برای رفتن ندارند، اما با عجله وسایلشان را جمع میکنند و میروند، اما والتر تصمیم میگیرد که آنها را در آنجا نگه دارد. طی چند روز بعد، دوستی به آرامی شکل میگیرد. طارق به والتر نواختن طبل را یاد میدهد و این دو مرد به گروهی دیگر در یک حلقه طبل معمولی در پارک مرکزی میپیوندند.
در راه خانه، طارق به اشتباه به پریدن از روی نردههای مترو متهم میشود، به دلیل "عدم پرداخت" کرایهاش (اگرچه در واقع کرایهاش را پرداخت کرده بود) دستگیر و به بازداشتگاه مهاجران غیرقانونی در کوئینز منتقل میشود. والتر برای جلوگیری از اخراج طارق از ایالات متحده، یک وکیل مهاجرت استخدام میکند. زینب که از ماندن در آپارتمان با والتر احساس ناراحتی میکند، برای زندگی با اقوام در برانکس نقل مکان میکند.
مادر طارق، مونا، به طور غیرمنتظرهای از خانهاش در میشیگان به خانهاش میآید، در حالی که نمیتواند با پسرش تماس بگیرد. از آنجا که او نیز به طور غیرقانونی در ایالات متحده است، نمیتواند در بازداشتگاه به ملاقات او برود. او با تردید پیشنهاد والتر برای ماندن در آپارتمان را میپذیرد و این دو با هم دوستی برقرار میکنند. والتر اعتراف میکند که زندگیاش رضایتبخش نیست؛ او از تنها درسی که بیست سال تدریس کرده، خوشش نمیآید و کتابی که ظاهراً در حال نوشتن آن است، به هیچ وجه به اتمام نرسیده است. مشخص میشود که شوهر روزنامهنگار مونا پس از یک حبس طولانی با انگیزه سیاسی در سوریه درگذشته است و او نگران آینده پسرش در صورت اخراج است. این دو زندگی سادهای را در خانه شروع میکنند، مونا غذا درست میکند و والتر وقتی از عشقش به آهنگ اصلی ضبط شده توسط طارق که به عنوان هدیه برایش فرستاده بود، میگوید، او را با «شبح اپرا» پذیرایی میکند.
بدون هیچ هشداری، طارق به سوریه بازگردانده میشود. مونا که هیچکس را در ایالات متحده ندارد، تصمیم میگیرد به دنبال او برود و برای زندگی به آنجا برگردد. در آخرین شب زندگیشان، مونا به والتر ملحق میشود تا در رختخواب با او در آغوشی آرامشبخش بنشیند و خودش را به خاطر تمام اشتباهاتش سرزنش میکند - سالها پیش، او حکم اخراج خود و طارق را دریافت کرده بود، اما مدارک را بیرون انداخته بود و میخواست که آن دو در ایالات متحده بمانند. والتر روز بعد او را در فرودگاه بدرقه میکند. والتر دوباره تنها، همانطور که طارق یک بار به او گفته بود، روی سکو مترو طبل میزند.
