روایت شاهدان؛ سیدعباس ترابی؛ زندانی سیاسی به مدت هشت سال؛ سال ۶۰ تا ۶۸؛ قسمت آخر
۱۴۰۵/۵/۲۰
آنچه پشت درهای بسته زندانها در ایران گذشت
بچههای تو سلول، یادم هست یک دیواری بین مثلاً دیوار این اتاقها اینجا بود، پشتش دیواری بود، بعد سلولها شروع میشد. چند تا سلول... البته من خودم تو اون سلولها نبودم، ولی میدانستم که مثلاً همین حسن روحیگر تو سلوله، محمدگل ریگی تو سلوله، یکی از بچههای بالای اقلیت که از اقوام و خویشهای خودم هم هست به اسم علیرضا باامری، اون هم گرفته بودند جدیداً، اون هم برده بودند تو سلول. چون دیوار اتاق به اصطلاح ما که بودیم اونجا، با دیوار راهروی سلول یکی بود، از اینجا دیدم یک روز حسن روحیگر به یکی گفته که عباس رو بگو بیاد.
فرار از دل زندان؛ تیغارهای که به دست زندانیان رسید و نقشهای برای آزادی شکل گرفت
نگهبان هم داشتند ولی قدم میزدند. پیغام به من داد که من یک تیغاره میخواهم، تیغاره آهنبر. گفتم باشه. ما حالا برای این تیغاره چه کار بکنیم؟ اون موقع خانوادهها که میآمدند هندوانه میآوردند برای بعضاً برای بچهها. به یکی گفتیم آقا به خانوادهات بگو داخل این هندوانه تیغاره رو فرو کنند، داخل هندوانه باشه، از اینجاها بکنند. هندوانه رو آوردند، تیغاره برای ما آوردند. فرستادیم به این حسن روحیگر.
با اونها هم بعضاً غذا میفرستادیم، برای این نگهبانها میگفتیم برای این بچهها گناه دارند بفرستید غذا و اینها، با همون هندوانه برای اونها فرستادیم. این تیغاره دستشون رسیده بود. فهمیدم که اینها قصد فرار دارند از اونجا. ولی نمیدانستم طرحشون چیه. حالا اونجا یکی همین حسن روحیگر بود که بچه خودمون که فرار قبلی رفته بود و تیر خورده بود و پاش هم زخمی بود. علیرضا باامری بود که از اقوام ما بود که از هوادارهای اقلیت بود. یکی هم محمدگل ریگی بود که اون هم چیز... اینها همهشون، علیرضا باامری چون واقعاً اعدام میشدند اینها، چون از سران اقلیت اونها بودند. ما فکر میکنم نمیدانم سال ۶۱ بود، اوایل ۶۱.
یکدفعهای صبح زود دیدیم صدای شلیک و اینهاست، از پشت زندان صدای شلیک. همه پریدیم بیرون و اینها چی شده... بعد فهمیدیم که اون بچهها اقدام به فرار کردند دیگه، حالا تا کجا رو بریدند و فلان کردند... و نگهبان بالایی میبینه، محمدگل رو همون شلیک میانه، محمدگل همونجا شهید میشه، تو همون بلافاصله بعد از زندان. حسن روحیگر رو فکر میکنم دستگیرش میکنند، علیرضا باامری میره. علیرضا باامری میره که اقوام ما بود و اینها، اون درمیره. حسن روحیگر رو دستگیرش کردند که بعدش اعدامش میکنند. محمدگل ریگی که همونجا شهید شد تو همون به اصطلاح شلیک میکرده... که بعدش آوردند، رفتند آورده بودند، نشان میدادند به ما، خشک شده بود بدنش، بنده خدا... که تیر خورده بود و شهید شده بود. که یک فرار هم که اینجوری بود که... که بعد البته علیرضا باامری میره تهران و اونجا دوباره دستگیر میشه و بعد اعدام میشه اون هم. حسن روحیگر هم که اعدام میکنند.
بعد از این داستان فرار دوم دیگه، همین سنچولی رو میبرند اعدام میکنند که مشت زده بود به پاسدارها، از بچههای ما حمید خزایی رو میبرند اعدام میکنند، که حکم نداشت این از دانشآموزهای فعال زاهدان بود. یک چند نفر اینجوری اعدام میکنند. بعد دیگه ماها رو حدوداً فکر کنم یک ۲۰-۲۵-۳۰ نفر رو دیگه میفرستند قزلحصار. ما هم اونجا بودیم، ولی کمکم داشتند یک سری بچهها به ما نزدیک میشدند. ما هم خب اشراف نداشتیم که اینها کیاند، ولی بعضیها رو هم میدانستیم که اینها بچههای خودمونند. که دیگه به سمت اونها میرفتیم.
۱۹ ماه در سلول انفرادی؛ مقاومت، ورزش و زنده نگهداشتن روحیه در زندان توحید زاهدان
تا فکر میکنم ۶ ماه یا ۱ سالی من قزلحصار بودم، بچهها دیگه بودند. تا اینکه یک روز به ما گفتند که لباس بپوشید که باید برویم. کجا برویم، نگفتند. که من رو دو مرتبه آوردند فکر کنم اوین. اوین هم یک مدتی چند روزی بودم، دو مرتبه گفتند که تو باید بری زاهدان. فهمیدم که میخواهند من رو تحویل دادگاه انقلاب ارتش به اصطلاح تشکیل شده زاهدان تحویل اونها بدهند. که من رو تحویل اونها دادند، که اونجا یک زندانی بود به اسم زندان توحید میگفتند، دست این دادگاه انقلاب ارتش بود، داخل شهر بود. من حدوداً فکر کنم ۱۹ ماه تو سلولهای اونجا بودم. روزی ۲۰ دقیقه به من هواخوری میدادند، بقیه اش تو اتاق بودم. خب طبعاً به خاطر اینکه سیستمم مستمر تو همون سلول با خودم شکاف بسته بودم و ورزش هم میکردم، صبح ورزش میکردم، ظهر ورزش میکردم، شب ورزش میکردم که چیز نشه.
فقط یک بار یک نفر دیگر رو آوردند کنارم، اون هم سرگرد بود، درجهدار ارتش بود، جوان بود، از بچههای کرد بود، ولی درجهدار ارتش زاهدان بود، لشکر زاهدان خدمت میکرد. ولی هوادار از این گروههای دیگر بود، فکر کنم فدایی بود، اون رو آوردند پیشم، با هم بودیم ما، فکر کنم یک ۵-۶ ماهی پیش هم بودیم که برایش ملاقاتی اون میآمدند. به غیر از این دیگه من تنها بودم، کلاً تو اون سلول. فقط یک بار دیدم که یکی از بچهها، یک نفر دیگر رو آوردند اسمش منصور بود، منصور رافعشیخی، خدا رحمتش کنه اون هم اعدامش کردند، از بچههای بالای سیستان و بلوچستان بود. گفتم چیه اینها رو؟ گفت که... بعد من یک خرده چون فضای پلیسی هم داشتیم که ببینیم چطوریه، الان این مدت زندان بوده، دستگیر بوده فلان اینها رو، خلاصه احوالپرسی کردم دیدم که آره منصوره و اینها رو... خلاصه بعد از مدتی این هم بردند اعدام کردند. ولی تو ارتش، این هم کسی بود که بعد که من دستگیر شده بودم، بچههای ارتش به این وصل شده بودند، خودش بیرون بوده، ولی این سربازهایی که بعد سلاحها رو آوردند بیرون و خودشون هم اعدام شدند به این وصل بودند و این دنبال میکرده کارهاشون رو. بعد از من که این هم دستگیر شد، ولی از بچههای بالا بود.
زندان به مدرسه مقاومت تبدیل شد؛ آموزش، زندگی جمعی و ایستادگی در برابر سرکوب
که ۱۹ ماه اونجا بودم، که بعد از ۱۹ ماه من رو بردند تو بند عمومی ارتش، با بچههای سرباز اونجا. که اونجا یک سری بچهها بودیم. بعد دیگه این زندان منحل شد، که ما رو بردند دیگه دو مرتبه سال فکر کنم ۶۳-۶۴ بود که بردند تو زندان بند سیاسیهای زندان خود زاهدان، زندان اصلی، یک قسمتی بند سیاسی بود، بردند اونجا. اونجا هم دیگه با بچهها بقیه هم بودند، حدود ۶۶ اونجا بودیم. که هم خیلی روحیه بالا، ما حتی من یادم هست به خاطر اینکه چیزی ملاط آموزشی هم نداشتیم، من چون تو کلاسهای تبیین جهان برادر بودم و کتابهاش هم خیلی دو سه بار هم خوانده بودم، بعضاً بچهها رو تکیتکی همین تبیین رو برایشان تعریف میکردم به عنوان به اصطلاح آموزش. مثلاً اینجوری گفته، اینجوری فلان و اینها رو. تا جایی که یادم بود مثلاً برای خیلیها این موضوع رو تعریف کرده بودم، یعنی تعریف که در واقع به عنوان آموزش میرفتم تکی یا قدم میزدیم یا میرفتیم یک جا مینشستیم دونفره، میگفتم اینجوریه، اینجوریه، اینجوریه.
همزمان ورزش سر جای خودش بود، بچهها ورزش میکردند، برنامه روزانه داشتیم، زندگی جمعی داشتیم، چیزی فردی نداشتیم، همه جمعی زندگی میکردیم. این در واقع به نوعی یک تشکیلات کوچکی اونجا داشتیم که... زاهدان چندین زندان داشت، یک زندانی داشت به اسم قبلاً بیمارستان ابوذر بود، کرده بودند زندان، از سال ۶۰. که خیلی بچهها رو اونجا میبردند شکنجه میکردند. یکی از بچهها هستش که حالا هستش، همینجا هستش الان، اون رو اونجا شکنجه کردند که مسئولین داده بودند که بعد فرار کرده بود از همونجا. که توانست دربره، حالا اون داستان فرار اون خودش خیلی چیز بود. خیلیها رو میآوردند اونجا، از مرز میگرفتند، خیلیها رو همونجا میبردند اعدام میکردند، بعضیها رو برمیگرداندند به شهرستانهاشون که اطلاعاتشون رو بگیرند ببینند پروندهشون چطوریه.
ردپای شهدای گمنام؛ بخشی از تاریخ زندانهای زاهدان هنوز ناگفته مانده است
که برای همین، زاهدان به نظر خودم یکی از جاهاییه که شهدایی که اصلا نمیدانیم کی به کی بوده، کی دستگیر شده، جاییه که هنوز کشفنشده به طور واقعی. چون خیلی دستگیری داشت، نه که خود زاهدان فقط، علاوه بر خود زاهدان، اینهایی که از مرز خارج میشدند یا از مرز برمیگشتند میآمدند داخل، دستگیر میشدند میآوردند اونجا، ولی بعد از دو روز ما نمیدیدیم دیگه اینها رو، چی میشدند نمیدانستیم چی میشدند، که یا اعدام میشدند یا برمیگرداندند شهرستان برای اینکه پروندهشون رو تکمیل کنند. از این زاویه خیلی به اصطلاح چیز هستش که به نظر خودم کشفنشده هست. مثلاً ما تک و توک بعضیها رو میدانیم که از بچههای خود زاهدان و زابل، اینها رو به غیر از این نمیدانیم مزارهاشون کجاست. تو خلاصه تو اون زندان هم که سپاه که بودیم، تو زندان مرکزی زاهدان یک قسمتاش بند سیاسی بود، تا ۶۶ اونجا بودیم. ۶۶ این رو نمیدانستیم چه خبره، شروع کردند به تقسیم ما...
