خاطراتی از زندانها و شکنجه‌گاههای رژیم؛ گفتگو با زندانیان سیاسی هوادار مجاهدین؛ قسمت اول

از اوین و قزل‌حصار تا گوهردشت؛ خاطرات زندانیانی که شقاوت رژیم و مقاومت هم‌بندانشان را با چشم دیدند

سلام به هم‌میهنان عزیزم. من مینا انتظاری هستم که در دهه ۶۰ از تابستان سال ۶۰ تا سال ۶۷ در زندان‌های اوین و قزل‌حصار بودم. حدوداً ۷ سال در زندان‌های رژیم بودم. و امروز همراه هستیم با دو تا از دوستانمون، شیلان نینوایی و امیر برج‌خانی، که در دهه ۶۰ زندانی بودند و می‌خوایم که یک‌مقدار از خاطراتشون رو در فرصتی که داریم و اون چیزی رو که به چشم دیده بودند برای بینندگان محترمون توضیح بدم. در مورد رژیمی داریم صحبت می‌کنیم که ۴۵ سال در حاکمیته و در تمام این سال‌ها دستگیر کرده، شکنجه کرده، اعدام کرده و تا به امروز به به همین شکل به حکومت خودش ادامه داده. شیلان نینوایی، دوست خوبم، هم‌بند سابقم، می‌خواستم اگه بشه خودتون رو معرفی کنین و بگین از چه سالی، چه مدت در چه زندان‌هایی بودین.

بله. من در آبان سال ۶۰، ۱۵ سال‌ام بود که دستگیر شدم تا تقریباً اواخر دی‌ماه ۶۵ در زندان بودم، ۶۵ آزاد شدم، اردیبهشت ۶۶ مجدداً دستگیر شدم تا اسفند ۶۷ مجدداً در زندان بودم، اسفند ۶۷ آزاد شدم، اردیبهشت ۶۸ مجدداً دستگیر شدم و تا تقریباً اواخر ۶۸ در زندان‌های اوین و قزل‌حصار و کمیته مشترک بودم.

بسیار خب. امیر برج‌خانی، میشه برامون یه توضیح مختصری بدین چه سالی در زندان‌ها بودین، کی دستگیر شدین، کی آزاد شدین؟

با سلام به شما و هموطنان عزیزم. چون صحبت از زندان و زندانی، شکنجه و اعدام شد، من در درجه اول درود بفرستم به زندانیان مقاومی که هم‌اکنون در زندان‌های رژیم به مقاومت مشغول هستند و همچنین درود بفرستم به خانواده شهیدان و زندانیان و کلاً به دادخواهان و جنبش دادخواهی. من سال هزار اواخر سال ۶۲ دستگیر شدم تا اواخر سال ۱۳۷۱ در زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت به سر می‌بردم.

حدوداً...

نه سال.

۹ سال در زندان‌ها بودین. بله. من هم دلم می‌خواد قبل از هر چیز واقعاً با ادای احترام به همه خانواده‌های شهدا، همون‌طور که اشاره کردید، و به تمام شهدای آزادی که جان خودشون رو در راه آزادی میهن‌مون از دست دادن و به خصوص هم‌بندانمون که در راه آزادی میهن‌مون به خاک افتادن ادای احترام بکنم، و اینکه من هم در سال ۶۰ دستگیر شدم، به زندان اوین منتقل شدم، حدود ۶ ماه در زندان اوین بودم ابتدا و بعد از بازجویی‌ها و اینکه حکم گرفتم به زندان قزل‌حصار منتقل شدم، حدود ۴ سال و نیم در قزل‌حصار بودم، بعد از اون دوباره در اول اوایل سال ۶۵ به اوین منتقل شدیم که تا سال ۶۷ در زندان اوین بودم. حدوداً ۷ سال در این دو زندان به سر بردم.

۱۵ ساله در اوین؛ اولین مواجهه با شکنجه و مقاومت

من خواستم اول از شیلا شروع کنم. شیلا جان بگو ببینم اون یه مختصری از چیزهایی رو که خودت شاهد بودی، علی‌رغم اینکه سن‌ات هم خیلی کم بود، یه دانش‌آموز ۱۵ ساله بودی که دستگیر شدی، چه چیزهای در واقع وقتی وارد زندان شدی چه چیزهایی رو تجربه کردی؟ چه چیزهایی رو دیدی، چیزهایی که تا به امروز روت اثر داشته؟

خب توی زندان خیلی چیزها دیدیم، از مقاومت‌ها و از شکنجه‌ها، یعنی دو رویکرد بود، یکی رویکرد جلادانه‌ای بود که بازجوها داشتن، یه رویکرد مقاومتی بود که یاران و زندانیان از خودشون نشون می‌دادن در برابر اون وحشی‌گری‌هایی که بازجوها به کار می‌بردن. ولی اجازه بده از همون ابتدای دهه ۶۰ من شروع کنم، همون زمانی که دستگیر شدم و به اوین انتقال پیدا کردم مستقیماً بعد از دستگیری.

وقتی که ما وارد حیاط اوین شدیم، در اون زمان به‌شدت دستگیری‌ها بالا بود، افراد رو توی خیابون شناسایی می‌کردن یا هر کسی که به نظرشون مشکوک می‌رسید در واقع شکار می‌کردن و به اوین منتقل می‌کردن یا به خانه‌های امنی که داشتن. وقتی که من وارد اوین شدم، اون شب دستگیری بسیار زیاد بود و این بازجوها و جلادان به همدیگه تبریک می‌گفتن که همه‌مون ما با دستِ پر امروز اومدیم. مثلاً هر کسی می‌گفت من ۱۰ تا گرفتم، اون یکی می‌گفت من ۵ تا رو دستگیر کردم، اینا. و خیلی شدید سر و صدا و رفت و آمد بود و بسیار متلاطم بودن همه‌شون. به قدری که وقتی منو دستگیر کردن، دیگه ما وقتی وارد شدیم ساعت ۸ شب بود و تا ساعت ۱۲ اینا اصلاً فرصت نکردن که بیان بگن که تویی که دستگیر کردیم کی هستی. یعنی به این قدر زیاد بود جمعیت که نمی‌رسیدن.

و توی اون زمانی که من توی راهرو نشسته بودم، صداهایی که توی این راهروی دادستان، یعنی بهش می‌گفتن دادسرا اون موقع، می‌پیچید در ساختمان مرکزی‌شون می‌پیچید و اتاق‌های شکنجه و بازجویی در اون راهرو واقع شده بود. صدای شلاق با صدای فریادِ بچه‌... زندانیانی که در حال شکنجه شدن بودن در هم آمیخته بود. بوی خون تمام راهرو رو پر کرده بود. از اتاق‌های مختلف شکنجه صدای یا علی، یا حسین، ای خدا به دادمون برس، آخه جلاد برای چی می‌زنی؟ چی می‌خوای؟ این صداها با همراه صدای شلاق و می‌گم بوی خون همیشه توی ذهن من هست و هیچ وقت از خاطر من پاک نمیشه. و با توجه به اینکه سن خیلی کمی هم داشتم، خب خیلی روم تأثیرگذار بود.

ولی در همون حال، اینو من بگم موقعی که ما رو برای خواب همون‌جا توی راهرو خوابوندن پشت درِ اتاق بازجویی، یک یکی از زندانیان بودش که بسیار شکنجه شده بود در کنار من قرار گرفته بود. ما که کنار هم دراز کشیده بودیم برای خواب آماده می‌شدیم، اون برگشت به من گفتش که تازه دستگیر شدی؟ گفتم آره. گفت بازجویی‌ت نکردن هنوز؟ گفتم نه. گفت چشم‌بندتو بزن بالا، چون چشم‌بند داشتیم همه‌مون. چشم‌بندتو بزن بالا و پاهای منو نگاه کن.

من آروم چشم‌بندم‌و زدم بالا و پاهاشو نگاه کردم که بسیار ورم‌کرده، متورم و باندپیچی‌شده و خون‌آلود بودش. ازش پرسیدم که خیلی درد داشت؟ گفتش که آره، ولی خب دردش می‌گذره. بعدها از با بچه‌های دیگه که صحبت می‌کردیم، یکی از بچه‌ها تعریف می‌کرد که منم همچین صحنه‌ای رو داشتم و کسی که در کنارم قرار گرفته بود، اونو از اتاق شکنجه آورده بودنش بیرون، اون می‌گفتش که به من گفت که درد شلاق دو روز است و سپس شرف توست که می‌ماند و بس. و متأسفانه فردای اون روز اون برادری که این حرف رو زده بود به اون زندانی که تازه وارد شده بود شهید شد و در اثر اون شکنجه‌هایی که دیده بود.

یک سوی زندان شقاوت بود، سوی دیگر مقاومت؛ نسلی که تسلیم نشد

واقعاً وقتی که برمی‌گردیم به اون دوران، همون‌طور که گفتی دو محور رو همیشه تو ذهن همه ماها حک شده. یک طرف شقاوت و وحشی‌گری‌های رژیم، از یک طرف هم مقاومت‌های بچه‌ها و اون نسلی که واقعاً خب به هر حال معلمی داشت اون نسل. بچه‌هایی که نسل انقلاب بودند و باغبانی داشت این باغ گل، که این‌جور این بچه‌ها با ایمان پای این وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها می‌ایستادن و مقاومت می‌کردند که هنوزم وقتی می‌خوایم ازشون بگیم برامون هم سخته گفتنش، هم یک حماسه‌ست. می‌تونم بگم در مورد تک‌تک‌شون.

خب امیر شما بگین، شما چه تجربه کردید از بدو ورودتون؟

بله. ببینین به نظر من زندان یه چیزِ دور از ذهن ماها نبود. چون در فاز سیاسی که در حقیقت بعد از انقلاب ضدسلطنتی همواره یک بخشی از جوانان فرهیخته و دلاور میهن بودند که در زمان شاه این قیمت رو برای به دست آوردن آزادی با گوشت و پوست و خون خودشان داده بودند، و طبیعتاً برای حفظ این آزادی قدم در میدان گذاشتند. و با توجه به شرایط اجتماعی در اون موقع، برای روشنگری اذهان عمومی که چگونه این آزادیِ به دست اومده رو باید حفظ کرد، طبیعتاً با واکنش رژیم خمینی روبرو شدند. و گروه‌های سرکوب چماق‌دار در حمله به گروه‌های سیاسی، که به قول سردار شهید که این چماق‌داریِ امروز تروریسم و کشتار فردا رو به دنبال داره. خب طبیعتاً یه سری دستگیر شده بود. زندان‌ها در در سال ۵۹ قبل از ۳۰ خرداد، زندان‌ها بود، چه در تهران چه در شهرستان‌ها، و حتی تعدادی رو به شهادت رسونده بودند.

ولی زمانی که دیگه اون حرکت به ۳۰ خرداد منتهی شد و رژیم اون تظاهرات مردم رو برای حفظ آزادی‌شون به خاک و خون کشید، تظاهرات نیم میلیون نفری تهران، بله. و طبیعتاً فرزندان این ملت پنجه در پنجه دیو استبداد انداختند و ۳۰ خرداد سرآغاز شکنجه و اعدام به صورت علنی شد. و خب منم وقتی که دستگیر شدم، طبیعتاً در منطقه مرزی دستگیر شدم، موقعی که به زندان اوین منتقل شدم،

ببخشین چه سالی بود؟ سال ۶۰؟

سال ۶۲.

۶۲ شما دستگیر شدین. بله، بله.

زمانی که وارد شدم، خب همون‌طور که دوستمون شیلا گفتند، این صحنه‌ها بود. ولی من فکر می‌کنم اگر چه همون‌طور که شما گفتین شقاوت فراسوی طاقت انسان بود، به همون نسبت هم مقاومت فراسوی باور انسان‌هایی بودش که فکر نمی‌کردند که یه همچین مقاومتی باشه. خب ما همه‌مون اینا رو به چشم دیده بودیم، چه در دوران بازجویی، چه در تمامی سال‌هایی که من زندان بوده‌ام هیچ موقع این ظلم و شکنجه و شقاوت پایان نپذیرفتش و هم‌اکنون هم ادامه داره.

ما می‌بینیم که قهرمانانی هستند که سالیان سال به مدت ۲۳ سال، ۲۴ سال، زنان و مردان دلاوری هنوز هم در زندان هستند. اگر اون مقاومت‌ها و اگر اون رشادت‌ها نبود، طبعاً چیزی تحت عنوان مقاومت وجود نداشت. می‌تونیم یاد بکنیم از زنان قهرمانی مثل زینب جلالیان، مریم اکبری منفرد یا مردان دلاوری مثل غلام‌حسین کلبی، سعید ماسوری و خیل عظیمی از این زندانیان. پس چون آزادی نیست، افرادی هم قدم به میدان می‌ذارن برای به دست آوردن این آزادی، طبیعتاً توأم با دستگیری، شکنجه و اعدام هستش.

و من صحنه‌های بسیاری دیدم، حالا در ادامه چند مورد رو من خدمتتون می‌گم. فقط یک موردی رو من بگم؛ یک خانمی دستگیر شده بود و از صبح ظاهراً اینو می‌زدند، یعنی شکنجه می‌کردند. یعنی بعد در یه ساعتی آوردنش بیرون از شعبه، پشت در شعبه نشوندن، بازجو کلافه، فحش می‌داد، ولی انگار این از استراحتگاه اومده، این زن قهرمان. خب چشم‌بند داشتیم، نمی‌تونستیم همدیگه رو ببینیم، ولی از نوع برخوردش علی‌رغم اینکه افتاده بود تکیه به دیوار و بدجوری لهش کرده بودند مقتدر. من این اولین صحنه‌ای که دیدم اون‌جا این بود. حالا در ادامه صحنه‌های بسیاری می‌گیم که در طی دوران زندان ما در بندها دیدیم تا نهایتاً منجر به اون جنایت بزرگ و فجیع قتل عام ۱۳۶۷ شد در اون تابستان خونین.



لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط