مادران دادخواه نگهبانان حافظه‌ای که هرگز اعدام نمی‌شود؛ قسمت دوم

۱۴۰۵/۵/۲۴

وقتی یک خانواده هدف قرار می‌گیرد؛ روایت تلخ از زندان، اعدام و کودکی‌های ربوده‌شده

گفتگو با عشرت نجیب‌زاده و رباب برائی

شما بعد از پسر برادرتون، افراد دیگه خانواده چه اتفاقی براشون افتاد؟

دیگه بچه برادرم که این‌جور شد، گفتم که دیگه درِ خانه پدرش رو بستن و اینا. بچه‌ها هم نزدیک هشت سال برادر و خواهرش مدرسه نرفتن. دیگه ما که شیراز بودیم به هر حال. رضا رو که اعدام کردن، ۱۸ سالش بود. با مهرانِ ما یک سال تفاوت سنی داشتند و مهرانِ ما سال بعدش اعدام شد. در ۱۸ سالگی اون هم؟ اون هم آره. هر دو ۱۸ ساله ولی به فاصله یک سال.

دو نوجوان، دو اعدام؛ تنها با یک سال فاصله

به فاصله یک سال، بله. و بعد مهران فرزند بزرگ شما بود که دستگیر شد؟ مهران دومین فرزند من بود. اول ماندانا بود. بعد ماندانا کجا بود موقعی که مهران رو اعدام کردن؟ ماندانا موقعی که مهران رو اعدام کردن زندان بود. یعنی ماندانا بیرون می‌رفت، با یک دوستش از اصفهان اومده بود، رفته بودن بیرون، مهران رو تو خیابون می‌بینه، بهش یک دست‌نویسی داشته میده... یه نوتی اونجا بود... میگه ماندانا اینو بگیر برای من یه مقدار بنویس، چند تا تکثیرش کن. مهران به ماندانا میگه؟ بله. ماندانا می‌گیره اینو میذاره تو جیب شلوارش، بعد میان خانه. همون شب سپاه می‌ریزه خانه ما.

این چه سالی بود؟ سال ۶۱. قبل از دستگیری مهران. بعد سپاه اون شب خانه ما گفت من ماندانا و مرجان رو می‌خوام ببرم. من ایستادم گفتم نمی‌ذارم ببرین. گفتم رو جسدم رد بشین ولی من نمی‌ذارم بچه‌هامو ببرین. برای چی؟ شما هیچی ندارید و اینا هم کاری نکردن. با فشار و سختی پدرش گفت بذار ببرن، اینا که کاری نکردن. گویا ماندانا این تو جیب شلوارش بود، همون شلوار پاش بود با یه روسری سفیدی. بردنش زندان. دست می‌کنند تو جیبش اینو درمیارن. میگن این کجا بوده؟ میگه یکی انداخت تو خانه ما منم گذاشتم تو جیبم.

بازداشت خواهران؛ از زندان تا شکنجه در نوجوانی

و ماندانا رو می‌برن زندان سپاه و بعد عادل‌آباد. مرجان رو بعد از سه چهار ماه آزاد کردن. هم ماندانا رو بردن هم مرجان رو. مرجان تقریباً ۱۳ سالش بود. ماندانا یک سال زندان داشت ولی مرجان رو آزاد کردن. مرجان تو همون ۱۳ سالگی شکنجه هم شد؛ تو خیابون کاتر زده بودن به پشتش و بدون بی‌حسی تو زندان بخیه کرده بودند. با همون زخم‌ها و بدون بی‌حسی بخیه کرده بودند. دیگه مردم و زنده شدم. یه بچه ۱۳ ساله رو بردن با اون زخم‌های عمیق تازه روشم زدن؟ الانی هم هنوز میگه یادم که میاد به اونا حالم به هم می‌خوره. حق دارین. دو بارم بردیم پوستشو عمل کردن ولی متأسفانه... درست نشده

آزادی در چهلم فرزند؛ روایتی از اوج اعدام‌های سال ۶۱

بعدها مرجان آزاد میشه و ماندانا یک سال می‌مونه. چهلم مهران بود که ماندانا آزاد شد. وقتی مهران اعدام شد ماندانا تو زندان بود و خبر نداشت، تا اینکه خودش تو ملاقات گفت من خبر دارم. در سال ۶۱ اوج اعدام‌ها در شیراز بود؛ حتی از خانواده‌ها پول می‌گرفتند به ادعای کاهش حکم، در حالی که فرزندانشان قبلاً اعدام شده بودند.

من روزای چهارشنبه فکر کنم وقت ملاقات بود، می‌رفتم ملاقاتش. لباسم عوض می‌کردم مشکی نمی‌پوشیدم. می‌رفتم تو زندان، می‌گفت حال و احوال که کردم روز اول گفت مامان چه خبر؟ گفتم هیچ خبری نیست. نگفتین بهش. نگفتم بهش، نه. نگفتم بهش. روز دوم، هفته دوم که رفتم دو مرتبه گفت مامان خبری نیست؟ گفتم نه. گفت من خبر دارم همه چیز. خب چرا نمیگید به من؟ گفتم اگه خبر داری خب اوکی، تو حواست به خودت باشه. دیگه اون گذشته، تو حواست به خودت باشه بیای بیرون. من یادمه تاریخی که مهران اعدام میشه ۱۹ بهمن سال ۶۱، درست سالی که یک سال بعد از شهادت سردار خیابانی و اشرف ربیعی... سال ۶۱ اوج اعدام‌ها بود، شیراز به خصوص خیلی همه رو، بعضی‌ها که اصلاً می‌گرفتن اعدامشون که می‌کردن بعد خانواده‌ها نمی‌دونستن بچه‌هاشون اعدام شدن. می‌اومدن می‌گفتن پول بدین ما حکمشونو میاریم پایین. در حالی که اعدام شده بودن.

مادران دادخواه نگهبانان حافظه‌ای که هرگز اعدام نمی‌شود؛ قسمت دوم ـ کلیپ دوم

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط