مادران دادخواه نگهبانان حافظه‌ای که هرگز اعدام نمی‌شود؛ قسمت سوم

۱۴۰۵/۵/۲۴

از دیکتاتوری شاه تا دادخواهی امروز؛ روایتی که تاریخ سانسور نمی‌کند

گفتگو با مادر مینا ارسطافر

در ادامه برنامه‌مون مهمان عزیز دیگری از مادران داغدار و دادخواه میهن‌مون به ما پیوستند که ما رو خیلی مفتخر کردند که امروز همراه ما باشند و حرف‌هایی که سال‌هاست داشتند و دوست داریم بشنویم از زبون خودشون برای هم‌میهنان‌مون، برای مادران داغدار، برای مادران دادخواه بگن، تجربه‌هاشون، حرف‌هاشون رو و ببینیم که چی از سر گذروندن. به خصوص که مهمان عزیزمون خانم مینا آراسته‌فر در پروسه‌ای بودند، در تظاهرات بزرگ ۳۰ خرداد سال ۶۰ که یک سرفصل بود در میهن اشغال‌شده ما و خودشون شخصاً در تظاهرات نیم میلیون نفری مردم تهران شرکت داشتند و فرزندشون رامین آراسته‌فر در واقع همراه بودن با هم در این تظاهرات و فرزندشون در اون روز دستگیر و به زندان اوین منتقل شد و از اولین شهدای این روز بزرگ تاریخی هستش، رامین آراسته‌فر.

من خیلی خوشحالم که در واقع افتخار می‌کنم که امروز در حضور خانم مینا آراسته‌فر هستیم از دبیران فرهیخته مدارس تهران. خانم آراسته‌فر از مادران دادخواه و داغدار ایران هستند که همچنان بعد از ۴ دهه در کنار مقاومت هستند. خوشحال می‌شیم خودشون صحبت کنند و بگن چه تجربه‌هایی دارند، چه اتفاقاتی افتاده که به خصوص حتماً در مورد ۳۰ خرداد خیلی بیشتر برای ما مشاهداتشون رو بگن. بفرمایید خانم آراسته‌فر.

مینا آراسته‌فر: در ابتدا من می‌خوام تشکر کنم از دعوتی که از من کردید که بتونم اونچه که اتفاق افتاده برای شما بازگو کنم. و در ضمن درود می‌فرستم به همه مادران و خانواده شهدا، زندانیان سیاسی که طی ۴ دهه دارند با این رژیم مبارزه می‌کنند و درود می‌فرستم به اون‌ها و فرزندان‌شون، مخصوصاً در قیام اخیر که اغلب مادران و فرزندان‌شون همراه هم بودند، حتی مادرانی بودند که فرزندان کوچک‌شون هم همراهشون در این قیام شرکت داشتند که رژیم در نهایت بی‌عدالتی و ظلم شلیک کرد و بسیاری از اون‌ها رو کشت. درود به روان همه اون‌ها می‌فرستم و به پایداری‌شون. و رژیم این رو بدونه که ما مادران و به خصوص شهدای اخیر دست از مبارزه‌مون بر نخواهیم داشت تا برقراری عدالت و محو هرگونه دیکتاتوری از این سرزمین ایران.

پس شما ادامه می‌دید راه رو تا زمانی که این رژیم رو به زیر بکشید و عدالت در کشور ما برقرار باشه در واقع. خب خانم آراسته‌فر دوست داشتیم بگیم که... به ما بگین در واقع به هم‌میهنان عزیزمون بگین خانم آراسته‌فر که زمانی دبیر بودند در تهران و فرزندشون از دانش‌آموزان در واقع تیزهوش دبیرستان هشترودی بودند، چطور می‌شه که شما وارد مسائل سیاسی می‌شین؟ یا برای هم‌میهنان‌مون شروع کنین از بک‌گراندتون در واقع، از گذشته‌تون توضیح بدین چه عاملی باعث شد که پا در زمین سخت سیاست بگذارید؟

مینا آراسته‌فر: بله، من والا از ۱۰ ۱۲ سالگی، دقیق یادم نیست چند سالم بود، ولی می‌دونم که زمانی بود که دکتر محمد مصدق نخست‌وزیر ایران بودند و پدر من هم تو خانواده ما خیلی طرفداری می‌کردند از ایشون و اغلب خانواده طرفدار دکتر مصدق بودیم. و از اون زمان من آشنا شدم با سیاست. مگه می‌شه که بی‌تفاوت باشه آدم در مورد مردم؟ و بعداً که معلم هم که شدم، سال‌ها بعد، بالاخره درس خوندیم و معلم شدیم و این‌ها، در هر حال بخشی از این جامعه بودم و همون ظلم و همون بی‌عدالتی که بعد از کودتا بر علیه مصدق شد و بعداً در حکومت شاه ادامه داشت، ما هم بخشی از اون جامعه بودیم، به خصوص ما فرهنگیان. و من فقر و بی‌عدالتی و فساد رو در حکومت شاه می‌دیدم، به خصوص اینکه من اولین بار که استخدام شدم، زیادم دور از پایتخت و تهران نبود، میدان آزادی یکم پایین‌تر که خیابان جی بود، من استخدام شدم اونجا اولین بار رفتم. بعد فقر و بدبختی و این‌ها رو واقعاً به چشم دیدید... به چشمم دیدم، مثلاً زمستون حتی بچه‌های کوچیک، بچه‌ها با دمپایی‌های لاستیکی چیز می‌اومدند تو برف و سرما. اینه که همه چیز رو ما از وقتی یادمه که لمس کردیم از نزدیک. بی‌عدالتی، فقر، فساد و در نتیجه وابستگی شاه بود دیگه. بعد از مصدق کاملاً دیگه شاه وابسته بود به آمریکا، قبلاً هم بود به کشورهای اروپا و آمریکا و خودش رو رئیس قوه مقننه و همه... همه‌کاره می‌دونست و خودش رو سایه خدا می‌دونست. به خاطر همین حالا این آخوندها خودشون رو امام می‌دونند ولی اون خودش رو پیغمبر می‌دونست، سایه خدا می‌دونست، یه پا جلوتر. و اختناق، فقر، فساد و می‌دونید که فقط تک‌حزبی بود، هیچ‌گونه احزاب مختلفی وجود نداشت، همه رو منکوب کرد و تنها یه حزب رستاخیز بود. و من یادمه معلم بودم تو همون مهرآباد جنوبی که می‌گم نزدیک خیابان جی بود، اومد ورقه‌هایی رو فرستادند تو مدرسه که همه این‌ها حزب فقط رستاخیزه و همه معلمین و کادر اون مدرسه همه باید امضا کنند. و شاه هم من بعداً...

همه عضو حزب رستاخیز بشن.

مینا آراسته‌فر: همه بله، فقط یه حزب بود اونم رستاخیز. بعد ببینین اختناق تا چه حد بود. بعد هم می‌دیدیم دیگه ساواک بود، مردم حتی در مدارس، حتی تو یک مدرسه دیگه من بودم که درست روبروی دانشگاه ملی بود در اون موقع، که بعداً می‌گفتند دانشگاه شریف... دانشگاه ملی اون موقع می‌گفتند، مدرسه‌ای بود به نام مدرسه عاصمی که بعداً من می‌دیدم که مدیرش پسرونه می‌رفت توی این دانشگاه ملی می‌رفت و می‌اومد. بعد ما فهمیدیم، اغلب اوقات نبود، متوجه شدیم که این اصلاً مال ساواکه، عضو ساواکه.

البته ببخشید منظورتون از دانشگاه ملی که می‌گید... دانشگاه شریف منظورتونه؟ اون موقع دانشگاه صنعتی شریف؟

مینا آراسته‌فر: دانشگاه صنعتی شریف بله، اون موقع می‌گفتند دانشگاه صنعتی...

بله بعداً...

مینا آراسته‌فر: بعد ساواک در همه جا بود، اختناق، فقر، یعنی واقعاً بی‌سوادی. من یادمه که در جایی که زندگی می‌کردیم خود تهران، خیابان شاه سابق بود ولی که بعد شد الان خیابان جمهوری تقریباً، زیادم غرب تهران نبود، واقعاً من وقتی که دبیرستانی بودم تازه، برق نبود، آب، آب جوب بود که می‌ریختند تو آب‌انبارها، یعنی مردم از همه چیز...

تازه اینجا پایتخته.

مینا آراسته‌فر: تازه اینجا تهران بود و پایتخت بود. از همه نظر مردم در فقر، فساد، بدبختی و بیماری‌های مختلف، مثلاً یکی از بیماری‌هایی که تو ایران تو اون زمان شیوع داشت، بیماری سل، می‌گفتند کسانی که بیماری سل دارند بیماری فقره.

مادران دادخواه نگهبانان حافظه‌ای که هرگز اعدام نمی‌شود؛ قسمت سوم ـ کلیپ دوم

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط