به سوی آزادی؛ چرا یک دختر آمریکایی ۴۵ سال هوادار مجاهدین است؟
۱۴۰۵/۶/۶
از بودیسم و مسیحیت تا کشف یک «اسلام مدرن»؛ چه چیزی مسیر یک دختر آمریکایی را تغییر داد؟
گفتگو با جوان مکینتاش
فرصتی دست داد تا با یکی از هواداران دیرپای مجاهدین و مقاومت ایران صحبتی داشته باشیم. خانم جوآن مکینتاش که اینجا با ما در استودیو هستند، من صحبت رو کوتاه میکنم، بیشتر ترجیح میدم خودشون صحبت بکنن و خودشون رو معرفی بکنن.
جوآن مکینتاش: خیلی ممنون. اسم من جوآن مکینتاشِ. آمریکایی هستم و الان اینجا اومدم امروز برای اینکه اساساً من ۴۵ سال هوادار مجاهدین هستم. و میخواستم توضیح بدم که چطور به اینجا رسیدم.
من در یونیورسیتی کالیفرنیا برکلی درس میخوندم، فرنچ لیتریچر. و اونجا آشنا شدم با یک پسر ایرانی، مهرتاش امانپور، که اونم اینگلیش لیتریچر میخوند.
- شما خودتون ادبیات فرانسه میخوندین، مهرتاش ادبیات انگلیسی میخوند.
جوآن مکینتاش: بله، بله. بعد خلاصه این پسر ایرانی به من قول داده که بیا با من بریم به تو، کاسپین سی، نشون بدم.
- دریای خزر رو نشون بده.
جوآن مکینتاش: بله، بله، کاسپین. که اصلاً راستی من روی چیز نگاه کردم که ببینم کجاست، اصلاً نمیدونستم کجاست. که ما راه افتادیم.
در اون زمان ما، مثل همه خیلیها توی سن ما، دنبال یه چیزی بهتری بودیم، بیشتری بودیم. ما هر دو تامون دنبال مثلاً
بودیسم خونده بودیم، ترنسندنتال مدیتشن، کریستینتی، تمام اینا رو...
- مکاتب مختلف رو
جوآن مکینتاش: ... خونده بودم.
- تحقیق کرده بودین.
جوآن مکینتاش: تحقیق کرده بودیم و هنوز دنبال میگشتیم. بله که راه افتادیم رفتیم. ۲۰ سالم بود دیگه از اون کارا.
رسیدیم به ایران در سال ۱۹۷۲.
- چه چند سال شما در ایران بودین؟
جوآن مکینتاش: نه سال.
- نه سال.
جوآن مکینتاش: قبل از انقلاب ضدسلطنتی.
- قبل از انقلاب سلطنتی.
جوآن مکینتاش: من تازه اون موقع فهمیدم، فکر کردم مهرتاش فارسی بلده، فهمیدم اونجا دیگه واقعاً فقط سلام و علیک
بلده از این حرفا. این چون به سن هشت سالگی بعد از فقط کلاس دوم خونده بود، فرستاده بودنش آمریکا.
خلاصه ما که رسیدیم توی ایران، تو باغ نبودیم، دو تا مثل دو تا خارجی اونجا بودیم. که ما اون سالهای اول خودمون ایرانو
گشتیم، رفتیم که ایرانو پیدا کنیم و چقدر مردم به ما محبت کردن، همه جا رفتیم و مردم ما رو دعوت میکردن تو خونشون چقدر رسیدن، همش میگفتن مثلاً دختر آمریکایی پاشو اومده اینجا یه دونه چایی بهش نمیدی، اینجوری حرف میزدن مثل ایرانیها.
ما کمکم آشنا شدیم با ایران و آشنا شدیم با اسلام، که اینو خیلی دنبالش رفتیم، حالا تا یک حدی میتونستیم بریم بخاطر اینکه سواد اساساً نداشتیم، سواد فارسی.
که وقتی که برگشتیم تهران، آشنا شدیم با یک آیتالله آقا سعید که آیتالله شبانکاره بازار تهران بود، مسجد اونجا هست. و اونم یک کتابخونه داشت که این آرزو داشت که اسلام به زبان انگلیسی ترجمه بشه که مردم دنیا آشنا بشن، خلاصه مهرتاش شده بود مترجم آقا سعید و منم کتاب تصحیح میکردم که ترجمه شده، من مثلاً نهجالبلاغه و اینا تصحیح میکردم، که اینجوری از اسلام یاد گرفتیم.
وقتی یک آیتالله گفت: «خمینی آدم خوبی نیست»؛ نقطه چرخش کجا بود؟
این یه چند سال ادامه داد تا شروع شد که الان یه انقلاب اسلامی داره میاد. ما خیلی خوشحال شدیم، ما هم که مسلمون شدیم، یه انقلاب اسلامی داره میشه، به به. رفتیم پیش آقا سعید، آقا سعید گفت نه، این آدم، این خمینی آدم خوبی نیست، آدم خیلی عوضیه اتفاقاً. این آقا سعید همش نگران بود که مکتب رو خراب کنه.
که ما خب، ما چیز بودیم که خب، اگه خمینی بده، شاه بده، کی خوبه؟ که کمکم متوجه شدیم که توی اون محل که ما زندگی میکردیم تو امامزاده قاسم، که شمال تجریش...
- تجریش، بله.
جوآن مکینتاش: ... مردم همه اصلاً هوادار سازمان مجاهدین بودن. دفعه اول بود که ما با این اسم اصلاً حتی آشنا بشیم، بخاطر اینکه خب ما دانشگاه و اینا که نرفته بودیم، کتاباشونو نمیتونستیم بخونیم، تموم. ولی شروع شد...
- که این بعد از انقلاب بود، بعد از سرنگونی شاه؟
جوآن مکینتاش: زمان انقلاب بود،
آره، بله. بعد متوجه شدم که مثلاً همه اونجا واقعاً، مثلاً عروس پدر طالقانی از محله ما بودن. بعد مکانیک هم کاست به من قرض میداد که توش برادر مسعود حرف میزد.
- یعنی نوار سخنرانیهای آقای رجوی رو شما از طریق اون مکانیکی که میشناختین گوش میکردین.
جوآن مکینتاش: بله، یعنی مردم اینجوری یه دفعه باز شدن که ما هوادار این سازمان هستیم. که بعد ما که شروع کردیم
به گوش کردن به برادر مسعود، ما هم گفتیم بالاخره اون چیزی که ما دنبالش بودیم پیدا کردیم. یعنی ما رفته بودیم همه جا رو به قول شما در زدیم، نمیدونم بودیسم و کریستینتی و نمیدونم هر چی دیگه، اونجا پیدا نمیکردیم، مسعود یه دفعه بالاخره یک اسلام مدرن که چیز علم و متمدن و فلسفه و اون چیزها رو قبول داره، ما دنبال این بودیم.
اینو که پیدا کردیم دیگه شروع کردیم مثلاً رفتن به سخنرانی برادر مسعود و پیام مسعود و نشریه خوندن و اون موقع یه مجله خیلی شیکی به زبان انگلیسی داشتن، مجاهدین، که ما اونم خوندیم، دنبال میکردیم.
بعد، این در ضمن بگم این مهرتاش سر کارش یه پروژه ایجاد کرده بود که یه مقداری سکس داشت و بزرگ شده بود و در ضمن آشنا شده بودن، همه میشناختنش به عنوان مردی که اسلام رو دنبال میکنه، میآمدن ازش سؤال میکردن کارهایی که مثلاً خمینی کرد این اسلامه؟ این اسلامه؟ اون میگفت نه بابا اون اصلاً اسلام نیست. خلاصه این پروژهاش بزرگ شده بود، اینجوری شناخته شده بود، پاسدارها ریختن و اخراجش کردن.
جنگی که برای او «جنگ خمینی» بود؛ تصمیمی سخت میان وطن و مقاومت
تا این ادامه داشت که تا جنگ ایران و عراق یه دفعه چیز شد. حالا این آقا سعید به ما گفته بود، یعنی به خصوص به مهرتاش چیز کرده بود که ببین این جنگ خمینی داره صدام رو اِگلاگ (تحریک) میکنه، چند ماه صحبت کرده بود در این رابطه. وقتی که اینجوری شد، یه دفعه جنگ شد و اینو مهرتاش رو صدا کردن، برای اینکه توی نظام وظیفه افسر زرهی بوده.
- افسر زرهی بود مهرتاش، بله.
جوآن مکینتاش: که بعد رفتیم پیش آقا سعید و آقا سعید گفت ببین، این نه جنگ ایرانه و نه جنگ عراقه، این جنگ خمینیه. نباید تو جونت از دست بدی برای خمینی. و چون اونو صدا کرده بودن باید میرفت، اون آقا سعید گفت زن و بچهات رو بردار برو.
این تصمیم خیلی سختی بود برای مهرتاش که در اون زمان از وطنش خارج بشه، ولی بالاخره راه افتادیم که بریم به آمریکا که اون خودش یک داستانیه، اون از جنوب و شمال و بچهها و از این حرفا، رسیدیم به بوستون.
اونجا وصل شدیم به یک کامیونیتی و کار میکردیم و زندگی میکردیم و بعد پیدا کردیم که تلفن خبری هست، شروع کردیم گوش کردن.
- همین که شماره تلفن میگرفتین از پشت شماره تلفن یک نوار اخبار پخش میشد.
جوآن مکینتاش: راجع به ایران، راجع به از طرف سازمان، یا هوادار سازمان. بعد اونو گوش میکردیم و متوجه شدیم که یک مراسمی اونجا تو بوستون دارن، دعوت میکنن، بخاطر شهید بزرگ، اشرف و موسی. و ما رفتیم به اونجا و دوباره وصل شدیم دیگه به سازمان و از اون دیگه به بعد شروع شد یه ۴۰ سالی (با خنده) که ما با سازمان.
