خاطراتی از زندانها و شکنجهگاههای رژیم؛ گفتگو با زندانیان سیاسی هوادار مجاهدین؛ قسمت دوم
۱۴۰۵/۶/۳
از شکنجه و انفرادی تا هیأتهای مرگ؛ روایت زندانیانی که شاهد یکی از سیاهترین جنایتهای دهه ۶۰ بودند
بله قبل از اینکه من اونو بگی، یه نکتهای امیرخان گفتند که من یه خاطرهای رو به یادم آورد. تو اون دوران سیاه داوود رحمانی، اگر یادتون باشه، برنامههای مصاحبههای اجباری میذاشت و که یه عده رو میآورد. یک شب اومد لاجوردی با همون لحن لمپنی که داشت گفتش که یکی هستش اینجا خیلی اصرار داره که مصاحبه بکنه. حالا منم گفتم که حالا بیاد حالا که صحبت بکنه. میگفتش که من با زندانیا صحبت دارم. منم گفتم که بیا حالا صحبتتو بکن.
خلاصه این تریبونو داد به این نوجوانی که ۱۹ سالش بود. اومد بالا به نام مهران سلطانی، نمیدونم شماها خاطرتون هست یا نه، چون مصاحبهها اگه یادتون باشه تو همهجا پخش میشد تو قزلحصار.
بعد این اومد بالا گفتش که ظاهراً اینا عدهای از بچههایی بودهاند که زیر حکم اعدام بودند و لاجوردی از اینا میخواست یه آتویی بگیره که سریعتر اعدامشون کنه. اینا رو انتقال داده بود به قزلحصار. و توی اینا یه نفوذی فرستاده بود که از زیر زبون اینا یه چیزایی رو بکشه. و خلاصه یه سری اطلاعاتشون اینا لو رفته بود به این طریق و حکم اعدامشون اومده بود.
مهران اومد اون بالا گفتش که بچهها من معلوم نیست تا فردا زنده باشم یا نباشم. من دارم میرسیم. ولی دلم میخواست که قبل از رفتنم تجربههامو با شماها در میان بذارم. راهی که ما اومدیم یادتون باشه، پشت سرمون جادهای از خون کشیده شده، رودی از خون جاریه. من میرم، برای من یه پایانه ولی برای شما یک آغازه. یادمون نره که پشت سرمون چی هستش. ما به این خونها، با اون خونهایی که رفتن به ما اعتماد داشتن، اون کسایی که رفتن و یادتون باشه به اونها خیانت نکنید.
پرنده مردنیست، پرواز را به خاطر بسپارید. من رفتم، دیدار با پدر، میعاد با حنیف، اما شما اول راهید. هیچوقت فراموش نکنید. خیلی این جوان ۱۹ ساله به قدری عمیق و قشنگ صحبت کرد که همه مبهوت صحبتهای اون شده بودن و هیچکس صداش درنمیآمد. علیرغم اینکه مصاحبههای دیگری که میگرفت داوود رحمانی، هیچکس گوش نمیکرد، ولی این یکی رو همه گوش کردند.
بهطوریکه آخرش اومد بالا و میکروفون رو ازش گرفت، گفت من نمیخواستم اجازه بدم این حرف بزنه ولی چون خیلی اصرار داشت و من دیدم اینجا آزادی و تریبون چیز آزاده گفتم بیاد حرفشو بزنه ولی شروع کرد دوباره همون مزخرفاتی که همیشه میگفت و که این چرتوپرت، گفت شما به حرفهای این اصلاً اهمیت ندید و خلاصه و مثل اینکه هفتهی بعد مهران رو اعدامش کردند. ولی همیشه صدای اون تو گوش من هست و اون جملاتی که گفت و اون چیزی که گفت که پشت سر ما رودی از خون جاریه. از ۶۷ گفتی.
وقتی انفرادی هم نتوانست مقاومت زندانیان را درهم بشکند
ادامهی همون مقاومتها...
بله، رسید تا ۶۷. داوود رحمانی، لاجوردی و هیچکدوم از اونها نتونستن با انفرادی کردن بچهها رو بشکنن. نتونستن بچهها رو از همدیگه جدا کنن و از اون آرمانی که داشتن بگیرن، اون آرمانشون رو بگیرن و جداشون بکنن. در واقع در برابر یک مسئلهی لاینحل قرار گرفته بودند. میدیدند بعد از آزادی همه بچهها دارند ملحق میشن دوباره به ارتش آزادی، به هر قِسم شکلی که شده از مرز دارند خارج میشن و وصل میشن. و این براشون یه معضل شده بود. این شد که اومدن ۶۷ رو در واقع راه انداختند.
گفتند که ما نمیدونیم دیگه با شماها باید چیکار کنیم. شماها شدید برای ما یک مشکل بزرگ. بنابراین بهترین راه رو این دیدن که صورت مسئله رو پاک کنن. صورت مسئله رو پاک کنن.
و هیچوقت یادم نمیره اون شبی که اولین سری رو صدا کردن برای اعدام، زهرا فلاحتی از بند ما و از اتاق ما جزو اولین سری بود که با بچههای دیگه رفت. بقیه بچهها از بند بالایی ما صدا کرده بودند. زهرا خواب بود اون موقعی که صداش کردن و محل خواب ما در کنار همدیگه بود. وقتی بلندگو صداش کرد، من مجبور شدم که برم زهرا رو بیدارش کنم از خواب.
و پرید و ساعت ۱۲ شب بود. خیلی یکدفعه خب یه نفرو از خواب صدا کنن و بگن پاشو برو برای بازجویی یه ذره چیزه. گفتم زهرا برای بازجویی صدات کردن. خیلی آروم بلند شد، چادرش رو سرش کرد و از بند خارج شد. در صورتی که همه بچهها وایساده بودن، خب وضعیت یه مقداری نگرانکننده بود. چرا ساعت ۱۲؟ زهرا حکم نداشت، زیر حکم بود و چرا باید این موقع صداش بکنن؟ همه نگران بودیم. رفت و تا صبح من بیدار موندم، یعنی بین خواب و بیداری بودم. هی بلند میشدم جاشو نگاه میکردم و میدیدم هنوز خالیه، برنگشته.
تا اینکه صبح بلندگوی بند گفتش که هماتاقیهای زهرا وسایلشو جمع کنن بیارن. خب ما فکر نمیکردیم که همون شب زهرا رو اعدام کرده باشن، یعنی اصلاً نمیتونستیم همچین چیزی رو تصور کنیم. من با محبوبه حاجعلی که اون هم از سربهداران ۶۷ هستش، ما هماتاق بودیم و خیلی ما سه نفر نزدیک بودیم به همدیگه. وسایل زهرا رو جمع کردیم و با تصور اینکه زهرا رو بردن انفرادی، براش یه مقداری مواد، مثلاً خرما گذاشتیم، یه مقداری عسل داشتیم، عسل رو گذاشتیم توی ساکش و...
حتی تصور این رو هم نمیکردیم بچهها برای اعدام برده باشن.
اصلاً! اصلاً همچین چیزی به ذهنمون نمیرسید. و بردیم سر بند تحویل پاسداری که اومده بود ببره، دادیم. که پاسداره برگشتن به همدیگه، ساکو باز کردن که توشو نگاه کنن، یه لبخندی به همدیگه زدن گفتن که میخوان تقویتش هم بکنن! من و محبوبه یکدفعه جفتمون دلمون ریخت پایین از این حالتی که اینا گفتن، ولی جرأت نکردیم بر زبان بیاریم اون چیزی که بر ذهنمون گذشت. اومدیم ولی همهاش تو فکر و نگران زهرا بودیم که چی شد. و بعد از اون تاریخ بود که سری به سری شروع کردن بچهها رو صدا کردن و بردن برای اعدام. که بعداً در نهایت محبوبه رو اعدامش کردن.
دنبال اون صحبتی که کردی، داوود برگشت چنین چیزی رو به زندانیها گفت. اگه یادتونم باشه لاجوردی سال فکر میکنم ۶۲ یا ۶۳ بود، فکر میکنم ۶۲ یا ۶۳ بود، تو جمع زندانیها برگشت گفت که ما هر چی از بچههای گروههای دیگه رو آزاد میکنیم، گروههای مارکسیست یا گروههای غیر مجاهد رو آزاد میکنیم، اینها وقتی که میرن بیرون کاری نمیکنند، چون که تشکیلاتشون رو تمام متلاشی کردیم.
و اینها زندانیهایی که از این گروهها بودند آزادشون میکنیم، نهایتش اینه که مثلاً خب میرن یه چیزی مینویسن، یه کتابی مینویسن، کتابی میخونن، در همین حده. ولی هر کدوم از هوادارهای مجاهدین رو که، حالا اون میگفت منافقین، هر کدوم از هوادارهای سازمان رو که ما آزاد کردیم و آزاد میکنیم، حالا چه سر موضع باشه، چه حتی سر موضع نباشه، وقتی میرن بیرون، بهخصوص اون حتی اگه سر موضع هم نباشه، مجاهدین اینا رو احیاشون میکنند.
چرا تابستان ۶۷ به نقطهی حذف فیزیکی زندانیان رسید؟
و اینا دوباره زنده میشن، دوباره میپیوندند به سازمان. دلیلش این هستش که سر این سازمان هست. و تا زمانی که سر این سازمان، مسعود رجوی هست، این جریان ادامه داره و این سازمان رو به پیش میبره. و دلیل اینکه برگشت نهایتاً بعد از در واقع خلق تمام اون شکنجهگاهها، تمام اون فشارهای طاقتفرسایی که واقعاً به زندانیان زن و مرد آورده شد، نهایتاً در سال ۶۷ رژیم به این نتیجه رسید که نمیتونه از پس این زندانیها بربیاد. دیگه تمام بندها، بندهای مردان، زنان، همه، اوین، قزل، گوهردشت، زندانهای شهرستانها هم همینطور، مرتب دیگه اعتصاب غذا و مقاومتها دیگه علنیتر، حتی من یادمه دیگه این آخرا جرم ما رو میپرسیدند، میگفتیم سازمان، میگفتیم مجاهد. و اینا خودش هر کدوم حکمش اعدام بود. یعنی ما میدونستیم وقتی از ما میپرسه جُرمت چیه، همون حسینزاده ما رو سری سری صدا میزد در پاییز سال ۶۶.
میدونستیم وقتی این جواب رو میدی، حکم اعدام خودت رو امضا میکنی. و ما که سالن ۳ اوین، بند تنبیهی خواهران بود، در واقع همهمون رو که برای این بازجویی بردند، مقدمهای بود بر قتلعام سال ۶۷. همون سوالهایی رو کردن از ما که در سال ۶۷ از بچهها کردند. من در بهار، آخرهای بهار سال ۶۷ به طور موقت از زندان اومدم بیرون و مقطع قتلعام نبودم، که البته اگر بودم شاید داستان خیلی فرق میکرد. و تمام بچههای بند ما، تمام خواهران مجاهد ما در سالن ۳ اوین و در سالن ۱ اوین و بخشی از سالن ۲ اوین که خودتون هم بودی، زهرا فلاحتی اینا اونجا بودن، همه اعدام شدند. در واقع رژیم وقتی که با مسئلهی آتشبس و اون که تحمیل شد بهش که مجبور شد جنگ رو متوقف بکنه، دید با یک مسئلهای مواجه و اون هم هزاران زندانی سیاسی که ۷ ساله تحت عنوان شرایط جنگی سرکوب میکرد و اعدام میکرد، حالا با زندانیانی طرفه که ۷ سال ۸ سال سابقه داره و قویتر شده و هر کدوم از این بچهها تبدیل به یک کادر سیاسی شدند. خب حالا با اینها چیکار بکنه؟
آزادشون میخواد بکنه؟ چون دیگه الآن جنگی نیست، تموم شده، تابستون سال ۶۷ ه، که نمیتونه همچین کاری بکنه، که این افرادی که دیگه الآن اینجوری ۷ سال جلوش وایسادن و همهچیز رو تحمل کردن که نمیتونه بفرسته توی جامعه. پس نهایتاً چیکار کرد؟ تصمیم به حذف فیزیکی تمام زندانیان سیاسی سر موضع کرد، که از بند خواهران، زندانیان مجاهد، در واقع از بند ما حداقل سالن ۳ اوین و ۱، همه اعدام شدند.
و وقتی نگاه میکنید واقعاً به لیست شهدا، من خودم دوستان خودمو نگاه میکنم، گاهی چند نفر از افراد یک خانواده اعدام شدند. مثل دکتر شورانگیز کریمیان که با خواهرش مهری اعدام شدند. این بچهها همه حکم داشتند. یا ناهید تحصیلی وقتی با برادرش حمید تحصیلی که دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف بود اعدام میشه، و دو خواهر و برادر اونها هم در سال ۶۰ اعدام شده بودند، دکتر فهیمهی تحصیلی و حسین تحصیلی که از زندانیان زمان شاه بودند. یعنی اینا افراد سوم و چهارم این خانواده بودند که اعدام میشن.
و یه نکتهای رو که من گاهی روش فکر میکنم، میبینم این بچههایی رو که اینا اعدام کردند، غالباً آثار شکنجه بر بدنشون بود هنوز. آثار کابل بر پاهای ناهید تحصیلی بود، فضیلت علامه همینطور، دکتر شورانگیز کریمیان، اینا هر کدوم شاهدی از شکنجهها و جنایتهای رژیم بودند. خب رژیم باید این، نهایتاً به این نقطه رسید که این زندانیان رو حذف فیزیکی بکنه. مادرانی که چند تا بچه داشتند، خانم اشرف احمدی که اصلاً حکم نداشت. ۷ سال توی زندان بود بدون هیچ حکمی. فقط به خاطر اینکه میگفت تو جُرمت چیه؟ میگفت مجاهدین. میگفت هنوز میگی مجاهدین؟ و برگشت گفت خب من تا اونجایی که یادمه اسمشون این بود، حالا اینجا اسمشون عوض شده من نمیدونم. و این مادر رو به خاطر مقاومتش اعدام میکنه. منیره رجوی که دو تا بچه داشت، به جرم خواهر مسعود بودن اعدام میشه. همسرش رو سه سال قبل از آن، اصغر ناظمی...
اصغر ناظمی دوست داشت، بله.
بله، به جرم اینکه شوهر خواهر مسعود بود اعدام میشه. یعنی کینهها اینقدر وحشیانه بود، اینقدر ضد انسانی بود که آدم هر چی ازش میگه، کم گفته. و این بچهها رو به این شکل اعدام میکنند. حالا مسئلهی قتلعام ۶۷ رو در هر چی که بخواهیم راجع بهش بگیم، زیاد هست. من به هر حال تا اونجایی که تونستم، نوشتم، تصاویر از دوستام که به دستم رسیده و در موردشون نوشتم، گفتم، توی وبلاگم هست. اما اون چیزی که مهمه، کشتار سال ۶۷ که در واقع جنایت علیه بشریت هست رو در تمام این سالها تلاش کردند که در سکوت باشه. و راز مگو بود. دلیلش چی بود؟ برای اینکه همهی جناحهای رژیم توی این جنایت دست داشتند.
