گفتنیها؛ محمد داوودی؛ آیا برای آزادی فقط یک راه وجود دارد؟ چرا او، «تنها راه رهایی» را انتخاب کرد؟
وقتی یک تصمیم بزرگ، نباید در قفس زمان گرفتار شود؛ داستان انتخاب مسیری که به آزادی ختم میشود
سلام به یکی دیگه از قسمتهای برنامه گفتنیها به شما خوشآمد میگم تو برنامه امروز هم مهمان گرامی با ما همراه هستن که هم در مورد سرگذشتشون و زندگیشون رو میشنویم هم دو موضوع مهم رو با هاشون به بحث میذاریم.
موضوع اول این است که در زندگی و در مبارزه، آیا یک راه واحدِ درست وجود دارد یا نه؟ و چه راهی از همه درستتر است؟ مهمان ما در جوانی این مسیر، یعنی «تنها ره رهایی» را پیدا کرد.
موضوع بعدی این است که در زندگی، وقتی تصمیماتی میگیریم، در زندگی مبارزاتی وقتی تصمیماتی میگیریم، آیا باید گذر زمان را در تصمیمات و محاسباتمان به حساب بیاوریم یا نه؟ تصمیمات بزرگ زندگی ما نباید در واقع محصور یا در قفس زمان باشد. باید تصمیمات ما رها از قفس زمان باشد. این هم موضوعی است که ما با مهمانمان میخواهیم درباره آن صحبت کنیم.
مهمان این بخش از برنامه ما آقای محمد داوودی است.
آقای داوودی، شما در جوانی، بهقول خودتان، این راه را پیدا کردید؛ در زمانی که بعد از انقلاب بود. اما بیاییم قبلتر برویم. قبل از اینکه به اینجا ختم بشود، برای شما این راهی که به اینجا رسیده از کجا شروع شد؟
من از کودکی، راستش وقتی که به دنیا آمدم، یک بیماری مزمن برونشیت داشتم که برادر بزرگتر من هم بهدلیل همین برونشیت مزمن فوت کرده بود در کودکی. برادر من هم که به دنیا آمد، دچار همین برونشیت مزمن بود که شاید دهها، شاید ساعتها بار ویزیت شدم و دکتر رفتم و مادرم میرفت مثلاً پشت بیمارستان دولتی میخوابید، صبح میرفتیم نوبت میگرفتیم، یا بیمارستان خصوصی، دکتر خصوصی که توان پرداخت پولش را نداشتیم، میرفتیم، خلاصه التماس و اینها.
بارها در معرض این بودم که اصلاً این درمان حل نمیشود، بهدلیل اینکه استطاعت مالی نداشتیم. آنجا یک چیز توی ذهن من شکل گرفت که من تصمیم گرفتم که من باید یک پزشک بشوم، داوطلبانه در جنوب شهر و بهطور رایگان به مردم هم خدمت کنم.
این جنوب شهر که میگوییم کجاست؟
این جنوب شهر، توی تهران، جنوبغرب تهران، امامزاده حسن یا سرآسیاب دولاب و این محلهها بود؛ محلی که من توش بزرگ شدم. من خودم بچه دروازه غار تهرانم، آنجا به دنیا آمدم، ولی بزرگ شدنم توی امامزاده حسن و سرآسیاب بودم.
بعد اینجوری هم که گفتین، با این مریضی که شما و برادرتون داشتین، بسیار ژنتیک و استطاعت پایین مالی خانواده، چه چیزهای دیگهای تجربه کردین؟ دوران کودکی، فضا چجوری بود؟ فضای سیاسی، اجتماعی که درش پرورش پیدا کردین چگونه بود؟
حالا مثلاً فرض بگیرید ما رفتیم یک دکتری، رفتیم خیلی خاطرهاش، خیلی هم شاید غمانگیز باشه، ناراحتکننده باشه. یادمه مادرم دستهامون گرفته بود، بعد رفتیم یک دکتری و گفتن خیلی دکتر خوبیه، متخصص ریه است و اینها. گفت ویزیت من بیست تومنه. اون موقع چه سالی؟ مثلاً فرض بگیرید ۴۴، ۴۴.
بعد مادر من خیلی با گریه و زاری و التماس اینکه بچهام داره میمیره، از شب تا صبح از بس سرفه میکنه سیاه میشه، نمیدونم پدرش کجاست، خواهرم. خلاصه خیلی التماس کرد. دکتر هم اومد بیرون و خیلی، واقعاً نمیدونم اسمش رو چی بذارم، شاید ناجوانمردانه، مادرمون رو هل داد، گفتش که اگر پول نداری برای چی اومدی اصلاً مطب من؟ و مادرمون هم چادرش زیر پاش گیر کرد و خورد زمین.
این صحنه را.
این صحنه خیلی تکاندهنده بود برام. خیلی ناراحت شدم. واقعاً هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم.
چند سالتون بود؟
موقعی که این اتفاق افتاد، حدود ۶ سال، ۷ سالم بود. بعد مادرم، دلداری بودم و میگفتم نه، چیزی نیست، و بلند شد و پولها را جمعوجور کرد و از آنجا گریان و اینها.
بعد دیگه اینها خیلی توی ذهنم برجسته شد که چرا درمان یک کودک باید مشروط به پول باشه، مشروط به استطاعت مالی باشه. آنجا بود که در واقع، آنجا و بعد که باز دکتر میرفتیم، همینطوری، دیگه این تصمیم توی ذهنم خیلی برجسته شد.
از رؤیای پزشکی رایگان تا یک سؤال بزرگتر؛ آیا مشکل فقط یک پزشک بود یا یک نظام؟
بعد تصمیم گرفتید که به نوعی پزشک بشید، درسته؟
آره، دکتر بشم و برم توی همون امامزاده حسن یک مطب باز کنم، خیلی متخصص خوبی بشم و به شکل رایگان مردم رو درمان بکنم.
از ده، یازده سالگی که توی دبیرستان. آن موقع نظام قدیم بود، کلاس پنج و شش رو دوتاش رو توی یک سال پاس کردم و با نمرات خوب. پنج و شش رو. دانشگاه ملی بود که دانشگاه پزشکی میرفتم.
و آنجا شانزده آذر بود که گارد حمله کرد. گارد شاهنشاهی حمله کرد به دانشجوها و من هم هیچ دیدی نداشتم که مثلاً چه خبره، امروز چیه، چرا حمله میکنن؟ من سیاسی نبودم، ولی دیدم یه دفعه هجوم آوردن و توی دانشگاه دارن شروع کردن زدن و باباتون و فلان و اینا. بعد ما هم دیدیم همه دارن میدوند، در میرن، از درِ کتابخانه. ما هم در رفتیم، رفتیم توی راهرو.
بعد دیدم توی راهرو یه سری اعلامیه از زمین، یکیش رو برداشتم، رفتم توی آزمایشگاه، شروع کردم خوندن. بعد یکی از بچههایی که توی این دانشکده فعال بود، توی تظاهرات. رفتم توی کافیشاپ، دو سه روز بعد از این شانزده آذر، گفتم: «بابا، من دیگه بچه جنوب شهرم، اومدم دانشگاه، من واقعاً این اصطلاحات رو نمیدونم». ولی خودم. زد درِ شیشه را هم.
بعد اون گفت باشه، حالا من بهت توضیح میدم. بابا این شاه وابسته به آمریکاست، بعد شاه همه پولها رو میگیره خودش و خاندانش و فلان و اشرف علوی و فساد و دیگه تا خِرخره رو جوانه رو نمیدونم مواد میکنه و بعد هر کی رو میبره ساواک.
ساواک بهخصوص اون موقع بسیار بدنام بود. همه اون رو میشناختیم. میگفت اینها هم اصلاً. من ببین دانشجو چه کار کرده؟ چرا گارد شاهنشاهی چرا میریزه، دانشجو میزنه و میکشه؟
واقعاً در اون ساعات و این اشرافی که پیدا کردم، واقعاً من چشمهام رو وا کردم که بابا، هرچی فساد هست سرِ طبقه حاکمه هست.
یعنی من دیگه احساس کردم که من خوب میخواستم یک فرد خوبی بشم و داوطلبانه، مجانی، یه تعداد از مردم رو درمان میکنم؛ ولی این میشه یک حیطه خیلی بسته. موضوع بزرگتر از اینه. موضوع یک نظامه، یک رژیمه که این رژیم باید عوض شه. این باید. اینو بیرونش کرد، یعنی این باید بره. این نظام باید سرنگون بشه.
و اونجا بود که دیگه در واقع، دیگه با این مضامین و مفاهیم سیاسی آشنا شدم و دیگه اطلاعیه میخوندم، شعارها رو میخوندم و کمکم باز هنوز موضع نداشتم که مثلاً کدوم طرفی هم.
اینطوری دیگه روشنفکر بودم در اون وقتها تا انقلاب. به صفت کامل میشدم. یه دانشجو دیگه. دانشجو هم اینجا دانشجو بودم. دانشجو بودم، همهچی میخوندم. رمان، ترجم. بعد وقتی که انقلاب شد.
با چی مواجه شدین؟
انقلاب در سرتاسر. انقلاب که بود، در قیام، توی تظاهرات که میشد، بعد دیگه دانشگاه ما هم غلغله بود. دیگه همه توی دانشگاه میرفتیم و میاومدیم و اینها. بعد یه میز کتابی بود، دیدم که بود یه تراکت بزرگی زدن، بنر: «تنها ره رهایی، راه مجاهدین است».
در زمان انقلاب بود؟
نه، نه، این هنوز شاه بود.
شاه بود؟
شاه بود، میز کتاب بود. میز کتاب بود توی دانشگاه ملی. بعد اینی که من دیدم «تنها ره رهایی. » چیز این قدری، یه متری، بعد قرمز، بعد یه چند تا جزوه و کتاب و اینا. بعد یه دفعه به ذهن من زد که خیلی ادعای بزرگیه: «تنها ره رهایی، راه مجاهدینه».
خودم اون کسی که یه همچنین ادعایی داره، خب باید من بدونم این کیه. مثلاً چون هیچکس دیگه. خیلیها بودن اونجا، گروههای مختلف بودن. اینا رو نمیدونستم کیه. بعد دیگه خورد به فرار شاه.
بله.
اسم مجاهدین رو شنیده بودم. مجاهدین مسلمونن، فلانن. بعد مثلاً کتابهای زندانشون و خاطرات زندانشون و دفاعیاتشون رو خونده بودم. گذشت و این جمله مونده بود توی ذهن من که «تنها ره رهایی، راه مجاهدین است».
اینم توی این تظاهراتهایی که میرفتیم، میدیدم این رو؛ بنیانگذارها یا مثلاً «اسلام ناب محمدی»، نمیدونم، «عدالت، آزادی، استقلال». این جملات هی اینا، هی مثل چیزی، هی تلنگر میزد: اینکه باید انتخاب کنی.
خب این مثلاً آقای نمیدونم. آکسه، اون نمیدونم نیچه، اون نمیدونم فلانه. بعد دیگه دیدم که مثلاً این مجاهدین، یکی اینکه برخاسته از بطن جامعهان که دیگه گذشتهشون رو خوندم که سال ۴۴ تأسیس شدن، بنیانگذارانشون شهید شدن، شهید ۱۹ سال داشتن، مهدی رضایی که اونطوری جوانمردانه واقعاً شهید شده.
بعد اینو خوندم. بعد دیگه راه مبارزه مسلحانهشون دوره شاه شنیدم، بعد جانبازیهاشون، احمد رضایی که نارنجک کشیده بود، بعد با عکس نارنجک یک پوستر زیبایی بود، پوستر معروف نارنجک. بعد اینو رو شنیدم.
بعد دفاعیات برادر اکس، برادر بهخصوص اون عکسی که توی میدان کِندی دستش رو مشت کرده بود، دست اینطوری کرده بودش. میدیدیم. واسه اینها رو که دیدیم، دیگه کمکم دیگه اون «تنها ره رهایی، راه مجاهدین است» برای من مشخص شد.
وقتی سرکوب آغاز شد، انتخاب واقعی چه بود؟ چگونه مسیر مبارزه برای یک جوان روشنتر شد؟
چون که میدیدم که آخوندا شروع کردن به سرکوب، شروع کردن به چماقداری. این هم دیگه شروع انقلاب، دیگه شروعش با این شد که اینو من شاهد بودم.
بعد از انقلاب هنوز شما دانشگاه، دیگه پزشکی میرفتید؟
آره، میرفتیم. وقتی دانشگاه. دوباره، آره آره، میرفتیم دانشگاه. بعد اونجا رفتیم و عضو انجمن دانشگاه مسلمان. آره.
بعد اونجا گفتیم: من طرفدار مجاهدم، من انتخاب کردم «تنها ره رهایی، راه مجاهدین» نه؟ من اومدم مجاهد به شما و بیام فعالیت کنم، اینا.
