ایستاده در مه؛ روایت مجاهد قهرمان محسن محمدباقر
۱۴۰۵/۶/۹
پرندهای با بالهای آهنین
در یک آبادی پرتافتاده کنار دریا، اهالی قایقی میبینند که به سوی ساحل پیش میآید. قایق را از آب میگیرند و در آن غریبهای خسته و زخمی مییابند. غریبه نمیداند چه بر سرش آمده است. تنها به یاد میآورد که کسانی بر سرش ریخته بودند و او توانسته بگریزد. غریبه در آبادی میماند و میکوشد خود را بشناسد و بداند که از کجا آمده است؛ اما همواره نگران است که ناشناسانی که زخمیاش کردهاند، بازش یابند. او با پسرک چلاق ده دوست میشود و میخواهد برایش خانهای بسازد.
۱۵ مرداد سال ۱۳۶۷، در اوج قتلعام زندانیان سیاسی در شهرهای میهن اسیر، ایران تحت حاکمیت آخوندها بزرگترین جنایت علیه بشریت بعد از جنگ جهانی دوم را تجربه میکند.
در میان قتلعامشدگان و در میان ۳۰ هزار قهرمان سربهدار، هنرمند نوجوان مجاهد خلق، محسن محمدباقر، نیز قرار دارد. رژیم ضدبشری خمینی، او را که از دو پا فلج بود، با سنگدلی و شقاوت تمام به جوخه اعدام سپرد تا ضعف و زبونی و خفت و ناتوانی خود در برابر اراده مستحکم مجاهد خلق را به نمایش بگذارد.
محسن محمدباقر از همان اوان کودکی دلبسته و سرشار از هنر بود. با وجود سن کم، در دوبله فارسی تعدادی از فیلمهای کارتونی کودکان نقش داشت و در فیلمهای سینمایی فارسی نیز بازی کرد. در دهه پنجاه، در فیلم سینمایی «غریبه و مه» نقش یک بچه فلج را با هنرمندی بینظیر به نمایش گذاشت.
محسن محمدباقر پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی به صفوف هواداران پرشور مجاهدین پیوست و در برابر اقدامات هنرستیز رژیم آخوندی دست به اعتراض زد. فعالیت و مقاومت او در برابر یورش افسارگسیخته ارتجاع به آزادی، سرانجام سبب دستگیری و زندانی شدن او گردید. اما در زندان مخوف گوهردشت، در دل سالهای سیاه دهه ۶۰، چون گوهری درخشان، درخشید. همرزمانش در زندان میگفتند او از پرشورترین زندانیان مجاهد خلق بود و روحیهای بشاش داشت، بهنحوی که در برنامهها و مراسم جمعی در زندان بهطور فعال و پرشور وارد میشد.
وقتی جسم یاری نمیکرد، چه چیزی به محسن نیروی ایستادگی میداد؟
او با این کار از یکسو روحیه همه زندانیان را به اوج میبرد و از سوی دیگر خشم حیوانی پاسداران و دژخیمان زندان را هرچه بیشتر برمیانگیخت. محسن، بهخصوص با تجربه و دانشی که در زمینه تئاتر و نمایش داشت، همیشه در تولید نمایشنامههایی که در زندان بهطور مخفیانه نوشته و اجرا میشد، دست داشت و از این طریق کمکهای بسیار مؤثری به زندانیان مقاوم میکرد. وقتی هم اقدامات او برای شکنجهگران برملا میشد، جسورانه در برابر دژخیمان خمینی میایستاد و از مواضع خود دفاع میکرد.
یکی دیگر از همزنجیرانش درباره او نوشته بود:
«… محسن بهراستی کوهی از اراده و عشق بود. هیچوقت دیده نشد که ذرهای در مقابل پاسداران کوتاه آمده باشد. اگر کسی او را نمیشناخت، نمیتوانست باور کند که پاهایش فلج است. خودش میگفت: "میدانی چرا در بازی فوتبال ستاره تیم هستم؟ برای اینکه من دوتا پای فلزی بیشتر از دیگران دارم".»
او که از دو پا فلج بود، با عصاهایش و با حرکت دادن آنها، طوری در زمین از دروازه نگهبانی میکرد که گویی بالهایش را باز میکند. مثل یک عقاب در دروازه میایستاد و توپهای زمینی را با پا و توپهای هوایی را با عصا میگرفت…
در سال ۶۷، هنگامی که قتلعام زندانیان شروع شد، محسن پرشورتر و جسورتر از هر زمان دیگر ظاهر شد.
در آستانه مرگ، چرا محسن هنوز میخندید و دژخیمان را به سخره میگرفت؟
در چنین فضایی اندوهناک، او باز هم بهدنبال شادی و شادمانی و بالا بردن روحیههاست؛ چرا که آن را ابزاری برای جنگ بیشتر با دژخیمان میبیند. به همین خاطر مرتباً شعر میخواند و پاسدارها را به سخره میگرفت و آنها را در حضور خودشان دست میانداخت و آنگاه بلندبلند میخندید و زندانیان را میخنداند.
در واپسین ساعتها قبل از اعدام:
«من حساب همه چیز را کردهام. اگر خواستند مرا دار بزنند، اول یک پشتک میزنم و بعد با عصایم میکوبم توی سر "جواد ششانگشتی" بعد میروم بالای دار…»
افسوس که در بهاران نخستین زندگی، چون غریبه در هوای غمگرفته و مهآلود میهن اسیر، خیلی زود از نظرها ناپدید شد. اما شجاعت بیمانند او در نگاهبانی از دروازه آزادی و حراست از طاق بلند عشق و مردمدوستی، به او دو بال بلند پرواز داد و نامش را جاودان کرد.
او ایستاد و در برابر استبداد، آموزگار ایستادگی شد؛ آن هم در زمانه فرمانروایی اهریمن. ایستاد تا نسلهای بعدی بدانند: رمز ایستادن و مقاومت در برابر استبداد، روح آزادگی و عشق به آزادی است، حتی اگر جسمت یاری نکند…
محسن محمدباقر، اینک نه «غریبهای در مه»، بلکه آشنای خندان در روزهای آفتابی و گرمابخش مقاومت است. اینک او در وجود تکتک جوانان و زنان ایرانزمین، همانها که شعله کانونهای قیام و شورش هزار اشرف را در سراسر ایران برپا میکنند، نمایان و حی و حاضر است.
