روایت شاهدان؛ محمد سلطانی؛ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۴

از سنقر تا دیزل‌آباد؛ چه بر سر نسل مبارز دهه ۵۰ و ۶۰ آمد؟

روایت محمد سلطانی از ورود به مبارزه، فعالیت‌های سیاسی، مقاومت در کرمانشاه و آنچه در زندان دیزل‌آباد بر او و یارانش گذشت

من محمد سلطانی، متولد شهرستان سنقر از کرمانشاه، خواستم آشنایی خودم را با مبارزه و فعالیت‌های سیاسی بگویم. من در سال‌های ۵۴ و ۵۵ که دبیرستان بودم، برادرم، علی‌آقا سلطانی، دبیر دبیرستان سنقر بود که با دو دبیر دیگر همان زمان دستگیر شدند. علت دستگیری هم این بود که دو کتاب داستان را برای دانش‌آموزهای مدرسه راهنمایی خوانده بود و ساواک در واقع گزارش کرده بود و ساواک این‌ها را به همین دلیل دستگیر کرد. این خودش تأثیراتی روی خانواده ما گذاشت و دیگر من از همان‌جا در واقع وارد فعالیت‌های سیاسی شدم. چون همین به زندان رفتن و این‌ها باعث شد روی خود ما هم تأثیر بگذارد.

برادرم دوستانی داشت که این دوستانش همیشه به خانه ما رفت‌وآمد داشتند؛ از جمله نصرالله مظهری که خودش سه سال زندانی در زندان‌های تهران بود. همچنین علی صمیمی که خودش اهل سنقر بود و او هم مدتی در زندان دیزل‌آباد بود. بعدها، تا قیام ۵۷ که خود من هم دیگر در تظاهرات‌ها شروع به شرکت کرده بودم، در همه تظاهرات‌ها بودیم، تا اینکه رسیدیم به بعد از ۲۲ بهمن. فردای ۲۲ بهمن، دفتر هواداران جنبش ملی مجاهدین در سنقر به وسیله این سه نفر تأسیس شد که پایه و بنیان‌گذار اصلی‌اش نصرالله مظهری بود.

این را یادم رفت بگویم که از بهار ۵۷، من با یکی از دوستانم، شهید اسد ملکی، با همدیگر یک کتاب‌فروشی را در مغازه‌ای که آن‌ها داشتند و تعطیل شده بود، راه‌اندازی کردیم و خودش عملاً به یک ستاد تبدیل شده بود.

چرا کرمانشاه به یکی از صحنه‌های اصلی درگیری تبدیل شد؟

یک روز نصرالله مظهری که مسئول سنقر بود، به من گفت که دیگر کارهایت را تحویل بچه‌ها بده و به کرمانشاه برو. من که به کرمانشاه رفتم، انجمن در حال تشکیل شدن بود. در چهارراه اجاق، انجمن جوانان مسلمان کرمانشاه تأسیس شد. آنجا فعالیت‌هایمان را شروع کردیم تا رسیدیم به مقطع انتخابات مجلس.

کاندیداهای سازمان آن موقع در کرمانشاه، دکتر محسن فرشید و خود همین نصرالله مظهری بودند که هر دو در انتخابات دور اول، در واقع رأی آوردند. هر دو وارد دور دوم شدند. شب انقلاب به‌اصطلاح فرهنگی، حزب‌اللهی‌ها ریختند آنجا و می‌گفتند باید تعطیل شود. موفق نشدند داخل انجمن بیایند، ولی با پرتاب سنگ و شکستن شیشه‌ها و کلاً در چهارراه اجاق، که مرکز شهر کرمانشاه بود، همه‌جا به هم ریخته بود.

در واقع حدود ۱۷، ۱۸ ساعت زد و خورد بود که دیگر فرمانده سپاه، که یادم هست اسمش بروجردی بود، آمد آنجا و گفت که بایستی تخلیه کنید و این‌ها. بعد ما قبول نکردیم. تعدادی از خواهران و برادرهای آن موقع، سر و دست همه شکسته، نشسته بودند داخل راهرو انجمن، ولی تا ساعت ۴ صبح ما مقاومت کردیم. ۴ صبح گفتیم باید تا در واقع برگه دادستانی نیاورید، ما تخلیه نمی‌کنیم. موافقت نمی‌کنیم.

این‌ها رفتند و بعد دیگر ساعت ۴ صبح دادستانی گفته بود که تخلیه کنید. دیگر انجمن را تخلیه کردیم و از آنجا به بعد، کارها دیگر در واقع در کرمانشاه علنی نبود و نیمه‌مخفی بود.

بعد از تعطیلی انجمن در همان سال ۵۹، من دیگر در قسمت انتشارات رفته بودم که کارهایمان همان تکثیر نشریه مجاهد بود. من تا مقطعی که در واقع ۳۰ خرداد بود، در همین قسمت انتشارات بودم.

خود کرمانشاه یک نشریه داشت به نام نشریه «پرو». در واقع این نشریه «پرو»، پروکوه بزرگ کرمانشاه است که ارتفاع بلندی دارد؛ ۳۴۰۵ تا، فکر کنم، ارتفاع کوه است. عکس این کوه روی نشریه بود. مدیر نشریه هم یک برادری بود به نام فرهاد ریاضی‌دوست که از شهدای بسیار گران‌قدر کرمانشاه بود. نشریه در واقع تا زمانی که من خودم دستگیر شدم ادامه داشت.

ما هم در شهریور ۶۰ همراه با مسئول و فرمانده‌مان، حکمت کرمی، که بچه شیراز بود، با همدیگر دستگیر شدیم.

در دیزل‌آباد چه می‌گذشت؛ شکنجه‌هایی که از نزدیک دیده شد؟

بعد از چند روز که بازجویی‌ها تمام شد، متوجه شدیم که اکثر بچه‌های کرمانشاه دستگیر شده‌اند. بسیاری از مسئولین هم دستگیر شده بودند. بعد ما چون زندان دیزل‌آباد جا نداشت، همه‌مان را در حیاط نگه می‌داشتند.

آنجا شاهد خیلی از شکنجه‌ها بودیم. خیلی از چیزها را ما از هم با چشم خودمان دیدیم. من شاهد بسیاری از شکنجه‌ها بودم. من‌جمله مسئول کل این منطقه کرمانشاه به نام محمود قضی که بچه خراسان بود. من خودم شاهد صحنه بودم که هنگام دستگیری، سرش خورده بود به دیوار و اینجا را باندپیچی کرده بودند. بعد روزانه من شاهد بودم که پارچ‌پارچ خون بالا می‌آورد و می‌آوردند می‌ریختند بیرون.

چون ما در حیاط بودیم، مشرف بودیم به آن محلی که این‌ها را شکنجه می‌کردند. چون این‌قدر جمعیت زیاد شده بود، فقط این مسئولینی که دستگیر شده بودند را شکنجه می‌کردند. من‌جمله حسین ربیعی بود، که به او فرمانده عبدالله می‌گفتند.

من شاهد بودم چند تا از بچه‌ها را آب‌لیمو می‌ریختند روی پشتشان و خودم هم صحنه را دیدم. بعد کیسه می‌کشیدند و دوباره شلاق می‌زدند. یا یخ‌های قالبی می‌گذاشتند؛ یخ‌های قالبی را می‌گذاشتند روی پشتشان و بعد می‌زدند.

بعد یک نکته هم یادم رفت بگویم که قبل از اینکه من خودم دستگیر بشوم، یکی از دوستان عزیزمان به نام بیژن امیری، در همان سه‌راهی که خانه‌ای که ما بودیم، درگیر شده بود و جلو فرمانداری آنجا توسط یکی از پاسدارها هدف قرار گرفته بود و همان‌جا به شهادت رسید.

بعد دیگر موقعی که در زندان اسامی را هر روز اعلام می‌کردند، یک تعدادی آمار اعدام‌ها را در رادیو اعلام می‌کرد؛ ۵۰۰ تا، ۶۰۰ تا، گاهی اوقات ۵۵۰ تا، ۴۰۰ تا. هر روز این اسامی را ما از طریق رادیویی که یکی از بچه‌ها داشت، از تعداد افرادی که اعدام می‌شدند می‌شنیدیم.

تا اینکه دیگر این‌ها یک سری از محمود قضی را زیر شکنجه عن‌قریب شهید کردند. بعد حسین ربیعی، در واقع او هم شهید شد. تعدادی از آدم‌ها را سر به نیست کردند.

من اینجا جا دارد از چند نفر اسم یاد بکنم که حتی ما اسامی‌شان را هم نفهمیدیم. ما فقط می‌دانستیم اسم این کیوان است. این‌ها آدم‌هایی‌اند که ناگفته‌هایی که هیچ‌کس نه شنیده و نه تا حالا یادی از این‌ها کرده.

افرادی بودند که ما فقط یک لحظه در راهروی بند دیدیمشان. بعد تمامی این‌ها سر به نیست شدند. یکی داشتیم، دیگر اسمش محمد بود. ما اصلاً نفهمیدیم فامیلی‌اش چه بود و از افراد دیگر

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط