گفتنیها؛ محمود سعادت؛ چه چیزی مسیر مبارزه را انتخاب میکند؟
از خاطرات کودکی در روزهای انقلاب تا آشنایی با مجاهدین؛ چگونه تجربههای خانوادگی، مخالفت با استبداد و نقش زنان در فعالیتهای اجتماعی، مسیر زندگی یک نوجوان را تغییر داد؟
سلام بر شما. به برنامه «گفتنیها» خوش آمدید. در برنامه امروز هم با مهمان همراه میشویم و سرگذشت ایشان را میشنویم. اما آنچه در برنامه امروز بیشتر به آن توجه میکنیم، اهمیت مسئله انتخاب است؛ انتخاب مسیر مبارزه، انتخاب مسیر زندگی و اینکه دقیقاً چه چیزی انتخابهای ما را شکل میدهد تا خودمان بدانیم چه مسیری را انتخاب کردهایم.
وارد گفتوگو میشویم و به پرسش و پاسخ با مهمان برنامه میپردازیم تا بیشتر با ایشان آشنا شویم.
مهمان این بخش از برنامه، آقای محمود سعادت هستند که دعوت ما را پذیرفتهاند.
مجری: خیلی عالی. البته بینندگان بیشتر شنونده شما هستند و فکر میکنم درستش هم همین است. بیشتر برنامه در اختیار مهمان برنامه است. برای ما توضیح بدهید که چطور با جریانهای سیاسی و موضوع مبارزه آشنا شدید؟ در چه مقطعی بودید؟ چون شما، در واقع، به نوعی فرزند جوانتر خانوادهای بودید که بعد از انقلاب سیاسی شد. برای شما این ماجرا و این سفر چگونه آغاز شد؟
از خانواده تا روزهای انقلاب؛ چه چیزی نگاه شما را به سیاست شکل داد؟
محمود سعادت: من در خانوادهای کارمندی و متوسط به دنیا آمدم. از زمانی که یادم میآید، همیشه بچه کوچک خانواده بودم. وقتی دوستان پدرم میآمدند یا خود پدرم با مادرم صحبت میکردند، همیشه چیزهایی در مخالفت با حکومت شاه و خود شاه میشنیدم.
چیزی که خیلی برجسته در ذهنم مانده، این است که وقتی در تلویزیون از وطنپرستی شاه و مسائل مختلف صحبت میشد، پدرم او را مسخره میکرد. من هم بچه بودم.
مجری: آیا این مخالفت پدرتان با شاه، دلیل مشخصی داشت؟ چرا چنین فضایی از ابتدا در خانواده شما وجود داشت؟ هیچوقت نفهمیدید دلیلش چه بود؟
محمود سعادت: پدرم سال ۱۳۵۵ فوت کرد. به دلیل بیماری از دنیا رفت. خودم دقیقاً نمیدانم چه گرایشی داشت، ولی آدمی مذهبی بود و در عین حال با اسلام ارتجاعی آخوندها مخالف بود. از کارهایی که آخوندها میکردند، بهشدت انزجار داشت؛ طوری که حتی ما را هم برای شرکت در مراسم مذهبی عاشورا نمیگذاشت. چیزهایی میگفت که به این مسائل مربوط میشد.
البته خودش به باورهایش اعتقاد داشت؛ نمازش را میخواند و روزهاش را میگرفت. یعنی به شعائر اسلام پایبند بود، ولی در عین حال از این آخوندها نفرت داشت.
مجری: بر اساس حدس و گمان میپرسم؛ آیا هیچوقت درباره دکتر مصدق و این مسائل صحبت نمیشد؟ فکر میکنم شاید پدرتان گرایش مصدقی داشته است.
محمود سعادت: اسم شخص خاصی را نشنیدم، ولی مخالفت با شاه را شنیده بودم. یک بار پدرم میگفت که به خانهای رفته و دیده بود عکسی از شاه به دیوار زدهاند. با صاحبخانه دعوا کرده بود که «این چه کاری است میکنی؟ ممکن است بیایند و بگیرندت! هر کاری هم میکنی، باید در خفا انجام بدهی.»
من هم از حرفهایی که درباره وطنپرستی شاه در تلویزیون گفته میشد، چیزهایی میشنیدم. بچه بودم و دقیقاً متوجه نمیشدم، اما بعدها که بزرگ شدم، فهمیدم چرا پدرم این حرفها را مسخره میکرد. به نظرش، این تصویر از وطنپرستی شاه با واقعیت جور درنمیآمد؛ انگار میخواستند کسی را وطنپرست معرفی کنند که از نظر او چنین نبود.
در خانواده ما همیشه چنین بحثهایی مطرح میشد.
وقتی انقلاب شد، خانواده ما جزو خانوادههایی بود که خیلی زود به سمت انقلاب کشیده شدند. ما در محله جزو کسانی بودیم که به تظاهرات میرفتند و شرکت میکردند. خودم یادم است که در سه یا چهار تظاهرات شرکت کردم؛ آن موقع بچه بودم.
من متولد سال ۱۳۴۷ هستم. در سال ۱۳۵۷، دهساله بودم و انقلاب به اوج خود رسیده بود. حرکتهای انقلابی از سال ۱۳۵۶ شروع شده بود. یادم است که در ۲۹ بهمن، در تبریز، انقلاب و درگیریها شروع شد. مردم به خیابانها ریختند. ما در مدرسه بودیم. حدود ساعت ۹:۳۰ صبح بود؛ دقیق یادم نیست، چون حدود ۴۸ سال از آن زمان میگذرد. بعد مدرسه تعطیل شد و بیرون آمدیم.
خودم دقیقاً نمیدانستم موضوع چیست. به خانه رفتیم و مرتب آدمها میآمدند و میگفتند شورش شده، اتفاقاتی افتاده و بانکی را آتش زدهاند. من هم میخواستم به پالایشگاه بروم، اما جلوی من را گرفتند. کمکم با فضای انقلابی آشنا شدم. بعد درباره اتفاقاتی که حدود ۴۰ روز پیش در قم افتاده بود و مسائلی که به اشرف پهلوی مربوط میشد، صحبتهایی شنیدم؛ البته دقیق نمیدانستم چه اتفاقی افتاده بود.
بعد از آن، ما هم وارد فضای انقلاب شدیم و کلاس چهارم ابتدایی تعطیل شد.
تظاهرات و روزهای سرنوشتساز؛ یک کودک دهساله چه میدید؟
مجری: شما چه زمانی به تظاهرات رفتید؟ چند نفر بودید و چطور در آن شرکت میکردید؟ شما آن زمان حدود ده سال داشتید. وقتی از تظاهرات صحبت میکنید، دقیقاً منظورتان کدام تظاهرات است؟
محمود سعادت: در تظاهرات عاشورا، در زمستان آن سال، همراه مادرم در خانه مادربزرگم بودیم. میتوان گفت کل شهر یکپارچه در تظاهرات بود.
هوا آفتابی بود، ولی سرمای سوزناکی وجود داشت. تمام خیابانی که از جلوی فرمانداری میگذشت، مملو از جمعیت بود. چند ساعت مردم از جلوی فرمانداری عبور میکردند. بالای فرمانداری یک تیربار گذاشته بودند و نیروهای ارتش مستقر بودند.
با این حال، مردم نمیترسیدند. میآمدند، از مقابل آنها رد میشدند، شعار میدادند و میرفتند.
شعارهایی علیه شاه داده میشد. دقیقاً یادم نیست چه شعارهایی بود. ما در تبریز با تانکر همسایهمان و با ماشین رفتیم. آنجا برای اولین بار آرم سازمان را دیدم. در تبریز فعالیتهایی در جریان بود. من تقریباً با وسایل ساده، کاغذ و خودکار، آن آرم را کشیدم.
این روند از ۲۲ بهمن آغاز شد و تا پیروزی انقلاب ادامه داشت. نکته دیگر این بود که حتی دانشآموزان هم در تظاهرات و انقلاب شرکت میکردند.
وقتی انقلاب پیروز شد، لحظه پیروزی را بهخوبی به یاد دارم. مادرم در حالی که رادیو در دستش بود، آمد و فریاد میزد که «چه شد؟ حکومت تمام شد!»
تلویزیون تهران را هم گرفته بودند. مجریای به نام حسین حسینی بود، اگر اشتباه نکنم. آمد و گفت: «صدای انقلاب مردم ایران...»؛ نقل به مضمون میگویم. دیگر صدای حکومت شاه شنیده نمیشد و صدای حکومت انقلابی به گوش میرسید.
ولی با فاصلهای بسیار کوتاه دیدیم که این داستان تغییر کرد. آن موقع ما کمکم جذب مجاهدین شده بودیم.
آشنایی با مجاهدین؛ چرا مسیر مبارزه برای شما معنا پیدا کرد؟
مجری: چه شد که جذب مجاهدین شدید؟
محمود سعادت: همانطور که گفتم، پدرم در خانه فردی مذهبی بود. ما هم مثل هر جامعه دیگری، بسیاری از باورها را از پدر به ارث میبریم. دین و فرهنگ ما هم بر همین اساس شکل گرفته بود. ما اسلام را قبول داشتیم، اما با اسلام ارتجاعی موافق نبودیم. آن زمان شاید دقیقاً نمیدانستیم اسلام ارتجاعی چیست، ولی میدیدیم کارهایی که آخوندها انجام میدهند، با آن باورهایی که پدرم داشت، سازگار نیست.
بعد با مجاهدین آشنا شدیم و دیدیم که آنها از همان سنخ آخوندها نیستند. ما دوست داشتیم اسلام را به شکلی ببینیم که ارتجاعی نباشد. مجاهدین مسلمان بودند و به اعتقادات خود پایبندی داشتند، اما با آن صنف آخوندها تفاوت داشتند.
مجری: این تفاوت در چه چیزی خودش را نشان میداد؟
محمود سعادت: خیلی راحت بگویم؛ مثلاً دخترها و زنان در میان آنها حضور داشتند و فعالیت میکردند، در حالی که در نگرش اسلامی آخوندها، زنان نباید از خانه بیرون میرفتند و فعالیت اجتماعی میکردند.
من خودم دو خواهر داشتم و بیشتر از طریق خواهرانم با مجاهدین آشنا شدم.
مجری: یعنی خواهرانتان مشوق شما بودند که جذب مجاهدین شوید؟ آن هم بهخاطر همین موضوع؟
محمود سعادت: بله. آن زمان دبیرستانی بودم. بیشتر در محله رفتوآمد میکردم و تبلیغات گروههای مختلف را میدیدم. البته من کمتر در این فعالیتها حضور داشتم، چون هنوز در دوره راهنمایی بودم. بعد از انقلاب، کلاس پنجم ابتدایی بودم و خواهرانم در مقطع بالاتری تحصیل میکردند.
آنها در مرحله تبلیغات حضور بیشتری داشتند. گروههای مختلفی فعالیت میکردند؛ چریکهای فدایی، سازمان مجاهدین، راه کارگر، مجاهدین انقلاب اسلامی و گروههای دیگری، از جمله فرقان.
از میان این گروهها، نام مجاهدین را بیشتر میشنیدیم و به آنها علاقهمندتر شدیم.
گفتنیها؛ محمود سعادت؛ چه چیزی مسیر مبارزه را انتخاب میکند؟ ـ قسمت دوم
نظر و پیشنهاد شما
برای بهبود وبسایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.
