پیکر بی‌شکست؛ آیا ضربه شهریور ۱۳۵۰ می‌توانست پایان مجاهدین باشد؟

قسمت دوم ـ وقتی ساواک تصور می‌کرد همه‌چیز تمام شده، چه چیزی تشکیلات مجاهدین را دوباره زنده کرد؟

در قسمت اول این برنامه دیدیم که طی سال‌های ۴۴ تا ۵۰، حنیف کبیر به همراه یاران بنیانگذارش چه تشکیلات مستحکم و پولادینی را پی افکند که توانست شش سال در زیر پرده سنگین سرکوبگری‌های ساواک در دیکتاتوری سلطنتی ناشناخته باقی بماند، آموزش بگیرد، ساخته شود و گسترش پیدا کند.

اما روز اول شهریور ۵۰، ضربه بزرگ از سوی ساواک به سازمان وارد شد. طی مدت کوتاهی صددرصد مرکزیت و نود درصد کادرها دستگیر شدند. ساواک سر از پا نمی‌شناخت که یک گروه خطرناک را به کلی تارومار کرده است. دوست و دشمن تصورشان این بود که پرونده مجاهدین، مثل بسیاری از گروه‌های دیگری که تا آن زمان ضربه خورده و پایان یافته بودند، بسته شده است.

به همین خاطر، روز اول شهریور پنجاه، تشکیلاتی که حنیف با رنج بسیار و با خون دل ساخته بود، در معرض نخستین آزمایش بزرگ خودش قرار گرفت.

آیا ضربه سال پنجاه پایان کار تشکیلات مجاهدین بود؟ نگاهی در مورد آنهایی که به زندان افتادند.

برای پاسخ، باز هم به شکنجگاه اوین می‌رویم.

«بعد ما را صدا زدند و گفتند: گونی لباس بپوشید. چون که با لباس خونه هم دستگیر کرده بودند، خودشان به اون کت‌وشلوار دادن. بعد رفتیم نشستیم و همین‌طوری که نشستیم، تو راه، رو به اونجایی که بازجویی می‌کردن، بر هر کدوم مثلاً یه سرباز گذاشته بودند که سرشو بلند نکنه. یه‌باره که نگاه کردیم، یه آمبولانسی وایستاد و پشت سر هم یه ماشین دیگه و چند نفر طناب‌پیچ، به صورت افقی، از توش درآوردن و بردن؛ مثلاً یه اتاق دیگه، یه جای دیگه.

ولی این ساواکی‌ها ورجه‌وورجه می‌کردن، خیلی خیلی گفتن: گرفتیم، گرفتیم!

ده دقیقه بعد، با کت‌وشلوارهایی که در اوین به همون داده بودند، جلسه مرکزیت را دیدم؛ یعنی محمدآقا بود که کت‌بسته نشونده بودنش. مهارم بردم، فقط رضا نبود؛ رضا رضایی که فیلم بازی می‌کرد.

اما جلسه‌ای قرار بود اون یکی سه‌شنبه که نشد برقرار بشه، با یه تفاوت: من اون چریک که اسم واقعیش از قندی بود، سربازجو بود که مجاهدین رو می‌گرفت، تو این جلسه حضور داشت. فاتحانه وایساده بود و گفت: «یه‌تمام شدین!»

از اونجایی که اونایی که در تهران بودند، آن موقع تو همون نشست و تو همون جلسه دیگه همه بودند، به استثنای رضا رضایی. محمدآقا آن‌بر نشسته بود. مهم... اون‌طور دور تا دور... یاللعجب، چه آرزوها داشتیم.

و نگاه کردم دیدم که از این صحنه که افراد همون افراد بودن، ولی این سربازجو هم داشت، پشتش ایستاده بود. ما نشسته بودیم کنار میز، تکیه داده بود. این‌طوره، خیلی فاتحانه پاش رو پاش نشسته بود. من به‌نوبه خودم دیدم که محمدآقا گریست.

صحنه‌ای بود. بعد از یه ربع، نیم ساعت که ما رو بردن، یه نمایشون بود. بعد روزای بعد هم که دیدیم که اینجا... بناهاش همش سیاه و کبود شده بود و زده بودن.

اینجا تقریباً داستان مجاهدین به انتها رسیده بود، چون همه دلخوشی این بود اسم مجاهدین همی که نداشتیم، که اون چه بهش می‌گفتیم سازمان، ماه بعد از شش سال و چیز دیگری نمانده بود.

با این حال، می‌باید مجدداً از صفی بسازیم. اگر میراث حنیف چیز پایدار و ماندنی بود، باید احیا می‌شد. آن‌مقدار که توانستیم، یک کارهایی؛ جذب‌نویسی‌ها، بحث‌ها، نمی‌دونم... بیانیه‌ای زده بودیم و تونستیم دوازده ماده، بیست‌وهشت سؤال، اگه این چیزهاش باشه، در اوین آن روزگار درآوردیم؛ به‌خصوص از وقتی که قلم خودکار آزاد شد، چون قبلاً آزاد نبود.

از دل شکست و سرکوب، چگونه دوباره جوانه‌های مقاومت شکل گرفت؟

از زمان کار تقریباً همه‌چیز بعد از دستگیری و به‌خصوص شهادت ایمان ملاجم پایان‌یافته به نظر می‌رسید. لیکن نمی‌دونم چطور شد که این‌طوری نشد.

بعد مرگ مسلم و قطبیه، سازمان رو با ضربه اپورتونیستی به چشم دیدیم؛ بازم لیکن اون‌طوری نشد.

موسی! نمی‌دونم چه گروهی... گروهی معتقد به مبارزه مسلحانه، مسلمون، به‌شدت شکنجه می‌شدن، مقاومت می‌کردن، اصلاً فضای زندان رو دگرگون کرده بودن. این مقاومت و استواری‌شون در برابر شکنجه، فضایی ایجاد کرده بود که روی کل زندان اثر گذاشته بود.

گفتم: خب، این‌ها اسمشون چی بود؟

گفت: نمی‌دونم. فقط بهت بگم که خیلی، واقعاً خیلی، گروه سطح بالایی بودن؛ مسلمون و معتقد به مبارزه مسلحانه.»

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط