۱۴۰۵/۲/۱۷
گفتگوی سیمای آزادی با پروفسور کاظم کازرونیان ـ قسمت اول
۱۴۰۵/۲/۱۷
مصاحبه با یکی از دانشمندان و متخصصین والای میهن
با سلام به هممیهنان عزیز و بینندگان گرامی سیمای آزادی تلویزیون ملی ایران بسیار خوشحال و مفتخرم که در این ساعت میزبان یکی از دانشمندان و متخصصین والای میهنمون هستیم آقای دکتر کاظم کازرونیان پروفسور و استاد مکانیک مهندسی دانشگاه کاناتیکت امریکا و رئیس دانشگاه مهندسی این دانشگاه در بیش از دوازده سال
آقای دکتر خیلی خوش آمدید و بسیار متشکرم از این که وقتتون رو برای انجام این گفتگو به ما دادین دکتر کازرونیان: با سلام به شما باعث افتخار منه که امروز در خدمتون باشم
خیلی ممنونم آقای دکتر برای که کوتاه کنیم و بپردازیم به مسائل که شما تجربه کردین شاهدش بودین و برامون میگین از کودکیتون بگین دوران تحصیل ابتدایی در کجا متولد شدین چه تجربه هایی در اون دوران روی مسیر فکری شما تأثیر گذاشت؟
«بله خیلی ممنون چشم حتما ولی اجازه بدین که قبل از اینکه شروع کنم یادی کنم از استاد بزرگ آقای دکتر محمد علی شیخی که ما رو ترک کردن این دنیا رو ترک کردن و به قول آقای مسعود رجوی استاد وارسته همه استادهای ایران بودن استاد آزادی بودن و واقعا جاشون خالی و یادشون به خیر .
من در شیراز به دنیا اومدم در یک خانواده متوسط پدر مادرم هر دو معلم بودند و مادرم علاوه بر آن نویسنده بود و گاهی هم گویندگی میکرد در رادیو شیراز. بنابر این یک محیط فرهنگی بود که من درش به دنیا اومدم و بزرگ شدم البته چیزی که همیشه روی زندگی ما سایه انداخته بود بین توی خانواده ما که پنج تا بچه بودیم دو تا از برادران ناشنوا به دنیا اومده بودند و یکی از خوهران با یک بیماری خونی جدی به دنیا اومده بود و بنابراین ما همیشه این مسئله پزشکی و درمانی و رفتن به بیمارستان رو داشتیم یک چیزی که شد من از همون دوران کودکی تجربه کردم این بود که بیمهای که تبلیغ میکردن که در زمان شاه هست و این رفاه اجتماعی که بود و اینا واقعا خیلی سطحی و توخالی بود و من به طور زنده میدیدم که توی خانواده ما چقدر یک خانواده متوسط میتونه تحت فشار مالی قرار بگیره با بیماری های ساده»
با این که هم پدرتون و هم مادرتون شاغل بودن معلم بودن و خب و حقوق گیر دولت
«بله دقیقا ولی خیلی راحت من مشکلات مالی رو میدیدم که به خاطر همین مسائل پزشکی که داشتیم و بعدا باز هم به خاطر همین مسائل پزشکی منتقل شدن به تهران که اونجا تحصیلات بهتری باشه اونجا دوران دبیرستان هم رو ادامه دادم تموم کردم و بعدش برای دانشگاه برگشتم شیراز ولی برام جالب بود یعنی اون موقعی که مدرسه می رفتم محیط امنیتی که تأثیرش حتی توی خونه ما هم بود توی خانواده ما هم بود یعنی می فهمیدم که یا شنیده بودم که پدر مادرم هر دو فعال سیاسی بودن ضد شاه موقعی که دانشگاه می رفتم ولی ترس رو توشون می دیدم که صحبت نمی کردن صحبت سیاسی نمی کردن» یعنی اون حاکمیت اختناق سنگینی که رژیم شاه حاکم کرده بود حتی در خانوادشون ملموس بود و می دیدین
«بله دقیقا و من کتاب خوندن رو خیلی از بچگی دوست داشتم و یادم مثلا یه سریع تحصیلاتی که بزرگترین تحصیلاتی که من توی زندگی روی من گذاشته شده مال همین کتاب ها بود یکی از کتاب هایی که خیلی دوست داشتم و هنوز هم که هنوز یاد اون می افتم شاید حد دقل هفته یکی دو بار کتاب کوند مند کریستو بود نوشته الکساندر دوما که اون داستان این که شیطان سازی که بر علیه این کردن افتراهایی که بهش زدن و صدماتی که به این خورد و بعد از اون طرف استقامت تحمل اون دوراندیشی اون که بلاخره تونست خودشو نجات بده و برگرده و انتقامشو بگیره اون همیشه یک تاثیراتی روی من گذاشته بود و بعد در رابطه با کتاب خواندن می گفتیم پدر مادرم یک کمدی داشتن ما بهش می گفتیم گنجه یک گنجهای داشتن اینا توش جاسازی کرده بودن من بعدها یاد گرفتم و فهمیدم بعد موقعی که خونه نبودن می رفتم نگاه می کردم اونجا رو کتابهای سیاسیشون و یا اون فلایر ها و اون چیزهایی که موقعی که دانشجو بودن اونجا قایم کرده بودن و من باز هم یکی از کتابهایی که خوندم و روی من تاثیر گذاشته بود کتاب پنج و سه نفر بزرگ علوی بود که من اونجا با یه سری شنیدم و دیدم محیطهای زندان ایران و این برام بیشتر توضیح میداد که چرا این ترسی که پدر مادرم داشتن و این محیط امنیتی از کجا اومده بود خب اومدیم دانشگاه شیراز اونجا روزا که میرفتیم دانشگاه انگار وارد پادگان شدی بودیم»
چی سالی بود آقای دکتر اون موقع؟
«من سال پنجاه و چهار، هزار و سیصد و پنجاه و چهار که معادله هزار و نهصد و هفتاد و پنج فکر میکنم میشه. تو سه سال قبل از انقلاب و میگم وارد محیط دانشگاه که می شدیم انگار وارد پادگان نظامی شده بودیم سربازها می رفتن و این مامورین امنیتی و با مسسل و اسلحه و بعد می شنیدیم و می دیدیم که دوستامونو می آمدن و می گرفتن و می رفتن و بعضا هیچ وقت نمی دیدیشون دیگه یعنی یا دانشگاه بیرونشو می کردن یا زندانهای طولانی و باز هم می دیدی که هر از گاهی دانشجا می آن با ترس مثلا جمع می شن یک علامیهای می زنند»
