خروشی ماندگار ـ در امتداد جنگل سبز ـ قسمت اول
۱۴۰۵/۲/۲۷
گزارشی از برگزاری گردهمایی بزرگ مجاهدین در شهر رشت
زمستان سال ۱۳۵۸ بهاریترین زمستان تاریخ معاصر ایران بود. دیکتاتوری سلطنتی در جریان یک انقلاب عظیم سرنگون شده بود و خمینی هنوز توان تمام کش کردن آزادیها و برقراری کامل سلطنت مطلقه فقیه را نیافته بود. مجاهدین در فرصت کوتاه آزادی از انقلاب دمکراتیک میگفتند و پیامشان چون شعلهای فروزان از امید دست به دست و سینه به سینه در حال انتشار بود.
روز ۱۴اسفند ۱۳۵۸ مسعود رجوی در میتینگی در رشت از جمله گفت:
بهنام خدا و بهنام خلق قهرمان ایران
و بهنام مردم شریف و آزاده ایران
و بهنام تمام شهدای خلق
و با تکریم و یادآوری ۲سردار بزرگ خلق
سرداران بزرگ آزادی سردار جنگل کوچکخان و سردار نهضت ملی ایران دکتر محمد مصدق پیشگامان تمام مجاهدان و مبارزان
مادران عزیز
پدران، خواهران و برادرانم،
خیلی وقت بود که در آرزوی زیارت مزار میرزا و دیدار شما بودم ولی همانطور که میدانید در ۲هفته اخیر در برخی شهرهای ما حوادثی پیش آمد که شاید مرجح بود من امروز در قائمشهر باشم. بهخاطر اینکه باز هم برخلاف انتظارمون حتی بعد از انقلاب هم قائمشهر به تازگی مجروح و داغدار شده بود. از پیکرش خون میچکید و چشمانش اشکبار شده بود. بعد فکر کردیم برای اینکه به دست آنهایی که این همه جراحتها را ایجاد کردهاند بهانهای ندیم و آنها سوءتعبیر نکند، بهتر است مسافرت به قائمشهر را به وقت دیگری موکول کنیم.
این بود که دیگر بیش از این نمیباید اشتیاق دیرینه دیدار از مزار میرزا و دیدار شما را به تأخیر میانداختم. حالا ما میتوانیم با هم و در کنار شما و در محضر میرزا به یاد سردار بزرگ دیگری مصدق فقید را هم گرامی بداریم. پس اجازه بدهید با هم ابتدا از همین جا به قائمشهر قهرمان و اشکافشان درود بفرستیم.
به هرحال برای من افتخار بزرگی است که امروز یعنی در سالگرد وفات پیشوای نهضت ملی، مصدق کبیر در میان شما باشم. در کنار شما، در خانه شما، یعنی در محضر میرزا سردار بزرگ جنگل. سرداری که نخستین پیشگام تاریخ معاصر ایران در مبارزه انقلابی مسلحانه بود.
سرداری که در پس زمستان تیره وطن در تندباد سیاه وطنفروشی و ساخت و پاختهای وثوقالدولهها از کنج مدرسهها راه جنگل را پیش گرفت، تا به گرمی و خروش خون خودش بهاری تازه خلق کند و هر چه که درس وفا و صفا خوانده بود در مقابل خلق پس بدهد و راستی که چه خوب معلم وفا و پاکباختگی و وطنپرستی و مروت شد و تعلیم داد، نه به تمام گیلان بل به تمام ایران. آن که وقتی سر از بدن یخزدهاش جدا میکردند جز یک ریال چیزی بیشتر در جیب نداشت.
