روایت شاهدان؛ ربابه حقگو مردخی؛ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۶؛ قسمت آخر
۱۴۰۵/۶/۲۴
از رودبار تا اوین؛ چگونه یک اعدام، سرنوشت یک نسل از زندانیان را تغییر داد؟
بعد از یک ماه، یک ماه و نیم، تصمیم گرفتند ما را به جای دیگری منتقل کنند. برای اینکه ما را منتقل کنند، چون نگران بودند مبادا فرار کنیم. ما به زندانیان فراری معروف شده بودیم. داستان فرارمان همه جا پیچیده بود. دو نفر فرار کرده بودند و همین باعث شده بود از ما بترسند.در همه جا خبر پیچیده بود که دو دختر در مرز دستگیر شدهاند و قصد داشتند به مجاهدین بپیوندند.در واقع از اواخر بهار سال ۱۳۶۱ به رودبار منتقل شده بودیم و حالا اواخر همان سال بود که فهمیدیم میخواهند دوباره ما را منتقل کنند. پس از مدتی، وسایلمان را جمع کردیم. یک بند جدید آماده کرده بودند و همه ما را به آنجا بردند.در آنجا همه در یک محل متمرکز بودیم. اما پس از مدتی ما را به بخش کوچکتری منتقل کردند؛ جایی که به جای بند، سلولهای جداگانه وجود داشت.
چرا زندانیان را ناگهان به سلولهای کوچکتر منتقل کردند؟
چهار نفر در یک سلول، شش نفر در سلول دیگر و گاهی دو نفر در یک سلول نگهداری میشدند. در مجموع چند سلول کوچک بود و ما را در آنجا نگهداری میکردند. در واقع محدودیتها بیشتر شده بود.وقتی ما را به آنجا بردند، هیچ وسیلهای همراهمان نبود. نه مسواک داشتیم و نه هیچ وسیله شخصی دیگری. چند روز به همین شکل گذشت تا آنقدر اعتراض کردیم که کمکم وسایلمان را برگرداندند.تمام وسایل ما را بیرون سلولها ریخته بودند. آنجا وسایل را بازرسی میکردند و ما صدای صحبتهایشان را میشنیدیم. یک پنجره کوچک در بالای سلول وجود داشت و با برنامهریزی از آن بالا نگاه میکردیم.
میدیدیم که وسایل همه را بیرون ریختهاند و تکتک آنها را بازرسی میکنند.صبح روز اولی که به این سلولها منتقل شده بودیم، پروانه به من گفت: «خواب بسیار زیبایی دیدهام، اما میخواهم تو آن را تعبیر کنی.» گفت در دشتی سرسبز و زیبا با کوهها و رودخانهای چشمنواز، همه ما سوار بر اسب در حال حرکت بودیم. خودش پیشاپیش همه بود و پشت سرش لیدا غفوری حرکت میکرد. بقیه نیز پشت سر آنها میآمدند.وقتی خوابش را تعریف کرد، قلبم فرو ریخت.
فقط گفتم: «انشاءالله خیر است.» همه میدانستند اگر این جمله را بگویم، یعنی نمیخواهم تعبیر خواب را بیان کنم.در همان لحظه در سلول را زدند و پروانه را صدا کردند. هنگام رفتن گفت: «تعبیر خواب را فهمیدم. تو نگفتی، اما من فهمیدم.»او با همه خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتنش به بچهها گفتم: «آماده باشید، احتمال دارد اعدام شود.»چند روز بعد، ما را به هواخوری بردند؛ فضایی کوچک با میلههای فلزی که تنها اسمش هواخوری بود.
نشانهای از پشت میلهها؛ چگونه فهمیدیم پروانه بازگشته است؟
بین من و پروانه نشانهای وجود داشت. وقتی میخواست چیزی را بدون حرف زدن به من بفهماند، انگشتش را به شکل خاصی حرکت میداد. همیشه به او میگفتم این حرکت انگشتش با دیگران تفاوت دارد و همین تبدیل به رمز بین ما شده بود.در هواخوری ناگهان دیدم از پشت پنجره سلول همان حرکت را انجام داد. فوراً فهمیدم که او را بازگرداندهاند. به بچهها گفتم: «پروانه برگشته است.»همه خوشحال شدند. ما پروانه را بسیار دوست داشتیم.
او فقط یک همبند نبود؛ معلم ما بود. کسی بود که به ما آموخت چگونه مقاومت کنیم، چگونه پایدار بمانیم و چگونه در برابر فشارها تسلیم نشویم. او از ما انسانهای دیگری ساخته بود.چند ساعت بعد مشخص شد که او را در سلولی دو نفره در انتهای راهرو، کنار مجموعه بهداری، نگه میدارند.سپس به ما گفت: «حکم اعدامم ابلاغ شده است و احتمالاً امشب مرا میبرند.»از آن لحظه، همه به نوبت با او صحبت میکردند، با او عهد میبستند و به حرفهایش گوش میدادند.
او نیز سفارشهای آخرش را به هر کدام از ما میکرد.نزدیک اذان صبح، ناگهان صدای شعارهای پروانه بلند شد. با صدای رسا فریاد میزد و شعار میداد. ما نیز همراه او شروع به شعار دادن کردیم. در همان حال با او تجدید عهد کردیم و سپس او را بردند.و اینگونه پروانه از ما جدا شد.
آیا پس از رفتن پروانه، همه چیز تغییر کرد؟
رفتن پروانه برای ما یک نقطه عطف بود. از آن روز به بعد دیگر هیچکس همان آدم سابق نبود. همه تلاش میکردیم مطابق چیزی زندگی کنیم که او از ما خواسته بود.پس از پروانه، زهرا خبازکار مسئول اصلی تشکیلات ما بود و در سلول ما حضور داشت.ما میدانستیم که قرار است از آنجا منتقل شویم. همچنین میدانستیم مقصد بعدی، زندان اوین است؛ زندانی که در آن زمان نامش با ترس و وحشت گره خورده بود و شهرتش در سراسر کشور پیچیده بود.
برای اینکه آماده ورود به آنجا باشیم، خودمان را برای هر اتفاقی آماده میکردیم. پروانه همیشه به ما میگفت:«ما به دنبال ابتلا و آزمایش نمیرویم، اما اگر آزمایش و سختی به سراغ ما آمد، از آن استقبال میکنیم؛ یعنی در برابرش میایستیم، برایش راهحل پیدا میکنیم و تسلیم نمیشویم.»او این روحیه را به ما آموخته بود. به همین دلیل سعی میکردیم مطالب مختلف را حفظ کنیم و برای شرایط گوناگون آماده باشیم؛ حتی برای زمانی که هر کدام از ما به تنهایی در سلولی جداگانه قرار بگیریم و مجبور باشیم بدون اتکا به دیگران مقاومت کنیم.
نظر و پیشنهاد شما
برای بهبود وبسایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.
