گفتنی‌ها؛ نادر آذرگشسبی؛ چگونه یک جوان معمولی وارد یک مسیر مبارزاتی شد؟

۱۴۰۵/۶/۲۸

از یک زندگی معمولی تا مواجهه با فضای سیاسی جامعه

سلام می‌کنم به شما از برنامه «گفتنی‌ها». با یک قسمت دیگر در خدمت شما هستیم و با یک مهمان دیگر همراه شما هستیم در برنامه امروز.

می‌خواهم با مهمان برنامه‌مان صحبت کنیم، از تجربیات‌شان بشنویم، از خاطرات مبارزاتی‌شان و اینکه چطور افراد معمولی جامعه تبدیل می‌شوند به جریانی که یک مبارزه بسیار دشوار و طولانی را پیش می‌برند. می‌خواهیم بدانیم افرادی که وارد این جریان می‌شوند، ابتدا چگونه بودند، سیر تحول‌شان چگونه است و چه تجربه‌ای دارند.

البته این موضوعی است که در خیلی از برنامه‌ها پی می‌گیریم؛ روندی است که با خیلی از مهمان‌ها صحبت می‌کنیم. این بار هم کمی متفاوت، ولی همین موضوع است.

به همین منظور دعوت کردیم از مهمان برنامه‌مان، آقای نادر آذرگشسبی. اگر درست گفته باشم، شما من را تصحیح کنید. خوش آمد می‌گویم به شما.

خیلی خوشحالم که دعوت ما را پذیرفتید برای این گفت‌وگوی امروز با ما هستید.

خیلی ممنون فرزان عزیز، از اینکه من را به این برنامه دعوت کردید و خوشحال می‌شوم که با هموطنان در همین رابطه‌ای که گفتید، یک گفت‌وگوی صمیمی داشته باشیم.

آیا اجازه بدهید، من البته می‌گویم به شما «آذر» فکر کنم راحت‌تر باشد، درسته؟ ولی پیشینه‌تان از کجاست؟ آیا منسوب به جایی هستید؟

من خودم متولد پیرانشهر هستم که دیگر بعد از انقلاب آمدیم توی ارومیه و مستقل شدیم. دوران ابتدایی و راهنمایی را توی پیرانشهر گذراندم، بعد دیگر آمدیم ارومیه. دوران دبیرستان را در ارومیه تحصیل کردم که دیگر بعد خوردیم به انقلاب؛ یعنی انقلاب در دوران تحصیلی دبیرستان.

خانواده و محیط اجتماعی؛ اولین مواجهه با تبعیض

دوران تحصیلی دبیرستان، بله. قبل از انقلاب، محیط اجتماعی یا آن محیط خانوادگی که توش زندگی می‌کردید، از نظر فضای سیاسی، اجتماعی و مالی چطوری بود؟

پدرم در واقع ارتشی بود. پدرم ارتشی بود، آن موقع استوار بود، استوار ارتش بود. ما توی پیرانشهر که بزرگ شدیم، در واقع از همان بچه‌گی، راستش من خودم این تبعیض، محیطی که تبعیض واقعاً سرتاسر تبعیض بود، رو می‌دیدم.

یک سؤال بکنم. با اینکه شما پدرتون ارتشی بود، زمینه سیاسی خانوادگی یا فامیل نسبت به حکومت این‌ها چجوری بود؟ قاعدتاً نباید خیلی ضد حکومت بوده؟

باشه، درسته؟

نه خیلی. اون موقع که در واقع چون نظامی بودن، دیگه خدمت می‌کردن تو ارتش، به قول معروف معمول و معذور بودن، درسته؟ تا مقطع انقلاب همین‌جوری بود. زمینه سیاسی تو خونه‌مون اصلاً نبود. هیچ‌وقت بحث سیاسی؟

هیچ.

اصلاً بحث سیاسی؛ ساواک فلانی رو گرفت و اینو کشتن و بعد، نمی‌دونم...

مطلع من اصلاً از این چیزها هیچ خبری نداشتم و نشد، فقط مقطع انقلاب بود که دیگه تو پادگان پیرانشهر، یعنی مقطع انقلاب، اول تو پادگان پیرانشهر بودیم که اونجا من یه معترضی شدم. گفتن و چرا گفتین؟

خب، اون موقع در واقع نه، جوان بودیم، تازه شور و حال انقلاب و این شور و حال انقلاب که رفته بود توی سرم و می‌شنیدم و از بقیه، خلاصه با اون بچه‌هایی که هم‌کلاس بودیم و یکی شده بودیم، این شعار «مرگ بر شاه» رو اولین بار توی خود پادگان پیرانشهر دادم. این خبرش رسیده بود گوش پدرم. یه بار اومد و دیدم برف رخته، گفت: شنیدم بیایی همشین شعار یادی گفتم: بله، مرگ بر شاه. بازم می‌گم. گفت: تو کلت بوی قرمز و سبز می‌ده. من تو رو با پول شاه بزرگ کردم، مگه خب؟

گفتی نترسیدی؟

بله.

از دیوارهای مدرسه تا آشنایی با سازمان

بعد خلاصه این گذشت و یه هفته بعد انقلاب شد. اون موقع که دیگه وارد دبیرستان شدم، تو دومین سال، اون موقع تشکل‌های سیاسی تو هر دبیرستانی بود. اعلامیه‌هاشون رو می‌زدن. چریک‌ها بودن، فدایی‌ها بودن، مارکسیست‌ها بودند، همه گروه‌ها می‌آمدن یه گوشه مدرسه، یک دیواری بود، مثلاً اعلامیه‌هاشونو می‌زدن اونجا. بعد من می‌رفتم می‌خوندم، نگاه می‌کردم. بعد یه مرتبه من آرم سازمان رو دیدم. بعد دیگه اومدیم و خلاصه من همین‌جوری دنبال کردم، دنبال کردم، این‌ور و اون‌ور.

در این رابطه دو تا خاطره از این چیز یادم میاد. من اون دبیرستان که بودیم، اون موقع ما می‌اومدیم، در واقع زنگ تفریح، همیشه توی زنگ تفریح اعلامیه‌ها رو دیوار بود.

بعد من یه بار رفتم وایستاده بودم، داشتم... ما چهار نفر بودیم با هم، دوستانمون داشتیم نگاه می‌کردیم اعلامیه‌ها رو. من همین اعلامیه سازمان رو می‌خوندم. یه دفعه دیدم یکی اومد پاره‌ش کرد. پاره‌ش کرد. گفتم: چرا این کارو کردی؟

گفت: به تو مربوط نیست.

گفتم: یعنی چی به تو مربوط نیست؟

گفت: همین که گفتم به تو مربوط نیست. از اینجا برو گم شو.

گفتم: این کیه؟ این چی داره می‌گه؟

من هجوم آوردم بهش که در واقع درگیر بشم که چرا این کارو می‌کنه. دیدم که چاره نداره، برم. اصلاً اهل بحث و صحبت نیست.

بعد این یه دفعه یک کشیده محکم زد توی گوشم.

از شما بزرگ‌تر بود؟

بزرگ بود. من اول دبیرستان بودم. اون، یعنی اتفاقاً بیست و خرده‌ای سالش بود.

زد توی گوشم. بعد دیگه من اومدم که جوابش رو بدم. بچه‌هایی که دور و برم بودن، می‌شناختنش، جلوم رو گرفتن.

بعد اینا تا دید اینجوری، کلتش رو زد کنار، کلتش رو نشونم داد که یعنی حواست جمع کن.

خلاصه بچه‌هایی که دست و پای ما رو گرفتن، نذاشتن باهاش درگیر بشم. گفتم: مگه تو اینو نمی‌شناختی؟

رفیقام گفتن، دوستان گفتن. گفتم: نه، کیه مگه؟

گفتن: این بهزاد دربندیه.

بهزاد دربندی حالا کی بود؟

یکی از عوامل این رژیم بود. این پاسدار بود، اون موقع پاسدار بود. اون موقع که در واقع مادرش قاچاقچی بود، قاچاقچی هروئین بود. خودش هم که تو خیابون‌ها موتور سوار می‌شد، روی دخترها اسید می‌پاشید، تیغ می‌کشید با کاتر.

یعنی رعب و وحشتی در جامعه ارومیه ایجاد کرده بود که دیگه این بدنام‌ترین آدمی بود که همه می‌شناختنش.

که بعدها توسط سازمان مجازات شد، تو همون ارومیه.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط