گفتنی‌ها؛ عباس بزرگانفرد؛ از قتل‌عام خانواده تا جست‌وجوی آزادی

۱۴۰۵/۵/۲۴

عباس بزرگان‌فرد چگونه از دل اعدام و سرکوب، به یک پرسش بزرگ رسید: آیا می‌شود زیر سایه رژیم زندگی کرد؟

سلام، اینجا گفتنی‌ها است و به شما خوش‌آمد می‌گم. امیدوارم تا پایان برنامه با ما همراه باشید. توی برنامه امروز هم با مهمان برنامه‌مون صحبت می‌کنیم و از تجربیاتش می‌شنویم. مهمان برنامه ما جوانی‌ست که در دهه ۶۰ در دوران شدیدترین سرکوب و کشتار و بیشترین جنایت‌های رژیم آخوندی خیلی از اعضای خانواده‌ش رو از دست میده و در دوران جوانی خودش هم با موضوع دوم خرداد و فریب اصلاحات مواجه میشه. بقیه سرگذشت رو از زبان خودش می‌شنویم که این مسیر چگونه ادامه پیدا می‌کنه. مهمان این بخش از برنامه گفتنی‌ها، آقای عباس بزرگان‌فرد هستش. آقای بزرگان‌فرد، خوش اومدین.

خیلی ممنون که منو دعوت کردین به برنامه‌ی خیلی خوبتون.

خواهش می‌کنم. عباس، اگه راحتی من... اگه اجازه بدی من راحت‌ترم عباس صدات کنم چون بسیار هم با هم نزدیک هستیم. چیزهایی رو گفتی من تا حالا نمی‌دونستم، با اینکه سالیان هم‌دیگه رو می‌شناسیم ولی خیلی چیزها رو من درموردت نمی‌دونستم. اون چیزی که بسیار برجسته است و بذار از همین‌جا شروع کنیم، در رابطه با خانواده بزرگان‌فرد. ما رو کمی با این خانواده بسیار بسیار شجاع و قهرمان آشنا کن و بعد هم در خلال اون می‌خوایم داستان خودت رو بشنویم.

بله، من متولد ۱۳۵۴ هستم.

زنده باد.

از تهران. تهران به دنیا اومدم. پدرم نظامی بود. خانواده پدریم در واقع بعد از انقلاب ۵۷ هوادار مجاهدین شدن، به طور یعنی به طور مشخص، عموی بزرگم رضا بزرگان‌فرد، یه عموی دیگه‌م غلامرضا بزرگان‌فرد، مادربزرگم آراسته قلی‌وند، عمه‌ی کوچیکم صغری بزرگان‌فرد و یه عمه‌ی دیگه‌م که در واقع الان در مجاهدین هست، چهار نفر از اعضای خانواده من بعد از ۳۰ خرداد ۶۰ به شهادت رسیدن. عموی بزرگم رضا بزرگان‌فرد در واقع یکی از کادرهای نظامی نیروی هوایی بود در واقع همافر بود که توی داستان پرواز برادر از تهران به پاریس هم شرکت داشت که بعد سال ۶۱ توی یک درگیری شهید شد.

بذار همین‌جا مکث کنیم، آروم‌آروم بریم. چهار نفر از اعضای خانواده شما به شهادت رسیدن، روح همگی‌شون شاد و راهشون پررهرو. یکی از عموهات یعنی عموی بزرگترت همافر بود و در اون عملیات بزرگ تاریخ‌ساز که آقای رجوی از ایران رفتن به پاریس، نقش داشتن. می‌دونی دقیقا چه نقشی داشتن، چکار می‌کردن؟ یا اصلا خاطره‌ای داری از اون عموت؟

از عموم خاطره دارم ولی اینکه دقیقا چه نقشی توی اون عملیات... ولی چون به هر حال یک‌بار هم نمی‌دونم اگه خاطرتون باشه سرنگونی در یک مصاحبه‌ای که داشتن، اسم بردن از عموی من.

درسته، ولی شهادتشون در همون... در ادامه همون مأموریت بوده، درسته؟

نه نه، توی موضوع دیگه بود یعنی توی درگیری بود توی چیز... سال ۶۱، تیر ۶۱ بود. درگیری توی درگیری بود. اون عموم خیلی... من یه عکس‌های چیز هم دارم ازش، یعنی مثلاً قبل از انقلاب من فکر کنم دو سالم بود این حدودها که مثلا نمایشگاه بین‌المللی تهران رفته بودیم، من می‌برن سر اون چمن نمایشگاه بین‌المللی با من کشتی می‌گیره بعد عکس‌ها هست. خیلی دوست داشت منو چون در واقع من پسر، بچه بزرگ اون خانواده... خانواده بودم یعنی پدرم برادر بزرگتر این‌ها بود، اولین بچه‌م من بودم دیگه منو خیلی دوست داشتند.

همه عموها بسیار علاقه داشتند. اسباب‌بازی می‌خریدند...

آره، آره. بعد اتفاقا چون چیزه، آمریکا درس خونده بود عموی من، کلی اسباب‌بازی این‌ها از خارج برای من آورده بود و کلی اصلا یعنی عزیز دردونه بودم در واقع.

خود عموی خودش خلبان بود یا...؟

نه، همافر بود. تکنسین الکترونیک بود. تو آمریکا هم شاگرد اول بود تو دوره خودشون. بعد یکی هم یه خاطره‌ای هم که دارم مسابقات فوتبال این‌ها، فوتبال بازی می‌کردن، تیم فوتبال داشتن، هر وقت می‌رفتن مسابقات همین دوستانه بود نه اینکه حالا باشگاه خاصی باشه، یک تیم فوتبال داشتن ولی خب بعضا می‌رفتن تو زمین‌های چمن اجاره می‌کردن این‌ها مسابقه می‌دادن منو با خودشون می‌بردن، موتور داشت، موتور هوندا داشت، منو با خودش می‌برد همیشه توی این مسابقات، بچه بودم البته. وقتی هم که شهید شد سال ۶۱ من ۶ یا ۷ سالم بود.

خیلی اون لحظه‌ها یادت نیست که چه اتفاقی افتاد؟

نه من تو سال‌ها که اصلا فکر می‌کردم که حالا مثلا، چون بچه هم بودیم، پدرم خب نمی‌گفت موضوعی که خب عموم شهید شده و این‌ها، تا سال‌ها من فکر می‌کردم که مثلا خارج رفته یا هرچی ولی بعداً آره نیستش، ولی بعداً متوجه شدم یک‌کم که سنم رفت بالا به قول ما عقلمون رسید، بعد دیگه متوجه شدیم که بله شهید شدن، عضو مجاهدین بودن.

درسته، بقیه بقیه اعضای خانواده‌ت چی؟ مادربزرگتون؟

مادربزرگم، مادر آراسته که در واقع اون هم خیلی منو دوست داشت، من هم خیلی دوستش داشتم. سال ۶۰ با عمه‌ی کوچیکم تو یک خونه‌ای دستگیر شدن، توی یکی از خونه‌های سازمان، سال ۶۰، آذرماه بود، که بعد این که دستگیر شد ۴ روز بعد مادربزرگم اعدام شد.

بلافاصله ۴ روز بعد بدون هیچ روال قانونی؟

بلافاصله، خود لاجوردی هم، خود لاجوردی هم شخصاً در واقع اعدامش کرد. عمه‌م هم چند ماه بعد تو ۲۲ بهمن بعد از موضوع ماجرای ۱۹ بهمن اون هم تو ۲۲ بهمن اعدام شد توی اوین. یه عموی دیگه‌م که غلامرضا بود، اون اصلا سال ۵۹ دستگیر شده بود. آبان ۵۹ توی فعالیت‌های نشریه‌فروشی و میز کتاب و این کارهای تبلیغی سازمان دستگیرش کرده بودن، ۶ ماه حکم داشت. حکمش ۶ ماه بود یعنی قرار بود تقریبا فکر کنم همون نزدیکای خرداد ۶۰ باید آزاد می‌شد ولی رژیم آزادش نکرد بعد دیگه سال ۶۷ در واقع ۸... ۶۰ تا ۶۷، ۷ سال ملی‌کشی کرد، اصطلاحا می‌گفتن ملی‌کشی کرد و بعدش هم سال ۶۷ توی قتل‌عام‌ها توی گوهردشت سر به دار شد.

درسته. با یک چنین پیشینه‌ای در خانواده که ۴ نفر از اعضای خانواده شهید شدن، به دست رژیم کشته شدن، اعدام شدن، بعد جو خانوادگی شما چه جوری بود؟ بخصوص که توی دوران نوجوانی، توی دوران کودکی با چه خاطراتی، با چه محیطی بزرگ شدی؟

بله. جو خانواده ما که کلا حالا کل تقریبا خانواده‌های نزدیک ما ضد رژیم بودند ولی به طور خاص دیگه چون خانواده پدریم همه هوادار سازمان بودند، خود خانواده ما دیگه جومون، جو این خانواده ضد رژیم و در واقع خیلی منفی بود مثلا به طور مثال مثلا پدر من با اینکه نظامی بود ولی تو هیچ‌کدوم از انتخابات‌های رژیم شرکت نکرد. مادرم هم همین‌طور، یعنی یک مرزی...

یعنی از اول تو این خانواده یک مرزی بود بین حکومت جنایتکاری که خیلی از اعضای خانواده را کشته و اعضای این خانواده، درست؟ و شما هم تو همین محیط بودید.

بله، تو این محیط بودیم ولی به هر حال خب زندگی عادی خودمون رو داشتیم چون مثلا اونایی که دیگه شهید شده بودن، ما هم زندگی خودمون رو داشتیم می‌کردیم، پدرم هم که نظامی بود، تو ارتش بود، درجه‌دار ارتش بود، ما هم زندگی خودمون رو می‌کردیم. تا دیگه در واقع...

قتل‌عام ۶۷؛ وقتی رژیم حتی به خانواده‌ها هم رحم نکرد

اون اولین جرقه‌های...

آره، حالا یه نکته‌ای هم همون سال ۶۷ رژیم سراغ یه سری خانواده‌ها هم اومد برای، دستگیر کرد خانواده، یکی از اون‌ها...

همون در ایام قتل‌عام؟

قتل‌عام، تو همون مردادماه اومدن پدر منم دستگیر کردن.

به چه اتهامی؟

فقط به جرم اینکه خانواده مجاهدینه. در حالی که اصلا پدر من نه فعالیت سیاسی داشت، زندگی خودش رو داشت می‌کرد. ولی به هر حال اومدن دستگیر کردن.

و به خاطر خویشاوندی که...

بله، به خاطر خویشاوندی. من اون موقع خودم تهران نبودم. مدرسه راهنمایی بودم درسم تموم شده بود با یه عموی کوچیکترم رفته بودیم شهرستان چون ما اصلیتمون در واقع مال اردبیل هستیم، رفته بودیم اونجا هم اون کار می‌کرد منم کنارش بودم کمکش می‌کردم و این‌ها، بعد ما متوجه شدیم که پدرم دستگیر شده دیگه بلافاصله اومدیم تهران، تا ۴ ماه دنبال پدرم می‌گشتیم یعنی من و مادرم با عموم و این‌ها می‌رفتیم ببینیم این اصلا کجاست، که اصلا رژیم خبر نمی‌داد، بعد از ۴ ماه گفتن بیاین به قول معروف ملاقات تو اوین. که بعداً پدرم بعد اینکه، ۲ سال حکم گرفت، سال ۶۹ آزاد شد، بعد از اینکه آزاد شد گفتش که اون ۴ ماهی که شما دنبال من می‌گشتین من دژبان مرکز بودم یعنی چون نظامی بود اونو دژبان ارتش دستگیرش کرده بودن. که این دوباره این هم یک در واقع...

یک اتفاقی بود...

اتفاق و یک ضربه‌ای که رژیم به قول معروف به خانواده ما زد و پدرمم اصلا از کار اخراج کردن و دیگه بدون هیچ حقوق و مزایایی. این هم یکی از چیزها بود. ولی در ادامه خب دیگه منم اون موقع نوجوان بودم بعد یواش‌یواش دیگه بزرگ شدیم رفتیم دبیرستان و این‌ها، هم مطالعه داشتم هم اینکه به هر حال تو جمع دبیرستان و دوستان و محله و آشنا بحث می‌کردیم، بحث‌های سیاسی می‌کردیم، بحث‌های... تو جامعه بالاخره می‌فهمیدیم آقا این جامعه یک جامعه نرمالی نیست. یعنی رژیمی که خب یه جوون مثلا ما تو اون سال‌ها آدم جوونه دوست داره آزاد باشه، راحت باشه، کارهایی که دلش می‌خواد بکنه. دیگه می‌دیدی که خب محدودیت‌هایی که مثلا حالا سر کوچه می‌ری بسیجی گیر میده یا فلان گیر میده، آره. اینطوری که بود به هر حال آدم دنبال راه حل می‌گشت.

درسته. هیچ وقت به ذهنت نمی‌زد که توی همین جامعه میشه یه جوری سر کرد، زندگی کرد؟

خب در کنارش داشتیم زندگی می‌کردیم ولی نکته‌اش این بود که روز به روز این حلقه تنگ‌تر می‌شد. به همین خاطر دیگه این ماجراها ادامه داشت یعنی همین به قول معروف فضایی که آدم حالا دنبال، من خودم کلا دنبال موضوعات سیاسی بودم یعنی دنبال این بودم که بالاخره بفهمم تو این جامعه چه خبره، چون مثلا آدم فقر رو می‌دید، چون ما هم توی در واقع جنوب شرق تهران زندگی می‌کردیم، اونجا خیلی جو فقر و بدبختی مردم خب جلو چشممون بود.

 

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط