گفتنی‌ها ـ محمد زند ـ از شاهدان جنایت‌های رژیم آخوندی در زندان‌ها به مدت ۱۱ سال

۱۴۰۵/۴/۲۷

گفتگو با یکی از شاهدان جنایات رژیم آخوندی در زندان‌ها

سلام. به یکی دیگه از برنامه‌های گفتنی‌ها خوش آمدید. برنامه امروز هم با مهمانی صحبت خواهیم کرد و از تجربیات و اندوخته هاشون خواهیم آموخت. اما مهمان برنامه ما جوانی‌ست که در دهه ۶۰ در اوایل دهه ۶۰ با شور و شوقی که بعد از انقلاب ضد سلطنتی داشت وارد جامعه شد و مشخصاً جریان‌های سیاسی که اون روزها برای هر جوانی بسیار بسیار جذاب بود. اما طولی نکشید که مثل خیلی از جوان‌های دیگه در همون سال‌ها به زندان رفت و اونجا شاهد جنایت‌های بزرگی بود و یکی از شاهدان جنایت‌های رژیم آخوندی در زندان بود به مدت ۱۱ سال. بهتره که بقیه ماجرا رو از زبان خود مهمان برنامه‌مون بشنویم. مهمان برنامه ما آقای محمد زند هستند که لطف کردند امروز با ما همراه هستند. آقای زند خوش آمدید. شما مصاحبه‌های زیادی کردید به دفعات زیاد ولی ما خوشحالیم که یک فرصت داریم که گفتنی‌های شما رو هم بشنویم.

منم خیلی، سلام عرض می‌کنم خدمت شما. خیلی هم خوشحالم از اینکه توی این برنامه‌ام و بتونم که همون که شما می‌گید گفتنی‌ها رو بگم. امیدوارم که این گفتنی‌ها با این هدف باشه که یعنی برای من این هدفه که اقلاً جوونا بفهمن، متوجه بشن که چی گذشت بر جامعه ما در دهه ۶۰ و ۷۰ و اینکه چه باید کرد. و خیلی چیزای دیگه که ممکنه ندونن، خیلی خوبه آگاه بشن.

دقیقاً. اصلاً یکی از اهدافی که این، این نوع از گفتگوها رو تو برنامه گفتنی‌ها داریم به نوعی هم ثبت ثبت بخش کوچیکی از تاریخ ایران هستش. شاید اون بخش‌هایی که فرصت نبوده در موردش نوشته بشه، بازگو بشه، منتشر بشه به شیوه‌های مختلفی ولی الان شاید این فرصت خوبی باشه برای اینکه همون بخش‌هایی که ناگفته مانده در این گفتنی‌ها به نوعی گفته بشه. به خصوص، به خصوص دهه ۶۰.

بله.

حالا برای اینکه هم پیش بریم، ما به دفعات زیاد صحبت‌های شما رو شنیدیم به خصوص در رابطه با زندان در دهه ۶۰. شما از شاهدان اون هستید و خیلی از وقایع رو از نزدیک خودتون دیدید و بازگو کردید. ولی شاید بعضی چیزها رو کمتر برای ما توضیح داده باشید؛ از خودتون، از تجربه خودتون. چی شد؟ این داستان از کجا شروع شد برای شما؟ مثل خیلی از دهه شصتی‌ها و دهه پنجاهی‌های دیگه.

والا اول من بچه تهرانم، بچه نارمکم.

بله.

متولد سال ۴۳ هستم، مرداد ۴۳.

وقتی انقلاب داشت می‌شد یعنی ۵۶ ۵۷ اینا، برادر من دانشجو بود اون موقع.

به من یعنی این‌طوری واقعاً شروع شد. به من گفتش که یک تظاهراتی هست، دانشجوهای دانشگاه علم و صنعت که نزدیک ما، بچه نارمکی، نارمک دانشگاه علم و صنعت اونجا نزدیکشونه، اون موقع دانشکده بود، گفت می‌خوان تظاهرات کنن، برو تو این تظاهرات شرکت کن. گفتم باشه. بعد اولین بار بود دیگه، رفتم اونجا و بعد دیدم که چون دانشجو بودن خب ما هم سنمون زیاد نبود مثلاً ۱۳ ۱۴ سال، دبیرستانی بودم سال اول دبیرستان، ۱۴ سالم بود ۱۳ ۱۴ سالم بود. بعد رفتم اونجا، دیدم دانشجوها دختر و پسر خب اون موقع یک هیبتی داشتن اینا. بعد راه افتادن جلو حرکت می‌کردن و ما هم تو اون صف تظاهرات، خیلی بزرگ نبود ولی یک استحکامی داشت، آدم می‌فهمید مثلاً اینا یک ابهتی داشتن.

ابهت منظورتون چیه؟ مثلاً چی رو متوجه می‌شدین که احساس می‌کردین یه ابهتی داشتن؟

مثلاً تفاوت داشت، مثلاً یک تظاهراتِ، خیلی دیسیپلین داشتن، بله. اصلاً آدم می‌فهمید مثلاً اینا فرق می‌کنن با آدم‌های معمولی. خلاصه همین‌طور که داشتیم می‌رفتیم و اینا، شعار هم می‌دادن بعد مثلاً رسیدند به هفت‌حوض، هفت‌حوض نزدیک محله ما بود اصلاً. رسیدن به هفت‌حوض مثلاً می‌دونی کلیشه دستشون بود، هرکی حالا، بعد من اونجا اولین بار دیدم دیگه، مثلاً مجاهدین می‌رفتن شعار خودشون رو می‌نوشتن، فداییان بودن شعار خودشون رو می‌نوشتن، همشون تو همین تظاهراته بودن. هیچ فرقی نمی‌کرد. بعد رفتیم همین‌طوری شعار می‌دادن علیه شاه و اینا، می‌رفتیم جلو. تا رسیدیم تقریباً به سی‌متری نارمک که اونجا بپیچیم بریم به سمت انقلاب و اینا، اونجا دیدیم ته ته صف، صف بزرگ‌تر هم می‌شد هی جمعیت می‌پیوستن و اینا، بعد دیدم که یه سری اومدن جلو و یه حرفی می‌زنن. حالا ما هم زیاد نمی‌دونستیم چیه که اصلاً داستان چیه که. بعد دیدیم که اونا، ما مثلاً عکس خمینی اینا رو هم نشناخته بودیم درست. بعد دیدیم که اینا دارن مثلاً به اونا می‌گن که باید مثلاً شعار به نفع خمینی داد. حالا همونایی که این تظاهرات رو به قول معروف هدایت می‌کردن و چیزش بودن، اینا اومدن به جمعیتی که اونجا بود گفتن اینا می‌گن این شعارها رو بدیم. آیا جمعیت موافقه؟ همه گفتن نه، همون شعارهای همیشگی رو بدیم. تو همین حین اینا اومدن، اصلاً این فرصت‌طلبی و این چی بگم انحصارطلبی، این انحصارطلبی که ما می‌گیم راجع به خمینی و دارو دسته‌اش، از همون قبل از انقلاب هم بود. اینا اومدن از همین صف، که همه تو این صف بودن‌ها، جدا شدن رفتن مثلاً جلوتر. یه مثلاً ۵۰ متر فاصله گرفتن و از اونجا تعداد کمی هم بودن، رفتن اونجا شروع کردن همین شعارها رو دادن، شعارهایی که به نفع خمینی بود اینا رو می‌دادن. بقیه تو همین‌جا موندن. یه خانمی بود مسن بود تو این تظاهراته بود، من این خیلی تو ذهنم موند و همیشه هم به این فکر می‌کنم و واقعاً آدم می‌فهمه از همون روز اول اینا چطوری بودن، این رژیم. به قول معروف همدستی‌شون با شاه هم از همون‌جا میشه آدم بفهمه. بعد این خانمه گفت اینا که از این صف جدا میشن میرن باعث میشن که، حالا به زبون خودش دارم من می‌گم، عامیانه‌ای که اون موقع می‌گفت، باعث میشن که این صف از هم جدا بشه، این‌ها به درد نمیخورن، اینا خودخواهند. ببین، حالا کلمه ما بعداً می‌گفتیم انحصارطلب، اون به عامیانه می‌گفت خودخواه. خودخواهند، من تو همینا می‌مونم. اونا رفتن، بعد این تظاهرات اصلاً یک شکل یک دیسیپلین جدیدی به خودش گرفت. انگار پاک شد همه چی توش. خیلی چیز بود. از همون‌جا یعنی باور کن، اولین باری که من دیدم این‌ها رو گفتم اینا چرا این‌طوری بودن. نمی‌شناختم‌ها، نمی‌خوام بگم که الان چیز بودم، نه نمی‌شناختم ولی این اولین، هم مجاهدین رو دیدم و فداییان رو دیدم، هم رژیم رو دیدم. به نوعی تو اون اول همه چی رو نشون داد. البته می‌گم خب یک تظاهرات بود و بعدش تظاهرات‌های دیگه اتفاق افتاد و خلاصه این رد شد رفت. من بعد تظاهرات همون ۱۳ آبان هم که هست که جلو دانشگاه اون کشتار صورت گرفت، اتفاقاً ما اون روز هم رفته بودیم. رفتیم دانشگاه و بعد با اون استادهایی که اونجا اعتصاب بودن صحبت کردیم و اینا. ما اومدیم بیرون از دانشگاه، اومدیم اونجا اتوبوس دو طبقه داشت اون موقع تهران. اومدیم سوار اتوبوس شدیم با چندتا از دوستام، چون جدا شده بودیم از همدیگه مدرسه‌ای اومده بودیم. یعنی همه‌مون با همدیگه قرار گذاشته بودیم اومده بودیم، بعد خب خلاصه جدا شدیم اومدیم و اینا، همین که ما رسیدیم، تقریباً رسیدیم اون نزدیک‌های انقلابه دیگه، دانشگاه نزدیک‌های میدان انقلاب. ما سوار شدیم عکسش به سمت میدان فردوسی که بیایم به سمت نارمک و اینا دیگه. تقریباً نرسیده فردوسی شروع شد صدای تیراندازی. به راننده گفتیم باید وایسی و فلان و اینا، گفت نه من میرم ایستگاه بعد وایمیستم، خلاصه وایستاد. دیگه ما اومدیم که بعد شب دیدیم که اون کشتار رخ داد. کشتار جنایتکارانه شاه علیه دانش‌آموزها و دانشجویان دانشگاه تهران رخ داد.

حالا حالا چی شد اعتماد کردید که مثلاً برادرتون می‌گفت برید به این راه‌ها یا مثلاً چرا اصلاً دنبال مسائل سیاسی رفتید؟

آخه ببین، یه من از بچگی، خیلی از، خودمون خانواده پولداری هم بودیم یعنی وضعیت مالی‌مون خیلی خوب بود. پدرم تو شرکت نفت مقام بالایی داشت. بعد خیلی، یعنی دست و بالش همیشه باز بود. ولی خودم از اینکه مثلاً می‌دیدم یه آدم فقیریه متنفر بودم، اصلاً نفرت داشتم ببینم یک نفر فقیره. می‌گفتم چرا اون باید فقیر باشه آخه؟ این برام خیلی سخت بود. بعد حتی که مثلاً یه آدم مثلاً ۱۲ ۱۳ سالم، بیشتر نه، ۱۲ ساله یا ۱۳ ساله‌ام بود، یه بار این، این دفترچه بیمه ما داشتیم، البته بیمه شرکت نفت خاص بود مال ما هم که خاص‌تر بود، همه این‌ها رو مال خانواده رو برداشتم یواشکی پشت کردند رفتم ته تهران، اون موقع‌ها کوره‌پزخانه بود. بعد زن و مرد و بچه و خانواده‌ای واقعاً تو فقر و فلاکت به سر می‌بردن، اونجا کار می‌کردن، خشت‌کشی می‌کردن بعد برای آجر.

درست.

از همون دارین وقایعی رو از زمان شاه تعریف می‌کنین که الان می‌گن که اون موقع گل و بلبل بوده و همه چی خوب بوده و همه تو پول پارو می‌کردن و همه...

آره آره زمان شاه، زمان شاه بود. یه همچین چیزی بود. بعد خلاصه این دفترچه بیمه‌ها رو برداشتم بردم اونجا. بعد به اون مادره گفتم اینا رو بردار عکس‌های خودتون رو، اصلاً نمی‌فهمیدم...

گفتنی‌ها ـ محمد زند ـ از شاهدان جنایت‌های رژیم آخوندی در زندان‌ها به مدت ۱۱ سال ـ قسمت دوم

 

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط