پاراگراف سفید؛ از ربالنوعها تا داروین، انسان چگونه به فهم جهان رسید؟
۱۴۰۵/۷/۸
از ربالنوعهای باستانی تا نظریه تکامل داروین؛ انسان چگونه از دیدن پدیدهها عبور کرد و به جستوجوی رابطهها و راز شکلگیری حیات رسید؟ ـ قسمت نهم
سلام. در پاراگراف سفید قبل به این نتیجه رسیدیم که نگاه پوزیتیویستی چطور ما را در سطح پدیدهها زندانی کرده و چشمهای ما را نسبت به حقیقت نابینا میکند. در حالی که برای شناخت جهان، ابتدا باید ببینیم و بعد به دنبال چراییها برویم.
هر بار که به آسمان نگاه میکنیم، شاید کمتر به این فکر کنیم که انسان هزاران سال پیش همین آسمان را چطور میدیده؟ امروز میدانیم که ماه به دور زمین میچرخد، باران از چرخه پیچیده آب پدید میآید و آذرخش حاصل تخلیه بار الکتریکی میان ابرهاست. اما در گذشته پاسخی قاطع برای این چرخه وجود نداشت.
در طول هزاران سال، بشر همیشه کنجکاوانه جهان پیرامون خود را نگاه میکرده است. درخت، کوه، حیوان، دشت، دریا، آب، آتش، خورشید و خلاصه همه پدیدهها و رخدادها، برایش سؤالانگیز بوده است.
مظاهر بینهایت متنوع هستی مورد سؤال واقع میشدند که چه هستند و چه رابطهای با هم دارند؟ مظاهری که در لوح ضمیر بشر، بهطور مجزا و جداگانه نقش میبستند؛ بدون اینکه رابطه آنها با هم روشن شده باشد.
آیا تا به حال فکر کردین که چرا در گذشته انسان برای هر پدیدهای یک خدا یا ربالنوع میساخت؟ انسان نخستین با جهانی روبهرو بود که برایش پر از راز بود. او پدیدهها را میدید، اما رابطه آنها را نمیفهمید و ربالنوعها الفبای نخستین فلسفه و علم بشر بودند؛ پاسخی بودند به چراییهای ذهن بشر.
ما در جهانی هستیم که در آن، هزاران چرایی وجود دارد. مسائلی که علت وجودی آنها با چشمان معمولی انسان دیده نمیشود. برای نمونه، چرا ماه همیشه به دور زمین میچرخد؟ باران چگونه میبارد؟ عامل زمینلرزه چیست؟ آذرخش چگونه به یکباره تاریکی و سکوت شب را میدرد؟
انسان رفتهرفته از دنیای ربالنوعها فاصله گرفت و سؤال تازهای پیش رویش قرار گرفت: جهان از چه چیزی ساخته شده؟ آسمان، دریا، کوه، گیاه، حیوان و انسان همه با هم تفاوت دارند، اما آیا در پشت این تفاوت، ماده یا جوهر مشترکی وجود دارد؟
سالها بعد، ارسطو تلاش کرد همه این دیدگاهها را با هم جمع بزند و نتیجه گرفت جهان از چهار عنصر بنیادین، خاک، آب، هوا و آتش، تشکیل شده است. قرنها انسان با همین چهار عنصر جهان را توضیح میداد؛ از تغییر فصل تا حرکت ستارگان و...
نکتهای که در نگاه این فلاسفه وجود داشت، این بود که همهچیز را به شکل منفک و جداگانه میدیدند. اما بهتدریج یک پرسش مهم شکل گرفت: اگر خاک، آب، هوا و آتش همه بخشی از یک جهان هستند، آیا واقعاً هرکدام منشأ جداگانهای دارند؟ یا وحدتی پنهان در دل آنها نهفته است؟
آیا جهان واقعاً مثل یک ماشین کار میکند؟
نظرگاه مکانیکی که جهان را همچون ماشین نگاه میکرد، اگرچه نسبت به دستاوردهای قبلی بشر پیشرفت زیادی بود و بعضی از مسائل را نیز حل مینمود، ولی در بسیاری از مسائل هم گمراه میکرد؛ زیرا تفاوتهای کیفی پدیدهها را در نظر نمیگرفت. همچنان که به بدن انسان نیز همچون ماشین مینگریست!
نهایتاً لویی پاستور با رد این نظریه ضربه اول را زد، اما سؤال اصلی هنوز باقی بود: پس این زنجیره حیات از کجا شروع شد؟
از سپیدهدم تاریخ تا نقطهای که قلم چارلز داروین بر کاغذ لغزید، اندیشه بشر راهی دراز و پرپیچوخم طی کرد. این سیر، حکایت گذار ذهن آدمی از پندار ثابت به فهم سیال است.
داروین در سفرهای اکتشافیاش، بهویژه در جزایر گالاپاگوس، به این نتیجه رسید که حیات نه یک طرح ثابت، بلکه یک قصه دنبالهدار است.
آیا پشت ظاهر ثابت پدیدهها، یک فرایند طولانی نهفته است؟
پس برای شناخت حقیقت باید چشم از ظاهر فریبنده و ثابت اشیا برداریم و در پس پرده هر پدیده، فرایند طولانی و پرزحمتی را ببینیم که آن را به شکل امروزی درآورده است. این بزرگترین دستاورد اندیشه بشر بود.
ملاحظه میکنید؛ گویا زنجیری در حال کامل شدن است که در آخرین حلقهاش انسان قرار دارد. همانطور که داروین نشان داده بود که سرچشمه موجودات عالی را باید از رد تحول و تکامل سیستمهای ساده اولیه پیدا کرد، بعداً سرچشمه حیات را هم در تحول سیستمهای بسیار سادهتری پیدا کردند و زنجیره پدیدهها به کمال گرایید.
ما رد پای انسان را در یکی از طولانیترین سفرهای تاریخ دنبال کردیم. اما هنوز یک پرسش بزرگ باقی است!
اگر همه این زنجیره به هم پیوسته است، نخستین حلقه آن کجا شکل گرفت؟ این داستان عظیم کجا شروع شد؟ از نخستین ذرات؟ یا حتی پیش از آن؟
سؤالهایی که در قسمت آینده «پاراگراف سفید» به سراغ آنها میرویم.
نظر و پیشنهاد شما
برای بهبود وبسایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.
