موج نو؛ شناخت؛ آیا واقعیت همان چیزی است که می‌بینیم یا باید عمیق‌تر نگاه کنیم؟

۱۴۰۵/۷/۲۵

قسمت دوم ـ از جوشیدن آب تا تبدیل دانه به درخت؛ وقتی جهان مدام در حال تغییر است، با چه روشی می‌توان آن را شناخت؟ منطق صوری چه تفاوتی با منطق دیالکتیکی دارد و این تفاوت چگونه مسیر زندگی ما را تغییر می‌دهد؟

سلام ! شما بیننده برنامه «موج نو» هستید و این دومین قسمت از نگاهی به کتاب «شناخت» است.

گفتیم که شناخت یکی از مهم‌ترین و پایه‌ای‌ترین آموزش‌های مجاهدین است و ما را به نظرگاهی برای شناخت جهان هستی و مسیری که داریم طی می‌کنیم، مسلح می‌کند.

پیشنهاد می‌کنم اول برنامه قبلی را مرور کنیم و ببینیم چه چیزهایی گفتیم تا برسیم به موضوع برنامه امروز.

خیلی هم عالی! برو بریم!

آنچه گذشت؛ آیا دیدن چند واقعیت به معنای شناخت حقیقت است؟

تا حالا شده با یک برخورد، یک ویدئوی سی‌ثانیه‌ای یا چند کامنت، خیال کنیم کل ماجرا را فهمیده‌ایم؟ برنامه قبل از همین‌جا شروع شد: چیزی که می‌بینیم، الزاماً واقعیت نیست. دیدن مساوی شناختن نیست.

گفتیم ممکن است ده واقعیت درست دیده باشیم، اما هنوز واقعیت را نشناخته باشیم؛ چون قطعات را دیده‌ایم، نه تصویر را. اطلاعات زیاد، شناخت عمیق نیست. شناخت وقتی عمق پیدا می‌کند که از ظاهر عبور کنیم و رابطه پدیده‌ها را پیدا کنیم: کدام علت است و کدام معلول؟ کدام اصل است و کدام فرع؟

شناخت، انعکاس جهان بیرون در ذهن ماست؛ اما این انعکاس بی‌واسطه نیست. منافع، محیط، طبقه و تمایلات شخصی مثل فیلتر عمل می‌کنند. به همین خاطر، دو نفر می‌توانند به یک موضوع نگاه کنند و دو تصویر متفاوت بسازند. شناخت درست‌تر از آنِ کسی است که این عینک‌ها را در خودش بشناسد و کنار بزند.

محک نهایی چیست؟ عمل. واقعیت حق وتو دارد. اگر توضیح ما در تجربه جواب ندهد، باید اصلاح شود. شناخت عکس گرفتن از جهان نیست؛ دیدن، فهمیدن، آزمودن و دوباره فکر کردن است.

به سه پایه شناخت هم پرداختیم: اول اینکه جهان واقعی مستقل از ذهن ماست؛ دوم اینکه جهان قابل شناخت است؛ و سوم اینکه میان پدیده‌ها نظم و رابطه وجود دارد.

اما یک سؤال باقی ماند: خود واقعیت ثابت نیست. آدم‌ها تغییر می‌کنند، جامعه تغییر می‌کند و رابطه‌ها حرکت می‌کنند. پس وقتی موضوع شناخت خودش در حرکت است، با چه روشی باید آن را شناخت؟

برنامه امروز را با همین سؤال شروع می‌کنیم. راستی، وقتی جهان ما خودش در حال تغییر و حرکت است، با چه روشی می‌شود آن را شناخت؟

تغییرات کوچک چگونه به یک دگرگونی بزرگ تبدیل می‌شوند؟

بگذارید با یک مثال شروع کنیم. مثلاً این کتری آب را در نظر بگیرید. داخل کتری آب است. آن را روی حرارت می‌گذاریم و دما را بالا می‌بریم؛ چهل، پنجاه، نود درجه... تا اینجا فقط شاهد تغییرات کمی هستیم. وجود حباب‌های ریز در آب و یک صدای خفیف را می‌بینیم.

اما وقتی دما را به صد درجه می‌رسانیم، دیگر وضعیت فرق می‌کند. آب شروع به جوشیدن می‌کند. با بخار آبی مواجهیم که به‌صورت گاز از سطح آب یا از لوله کتری متصاعد می‌شود.

حالا یک مثال دیگر: تخم‌مرغی را در نظر بگیرید که درونش جنین مرغ است. حرارت بدن مرغ وضعیت آن جنین را تغییر می‌دهد. بعد از بیست‌ویک روز، این تخم‌مرغ در دمای بدن مرغ، که چیزی بین ۴۰٫۶ تا ۴۱٫۷ درجه است، به جوجه تبدیل می‌شود.

در واقع، جوجه دیگر جنین نیست؛ پوسته تخم‌مرغ را می‌شکند و متولد می‌شود. ما با پدیده جدیدی مواجهیم که با حالت قبلی خود تفاوت دارد.

سؤال این است که آیا همه پدیده‌ها همین‌طور هستند؟ آیا تغییرات کوچک، ذره‌ذره و ناگهان تغییر حالت ایجاد می‌کنند؟ به عبارتی، آیا تغییرات کمی همیشه به‌صورت ناگهانی به تغییر کیفی منجر می‌شوند؟ مثلاً آیا جامعه هم همین‌طور است؟ آیا تاریخ هم همین‌طور است؟ آیا همه‌چیز در حرکت است؟

این همان جایی است که روش یا متد شناخت ما تعیین تکلیف می‌شود! چرا؟ چون اگر چیزی در حرکت باشد، باید آن را به یک شکل شناخت و اگر ثابت باشد، به شکلی دیگر.

منطق صوری یا دیالکتیک؛ پدیده‌ها را ثابت ببینیم یا در حال تغییر؟

وقتی پدیده‌ها را ایستا ببینیم، منطق و روش شناخت‌مان صوری است؛ اما وقتی پدیده‌ها را در حرکت ببینیم، اسم متد یا روش شناخت‌مان دیالکتیکی است!

منطق صوری فرض می‌گیرد که پدیده ثابت است. مثلاً می‌گوید این یک هسته بادام است و درخت بادام نیست. در آن واحد، این یا باید بادام باشد یا درخت؛ نمی‌تواند هر دو باشد! پس تضاد و تناقض ممنوع است.

اما منطق دیالکتیک اصلاً کاری به این حرف‌ها ندارد! وقتی یک دانه بادام را می‌بیند، به این فکر می‌کند که درون آن، دینامیزمی برای تبدیل شدن به درخت وجود دارد. پس اتفاقاً درون این دانه بادام، یک تضاد بزرگ بین دانه بودن و درخت شدن وجود دارد!

همه‌چیز در حال شدن و در حال حرکت است؛ روز، شب، درخت، جنگل، کوه، صخره و جامعه.

بنابراین، منطق صوری فقط به درد شناخت سطحی می‌خورد؛ به درد شناخت رنگ و حجم و اطلاعات اولیه، اما نه برای عمیق شدن درون پدیده.

حتماً همه شما داستان زیبای «ماهی سیاه کوچولو»، نوشته صمد بهرنگی، را خوانده‌اید. یادتان هست به ماهی سیاه کوچولو چه می‌گفتند؟ می‌گفتند: «تا بوده، همین بوده! ما باید در همین برکه زندگی کنیم و بمیریم. دریا چیست؟ دریا کدام است؟ این فکرها را از ذهنت بیرون کن.»

قرن‌هاست که حرف خیلی‌ها با جوان‌های پرشور و آرمان‌خواه هم همین است. می‌گویند: «بچه‌جان! تا بوده، همین بوده! ظلم بوده، هست و خواهد بود. زندگی همین است! بی‌خود خودت را به دردسر نینداز.»

این همان شناخت صوری از پدیده‌هاست؛ اما در مقابل، همیشه کسانی هستند که می‌گویند: «نه! این شناخت درست و عمیق نیست؛ سطحی است!» نگاهی به تاریخ و روابط بین پدیده‌ها نشان می‌دهد که جوامع مستمراً در حال تغییر ماهیت هستند. آن‌ها پیوسته در حال دگرگونی‌اند و چیزی که خلق می‌شود، دیگر آن چیز قبلی نیست؛ فقط شکلش عوض نشده، بلکه ماهیتش تغییر کرده است.

این دو نوع شناخت می‌توانند برای انسان دو مسیر متفاوت در زندگی رقم بزنند. شناخت صوری ما را به سمت سکون، خو کردن و تن دادن هدایت می‌کند؛ اما شناخت دیالکتیکی ما را به سمت تغییر، پویایی و حرکت می‌برد و از سطح به عمق می‌رساند.

ما در این برنامه با منطق صوری و تبعات آن کاری نداریم. می‌خواهیم به روش علمی شناخت، یعنی دیالکتیک، بپردازیم و با قوانین آن آشنا شویم.

 

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

نظر و پیشنهاد شما

برای بهبود وب‌سایت سیمای آزادی، دیدگاه و پیشنهاد خود را با ما در میان بگذارید.

خبرهای مرتبط