موج نو ـ قسمت هفتم ـ مفهوم ایدئولوژی

۱۴۰۴/۹/۲۹

در بررسی تجربه تاریخی سازمان مجاهدین، یکی از پرسش‌های محوری همواره این بوده است که چگونه این سازمان توانسته بیش از شصت سال به‌عنوان یک نیروی منسجم و پایدار باقی بماند؛ در حالی که بسیاری از جریان‌ها و گروه‌هایی که اهدافی به‌ظاهر مقدس و آرمان‌خواهانه داشتند، یا از هم فروپاشیدند یا به حاشیه رانده شدند. پاسخ به این پرسش، صرفاً در داشتن «هدف» خلاصه نمی‌شود. تاریخ معاصر ایران نشان داده است که هدف، اگرچه ضروری است، اما به‌تنهایی ضامن بقا، انسجام و استمرار یک تشکیلات سیاسی نیست.

عامل تعیین‌کننده‌ای که به‌مثابه پیونددهنده اعضا و «چسب اصلی تشکیلات» عمل می‌کند، ایدئولوژی است. ایدئولوژی در نگاه مجاهدین، صرفاً یک مجموعه شعار یا باور انتزاعی نیست، بلکه نظامی جامع از ارزش‌ها، باورها و معیارهاست که کلیت زندگی فردی و جمعی را تبیین و تنظیم می‌کند. ایدئولوژی مشخص می‌کند چرا باید کنش کرد یا چرا باید از کنشی پرهیز نمود؛ چگونه باید زیست، چگونه باید مبارزه کرد و برای چه هدفی باید هزینه داد.

بر اساس این تعریف، انسان «بی‌ایدئولوژی» وجود ندارد. هر فرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر پایه نوعی درک از جهان و نظام ارزش‌ها زندگی می‌کند. حتی نفی هرگونه اعتقاد ثابت یا مطلق نیز خود نوعی اعتقاد و موضع ایدئولوژیک است. کسی که تنها رفاه شخصی، آسایش فردی یا بی‌طرفی ظاهری را مبنای تصمیم‌هایش قرار می‌دهد، در واقع از ایدئولوژی خاص خود پیروی می‌کند. بنابراین، ادعای رهایی کامل از ایدئولوژی بیش از آنکه واقعیت داشته باشد، نوعی خودفریبی است.

این نگاه، محدود به گفتمان مجاهدین نیست. بسیاری از متفکران برجسته معاصر نیز بر همین نکته تأکید کرده‌اند. لویی آلتوسر تصریح می‌کند که ایدئولوژی «بیرونی» ندارد و حتی ادعای نداشتن ایدئولوژی، درون خود ایدئولوژی قرار می‌گیرد. اسلاوی ژیژک پا را فراتر می‌گذارد و می‌گوید کسی که خود را صرفاً «واقع‌گرا» و «عمل‌گرا» می‌داند، عمیق‌ترین سطح غرق‌شدگی در ایدئولوژی را تجربه می‌کند. از منظر تری ایگلتون و رایموند گیوس نیز، نفی ایدئولوژی نه نشانه آزادی فکری، بلکه بالاترین درجه ایدئولوژیک بودن است.

برای فهم نسبت ایدئولوژی با تشکیلات و استراتژی، می‌توان از یک استعاره روشن استفاده کرد: یک درخت. ریشه این درخت، ایدئولوژی است؛ تنه و شاخه‌ها، تشکیلات؛ و میوه، استراتژی و راهبرد عملی. بدون ریشه، نه‌تنها میوه‌ای شکل نمی‌گیرد، بلکه خودِ تنه و شاخه‌ها نیز به‌تدریج خشک و بی‌جان می‌شوند. تشکیلاتی که از ایدئولوژی تغذیه نکند، دیر یا زود دچار فرسایش، انشعاب و فروپاشی خواهد شد.

با این حال، گفتمان «پایان دوران ایدئولوژی‌ها» سال‌هاست که در سطح جهانی و به‌ویژه در ایران ترویج می‌شود. ریشه‌های این گفتمان به تجربه‌های تلخ قرن بیستم، به‌خصوص فاشیسم و نازیسم، بازمی‌گردد. پس از جنگ جهانی دوم، برخی نظریه‌پردازان غربی به این نتیجه رسیدند که هر «کلان‌روایت» یا ایدئولوژی فراگیر می‌تواند خطرناک باشد، زیرا ممکن است به یکسان‌سازی، حذف تفاوت‌ها و نهایتاً دیکتاتوری منجر شود. این نگاه در قالب اندیشه‌های پست‌مدرن، به نفی انسجام جهان، نفی روایت‌های کلی و حتی نفی شخصیت منسجم انسانی انجامید.

اما در برابر این دیدگاه، نقدهای جدی مطرح شد. متفکرانی چون فردریک جیمسون نشان دادند که ضدایدئولوژی بودن، هیاهویی توخالی است. بدون تلاش برای فهم پیوندهای میان اجزای جهان و بدون ارائه تفسیر از واقعیت، وضعیت موجود تثبیت می‌شود؛ وضعیتی که در آن اقلیتی قدرتمند و ثروتمند بر اکثریتی محروم و رنج‌کشیده سلطه دارند. ایدئولوژی، اگرچه همواره در حال تکامل است، اما ابزار فهم، انتخاب آگاهانه و تغییر جهان به شمار می‌رود.

در ایران، نسخه‌های دفرمه و کهنه‌شده نظریه «پایان ایدئولوژی» به‌ویژه در دهه‌های اخیر رواج یافت و به ابزاری سیاسی بدل شد. این گفتمان، هم‌زمان دو کارکرد داشت: از یک‌سو، تلاش برای تخریب و منزوی‌کردن سازمانی که به‌عنوان آلترناتیو جدی رژیم شناخته می‌شود و از سوی دیگر، خلع سلاح فکری نسل جوان با ترویج بی‌باوری، بی‌تفاوتی و بی‌عملی. نتیجه چنین روندی، چیزی جز تداوم وضع موجود و افزایش عمر دیکتاتوری نیست.

در نهایت، واقعیت این است که در برابر رژیمی که خود بر پایه یک ایدئولوژی ارتجاعی و بنیادگرا بنا شده، نمی‌توان بدون ایدئولوژی ایستاد. مبارزه پایدار، همانند صعود به یک قله، نیازمند نقشه راه و راهنماست. ایدئولوژی، این نقشه و راهنما را فراهم می‌کند و همان عاملی است که تشکیلات، استراتژی و کنش انقلابی را به یک کل منسجم و ماندگار پیوند می‌دهد.

لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmailPinterest

خبرهای مرتبط