موج نو ـ قسمت نوزدهم ـ مبارزه با خودخواهی، فردیت، کرسیطلبی و جاهطلبی
۱۴۰۴/۱۲/۲۳
در سخنان مسئول اول مجاهدین دو نکته اساسی مطرح شد. نخست آنکه ایدئولژی جنسیت هر فردی که قصد مبارزه داشته باشد، از پا درمیآورند و به خانهنشینی وادار میکنند؛ نهتنها مجاهدین، بلکه هر کسی که بخواهد در مسیر مبارزه گام بردارد با چنین سرنوشتی روبهرو میشود. نکته دوم اشاره به همزاد ایدئولوژی جنسیت بود؛ مفاهیمی همچون کرسیخواهی، جاهطلبی و تقدم دادن «خود» بر دیگران. پرسش اینجاست که مقصود از این موضوع چیست؟
این مسئله در چارچوب بحثی با عنوان «ایدئولوژی فردیت» مطرح میشود؛ موضوعی که در واقع ادامه همان بحث جنسیت است و در برنامههای دیگر نیز به آن پرداخته خواهد شد.
در برنامه پیشین درباره ضرورت مبارزه با استثمار جنسی و جنسیتگرایی سخن گفتیم. اکنون قصد داریم به همزاد آن بپردازیم. در مباحث نظری تبیینشده توسط مجاهدین، جنسیت دارای همزاد دیگری نیز هست که «فردیت منفی» نامیده میشود؛ همان مفهومی که در زبان عامیانه از آن با واژههایی چون خودخواهی، جاهطلبی و کرسیطلبی یاد میشود.
به بیان ساده، این مفهوم به حالتی اشاره دارد که فرد بر نظر و خواست شخصی خود پافشاری کند و در کار جمعی حاضر نباشد از دیدگاه خود بگذرد. در چنین وضعیتی، فرد تنها بر موضع خویش اصرار میورزد؛ همان حالتی که در ابتدای برنامه نیز نمونهای از آن مطرح شد. چنین رفتاری میتواند کار جمعی را به بنبست بکشاند، مانع پیشرفت شود و از شکلگیری یک جمع منسجم جلوگیری کند.
این دقیقاً همان نقطهای است که میتواند یک تشکیلات را تقویت کرده و به سازمانی استوار و پولادین تبدیل کند یا برعکس، پیوندهای تشکیلاتی را سست و متزلزل سازد. هرچند تشکیلات بر پایه یک آرمان مشترک شکل میگیرد، اما استمرار و پیشرفت آن زمانی ممکن است که اعضا در رفتار و عمل خود به نفع یکدیگر کوتاه بیایند تا بتوانند در کنار هم باقی بمانند؛ بهویژه در شرایطی که دشواریها و مشکلات افزایش مییابد.
برای روشنتر شدن موضوع میتوان از تمثیلی استفاده کرد. در دوران یخبندان، گروهی از جوجهتیغیها در سرمای جنگل در آستانه مرگ قرار گرفتند. آنها برای زنده ماندن تصمیم گرفتند به یکدیگر نزدیک شوند؛ اما زمانی که بدنهایشان به هم میرسید، خارهای تیزشان به یکدیگر فرو میرفت و ناچار دوباره از هم فاصله میگرفتند. در نتیجه، یکی پس از دیگری در سرما از میان میرفتند. در مقابل، سنجابها گرد هم جمع میشدند و گرمای حضورشان یکدیگر را زنده نگه میداشت و در پناه درختان دوام میآوردند.
در اینجا باید تأکید کرد که این بحث صرفاً یک گفتوگوی روانشناسانه یا توصیفی درباره ویژگیهای اخلاقی انسانها نیست؛ بلکه حاصل تجربههای گرانبهای یک مبارزه بزرگ و خونین است.
جنبشها چگونه شکست میخورند؟ جریانهای سازمانیافته چگونه از هم میپاشند؟ برای درک اهمیت این مسئله، میتوان به یک نمونه تاریخی اشاره کرد. در کتاب «از مشروطه تا مصدق» نوشته دکتر عبدالعلی معصومی، عضو شورای ملی مقاومت ایران، بخشی از خاطرات دکتر حسین فاطمی درباره وضعیت جبهه ملی در دوران دکتر محمد مصدق نقل شده است. او در این باره مینویسد:
«نزدیک شدن انتخابات دوره هفدهم، بهویژه انتخابات تهران، بحران جبهه را به وجود آورد. روزنامههای مخالف مینوشتند که اختلافهای جبهه به مرحله متلاشی شدن رسیده است. اوضاع صورت زنندهای به خود گرفته بود. دیگر در جلسات جبهه آن روح صمیمیت و رفاقت وجود نداشت. رهبران به یکدیگر توهین میکردند یا دکتر مصدق را مورد انتقاد شدید قرار میدادند. شبی در منزل حائریزاده جلسهای برگزار شده بود و آقای کاشانی نیز حضور داشت. وضعیت به اندازهای مرا متأثر کرد که مدتی گریستم و سپس با حالتی آشفته به منزل دکتر مصدق رفتم. از معاونت او، از نامزدی انتخابات و از عضویت در جبهه استعفا دادم. روز بعد دکتر مصدق مرا فراخواند. هنگامی که جریان جلسه را برای او شرح دادم، مدتی گریست و گفت: ما با چنین عواملی میخواهیم با امپراتوری انگلستان مبارزه کنیم؟»
این روایت بهروشنی نشان میدهد که دکتر فاطمی چگونه بر ریشه مشکل انگشت میگذارد؛ همان مسئله فردیت، جاهطلبی و منافع شخصی. کسانی که گرد هم آمده بودند تا جبههای علیه استعمار تشکیل دهند، از روح رفاقت و همبستگی برخوردار نبودند. به یکدیگر توهین میکردند و به جای تمرکز بر هدف مشترک، هر یک در پی منافع فردی خود بود.
شاه نیز از همین نقطه ضعف آگاه بود و بر همین تمایلات جاهطلبانه تکیه میکرد. در این زمینه، سخنان نصرتالله امینی، وکیل دکتر مصدق، قابل توجه است. او میگوید که یکی از روشهای شاه این بود که افراد را بهطور جداگانه فرا میخواند و با وعدههای مختلف آنان را وسوسه میکرد؛ از جمله اینکه به آنان میگفت چه چیزی از دکتر مصدق کمتر دارند و حتی پیشنهاد میداد که خودشان نخستوزیر شوند. شاه چنین پیشنهادی را به دکتر فاطمی نیز داده بود، اما فاطمی با صداقت این موضوع را با دکتر مصدق در میان گذاشت.
همین ویژگی سبب شد که دکتر فاطمی به چهرهای ماندگار تبدیل شود؛ زیرا با فردیت خودخواهانه، جاهطلبی و کرسیخواهی مبارزه کرد. در مقابل، کسانی که در برابر این تمایلات ایستادگی نکردند، در بزنگاههای تاریخی به خیانت روی آوردند و دکتر مصدق را تنها گذاشتند.
نمونههای تاریخی از این دست، چه در ایران و چه در سایر انقلابها، بسیار فراوان است. برای ساختن و حفظ یک تشکیلات پایدار، باید این خارهای فردیت منفی را تراشید و کنار گذاشت. ریشه این خارها به قدمت تاریخ بشر بازمیگردد؛ مفهومی که عارفان آن را «منیت» مینامند و در روانشناسی از آن با عنوان «ایگو» یاد میشود. در ادبیات مجاهدین نیز این مفهوم با عنوان «فردیت فروبرنده» یا «ایدئولوژی اول من» شناخته میشود؛ حالتی که در آن همه چیز از «من» آغاز میشود و به «من» ختم میگردد.
اکنون که به این نقطه رسیدیم، مناسب است اندکی درباره مفهوم کلاسیک فردیت و انواع آن سخن بگوییم و سپس به دیدگاهها و دستاوردهای مجاهدین در این زمینه بپردازیم.
در فرهنگ عمید، واژه «فرد» به معنای یگانه و بیهمتا آمده است. بر این اساس، فردیت بیانگر «خودی» است که نمونه و نظیر دیگری ندارد. هیچ انسانی کاملاً همانند انسان دیگر نیست و هر فرد ادراک خاصی از خود دارد که از آن با عنوان «خودپنداشت» یاد میشود. در معنای مثبت، فردگرایی با این اصل آغاز میشود که «فرد انسان در تلاش برای دستیابی به آزادی» از اهمیتی بنیادین برخوردار است.
با این حال، تأکید بیش از حد بر فردیت میتواند به ترویج خودخواهی و خودپرستی بینجامد. در طول تاریخ نیز دو دیدگاه متفاوت درباره نسبت فرد و جمع وجود داشته است. دیدگاه نخست، فردگرایی یا اندیویدوالیسم است که فرد انسان را بالاترین ارزش میداند و هرگونه محدودیت برای او را نامشروع تلقی میکند. فیلسوفانی چون جان لاک و جان استوارت میل از نظریهپردازان این دیدگاه بودهاند. در مقابل، دیدگاه دوم که کلکتیویسم نامیده میشود، فرد را موجودی اجتماعی و تاریخی میداند که هویت و ارزش واقعیاش تنها در چارچوب جمع تحقق مییابد. با این حال، این رویکرد نیز در اشکال افراطی خود میتواند هویت فردی را نفی کند و جایگاهی برای آن قائل نشود.
به این ترتیب، این دو جریان همواره در دو سوی طیف اندیشه اجتماعی قرار داشته و در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند.
