گفتنیها ـ احمن کامیاب ـ تضاد اصلی مبارزه با دیکتاتوری آخوندی
۱۴۰۵/۵/۳
تضاد فعلی مبارزه
سلام، به برنامه گفتنیها خوش اومدید. در این برنامه هم با مهمان برنامه صحبت خواهیم کرد، نظراتشون رو خواهیم شنید و همچنین سرگذشتشون رو. اما یکی از موضوعاتی که با مهمان برنامه در کنار سرگذشتشون و ورودشون به عرصه سیاست و مبارزه و عضویت در سازمان مجاهدین اشاره میکنیم، موضوع در واقع تضاد فعلی مبارزه هستش. اون چیزی که همه جریانها در مبارزه با این رژیم با اون مواجه هستن و تا روز آخری که این حکومت هست، این تضاد اصلی و یا تضاد فعلی هم وجود داره. میخوایم این موضوع رو هم با مهمان برنامهمون به بحث بذاریم. ولی اول میخوایم بیشتر با خودشون آشنا بشیم. برای همین من معرفی میکنم، آقای احمد کامیاب هستن مهمان برنامه ما. آقای کامیاب خیلی خوش اومدید به گفتنیها.
سلام به تو فرزان و سلام به هممیهنان و ممنون از این وقتی که گذاشتید.
ممنونم، ما از شما تشکر میکنیم به خاطر اینکه دعوت ما رو پذیرفتین و از وقتی که به ما دادید. آقای کامیاب، ما در برنامههای متفاوتی شما رو دیدیم که صحبت میکنید به خصوص در رابطه با مسائل اجتماعی مربوط به داخل میهنمون، در ایران، در واقع قیامها و یا شرایط اجتماعی و اصناف مختلفی که هست. ولی امروز میخوایم کمی متفاوت وارد شیم. میخوایم به جز از مسائل فنی و سیاسی، میخوایم اول در رابطه با خودتون کمی صحبت کنیم و آشنا بشیم. ما رو با این سفری که حدس میزنم از ۴۰ سال پیش شروع شده... ما رو کمی آشنا کنید ببینیم که مقصد کجا بود و از کجا شروع شد؟
درود بر شما. قبل از اینکه پاسختو بدم یه سؤال گفتم ازت دارم. چون میدونیم برنامهت برنامه خیلی خوبیه. یعنی گفتنیها برنامهایه که خب از بیرون هم که توجه میکنیم، ما هم خیلی بهش توجه داریم.
نظر لطفتون هست.
نکته خاصش هم اینجاست که چون مجاهدین معمولاً راجع به خودشون زیاد صحبت نمیکنن. کمتر صحبت میکنن، آره.
یعنی اینکه خیلی هم سخت صحبت میکنن وقتی به شخص خودشون میرسه.
خیلی هم سخته. آره. علیرغم اینکه بالاخره توصیههای برادر و آقای رجوی به مجاهدین هست که باید شما خلاصه بگید تجربیاتتون رو، اشتراک بذارید، خلاصه اینها حاصل رزمِ، اینها سرمایهست، راه باز میکنه ولی خب کمتر یه همچین... نقطه مثبت برنامهت اینه که خلاصه ما تو این پروسه که دیدم اینه که خلاصه مجاهدین رو به حرف آوردید.
نه، اتفاقاً...
و این رازش رو میخواستم بپرسم که چه کار کردی؟ چون من بعضی موقعها برنامههاتو که میبینم، مثلاً میشناسم، با هم کار کردیم، کنار هم بودیم ولی خب نکاتی مطرح میکنه که من واقعاً ازش نشنیده بودم، ندیده بودم.
من خودمم خیلی موقعها همین احساس رو دارم، همین به قول معروف تعجب میکنم از برخی از خاطرات یا از برخی از به خصوص حوادث یا وقایعی که مهمانان برنامه مثلاً میگن که من اونجا بودم یا توی اون میگن مثلاً اِ من چطور نمیشناختم؟ مثلاً فکر کنم خانم زهره کامیاب بودن که باهاشون مصاحبه کردم، من سالها کار کرده بودم ولی هیچوقت این موضوعاتی که در رابطه با خودشون برمیگشت، به خصوص در اون سالهای اولیه انقلاب و اینکه حتی زیر اعدام بودن، بعد چطور تونسته بودن فرار بکنن، اینو مثلاً نمیدونستم. اینکه میگید هست فکر میکنم برمیگرده بیشتر علتش اینه که همین مجاهدین بیشتر دوست دارن که در رابطه با مردمشون بگن تا اینکه از خودشون صحبت کنن. ولی خب اینجا که فرصت میشه و منم خیلی مشتاقم که صحبتهاشونو بشنوم، بعد چیزهایی رو میگن که آدم بعضاً شوکه میشه. این فکر کنم...
یعنی یه موفقیت برنامه شماست خلاصه اگه بخوایم حساب کنیم. تو این برنامهها موفقیت در رابطه با مجاهدین که خلاصه...
درسته. ولی در هر حال، همینی که میگید، منم خیلی موقعها در حین گفتگو از موضوعاتی که مهمان برنامه تعریف میکنه، یهو اصلاً جا میخورم، شوکه میشم که مثلاً این این شخص همچین پیشینهای داشته کسی نمیدونه و هیچوقت هم، و نکتهش اینجاست، هیچوقت هم تلاش نکرده که با این موضوع خودش رو مطرح بکنه یا برای خودش شخصیتی بسازه، این فکر کنم نکته اصلی قضیهست. ولی حالا شما آقای کامیاب بفرمایید.
بله. بپردازیم به... بهطور واقعی من قبل از انقلاب اگه بخوایم، یعنی انقلاب ضد سلطنتی، یه مقدار با مسائل سیاسی آشنا شدم. خانوادهمون که طبعاً ۴ تا برادر، دو تا خواهر بودیم در حقیقت.
درسته.
که همه تحصیلکرده بودن. اون موقع مثلاً سال...
یکی از خواهرهاتون شهید شده بود، درسته؟
بله، شهناز، شهناز سال ۶۰ شهید شد.
روحشون شاد.
که ما کلاً میشه گفت سال ۵۵، ۵۶ اینها خانوادهمون با موضوعات سیاسی روز آشنایی داشتن چون برادر بزرگترم که بهمن، دانشگاه میرفت. خلاصه از این موضوعات خلاصه به گوشمون میخورد.
تا اینکه قبل از در حقیقت فکر کنم چند ماه قبل از همین انقلاب ضد سلطنتی، یکی اون یکی برادرمون که دانشجو بود، اونو گرفتن؛ شهاب. گرفتنش و بعد شب ریختن خونهمون و تازه از اون موقع به بعد ما فهمیدیم که چیزی به نام خلاصه...
شما اون موقع چند سالتون بود وقتی که دیدید شهاب...؟
من ۱۱ سال.
۱۱ سالتون بود و ساواک ریخت تو خونهتون و برادرتون رو دستگیر کرد.
گرفته بود، گرفته بودش. آدرس خونه رو گرفته بود، جلوی دانشگاه شلوغ شده بود، گرفتنش. بعد دیگه بردنش اون زندان مشترک اون موقع میگفتن، بردنش اونجا و بازجویی و اینها.
ستاد مشترک ضد خرابکاری.
آره.
و بعد اون موقع پدر مادرتون چیکار کردن برای این؟
هیچی دیگه، بعد رفتن دیگه از فک و فامیل و اینها، همون چیه؟ ژاندارمری بود و اینها خلاصه پیگیری که بابا این که کاری نکرده، چیزی هم نداشتن بهطور واقعی. یعنی مشکوک شده بودن.
ولی برادرتون جزو دانشجوهایی بود که توی دانشگاه فعالیت میکردن، درسته؟
برادر بزرگم. این برادرم نه، این برادرم چون کلاً، اسفندیار، تورج شهید شد.
روحشون شاد.
که کلاً آدم خلاصه چیز بود، خلاصه میگن سرش درد میکنه برای چیز. همیشه کفش کتونی میپوشید، نمیدونم شلوار سربازی، اون موقع مثلاً همهاش آره، علاقه شدیدی به تفنگ داشت، دنبال درست کردن تفنگ و این چیزها، کلاً تیپ اینجوری بود. برای همین...
ولی این روحیه یا این ایده ضد حکومت، ضد نظام، به خصوص نظام دیکتاتوری مثل نظام شاه، این ریشهش توی چی بود فکر میکنید؟ آیا اصلاً چنین چیزی بود توی خانواده شما یا...؟
کمابیش. ما چون پدرم که در حقیقت کارمند مخابرات بود، کلاً هم از آخوند و کلاً بیزار بود، از آخوند و اینها. میگفت اینها اصلاً هیچ موقع نباید بهشون اعتماد کرد. خب یه همچین فضایی توی خانواده ما بود. دیگه برادرم که رفت دانشگاه، این دیگه بیشتر چیز شد. بهطور خاص دیگه خود ۵۷ ما یه جورهایی دیگه مثلاً از این شابلونهای اون موقع بنیانگذاران بود، سعید محسن و حنیف و...
درسته.
از اینها تو خونه درست میکردیم و بعد میبردیم چیز میکردیم. یا من و داداشم بیژن که ما با همدیگر خیلی چفت بودیم، نزدیک بود سنمون. میرفتیم کتابفروشی، بعد مثلاً کتابهای چیز میفروختیم و اینها یعنی دیگه این...
ولی تمام خواهر برادرها همه با هم وارد این فعالیتها شدین؟
کمابیش، آره.
در زمان انقلاب، درسته؟
بله. ولی بودیم دیگه توی چیز، تو پروسه انقلاب همپای خلاصه تظاهرات و اینها دیگه اون... چون دیگه تقریباً...
این عام شده بود، یعنی همه فهمیده بودن که دیگه یک دیکتاتوریای بالای کار هست که دیگه نباید باشه.
درسته. بعد بعد از جریان انقلاب یا همون در حین جریان انقلاب، چی شد که با جریان سازمان مجاهدین آشنا شدید؟ بهخصوص بعد از انقلاب خب یه فضای نسبتاً سیاسی بود، فضای آزادتری بود، منظورم نسبت به قبل و بعدش که بعدش که خب این ۴۰ سال حکومت رژیم هستش که جایی برای آزادی نذاشته، قبلش هم همینطور. گروهها یا جریانهای جدیدتر، دیگر هم بودن. چرا به سمت این جریان در واقع تمایل پیدا کردید؟ یا دلیلش چی بود؟
من و بیژن میرفتیم کتابفروشی، همین که گفتم.
درسته.
اون اوایل میرفتیم سه راه جمهوری و اون مناطق. مثلاً یه جایی گیر میآوردیم چیز میکردیم، کتاب میذاشتیم. دیگه یواشیواش که خلاصه این کار حرفهایتر، چون اون موقع مدارس هم که تعطیل شده بود دیگه، نه مدرسه و اینها. حرفهایتر شد، دیگه رفتیم یواشیواش به سمت دانشگاه. دیگه توی دانشگاه میرفتیم بساط میذاشتیم، کتاب و اینها. بودن خیلیها بودن کتابفروشی. اونجا که دیگه رفتیم ما معمولاً میرفتیم جلوی دانشکده ادبیات. اونجا خیلی شلوغ بود، بحثهای مختلف بود و فلان و اینها، اونجا چیز. دیگه اونجا من با چند تا از نمایشگاههایی که توی دانشکده فنی بیشتر گذاشته بودن از مجاهدین، اونجا برخورد کردم. عکسهای شهدا، بعد نمیدونم کتاب مهدی رضایی، عکس مهدی رضایی، دفاعیاتش، بعد دیگه این اون صحنههایی بود که خلاصه یک زندگی جدیدی رو نشون میداد. یعنی از مثلاً چون به هر حال مهدی رضایی، میگفتیم اون موقع گل سرخ انقلاب، سنش هم ۱۹ سال، تو دادگاه به اون شکل چیز کرد. این خیلی انگیزه، خیلی جذاب، خیلی خلاصه جذب میکرد این. ولی اگه بخوام بگم که اون نقطه عطفش کجا بود، اونجایی که دیگه آدم احساس میکنه اون خلاصه یافت اون گمشدهاش رو، توی در حقیقت بعد از فوت پدر طالقانی بود.
پدر طالقانی ۱۹ شهریور ۵۸ فوت کرد که خب روز بعدش یک خلاصه مراسمی، فکر کنم اون موقع گفتن دو میلیون و اینها. بهطور واقعی هم اینجوری بود، تو تهران پر بود. اصلاً ما میخواستیم بریم تا بهشت زهرا، اصلاً خیابونها که همه پر بود، دیدیم دیگه از میدان راهآهن به بعدش اصلاً نمیشه رفت، انقدر شلوغ بود که برگشتیم. یکی دو روز بعدش توی دانشگاه تهران ما همین درگیر کتاب و اینها بودیم، تقریباً غروب شده بود، تاریکی و اینها. اون موقع تو دانشگاه تهران اینجوری بود که توی مثلاً سالنهای مختلفش و جاهای مختلف هم مثلاً سخنرانی میکردن، هم مثلاً میز کتاب بود. موضوعات برنامههای مختلف بود. و همینطور تو زمین چمن هم همینطور سخنرانیهای مختلف بود. تقریباً میگم همین دم غروب و اینها بود، بعد یهو دیدم که توی زمین چمن یه چیزی اعلام کردن، بعد دیدم که همه این دانشگاه تهران که جمعیت تو همه جا پخش شده بود، دارن همینجوری به سرعت میرن به سمت زمین چمن.
من خودم خیلی چیز شدم، موندم چه خبر شده؟ چه اتفاقی افتاد؟ که خلاصه الان همه دارن از هر طرف به اون سمت، قبلش هرکی داشت کار خودشو میکرد. که رفتم یکم جلوتر چون چیزم بود، اون موقع بیژنم نبود. یه یادداشت نوشتم که من رفتم چیز نیست، اگه خواستی بیا فلان.
برای کی یادداشت نوشتین؟
بیژن، چون با هم بودیم دیگه. اون موقع پیشم نبود توی چیز، همون کتاب، بساط کتاب. گفتم که من جمع کردم...
کتاب بساط. بله.
میرم زمین چمن، که اونم از اون طرف رفته بود اصلاً.
که رفتیم زمین چمن، همینجور پرسوجو گفتن که سخنرانی آقای مسعود رجویِ. بعد که دیگه رسیدم دیگه، من که رسیدم دیگه زمین چمن پر شده بود. یعنی دیگه چیز نبود، خود زمین چمن رو دیگه نمیشد. ما اومدیم از کنارههای زمین چمن، اون موقع جویِ چیز داشت، اومدم از کنارهها که ببینم که خلاصه چیه؟ هم صدا رو بهتر بشنوم. از اونجا دیگه خلاصه صحبتهای برادر دیگه چیز بود، حتماً نوارش هم که شنیدین، اون برادر تقریباً در تمام صحبت در حالِ خلاصه حالت مغموم و اشک و اینها بود، در عینِ صلابتی که داشت. برای من جدید بود. هی میخواستم ببینم که این خلاصه گوینده، میشناختم... رفتم تا زیر در حقیقت یه تریبونی بود، تریبون خیلی کوچیکی بود. یه فکر کنم یه سکوی ۲۰ سانتی گذاشته بودن که برادر رو اون سکو ایستاده بود، یه تریبون جلوش بود. بعد دو تا از این پروژکتورها فکر کنم ۵۰۰ بود، از پایین نور انداخته بود بهش.
