گفتنی‌ها ـ حشمت‌الله کاربخش ـ سفری که همه باورها را زیر و رو کرد

۱۴۰۵/۵/۱۰

گفت‌وگویی درباره مسیری پر فراز و نشیب؛ از کودکی در خانواده‌ای مذهبی تا تجربه جنگ، اسارت و آشنایی با روایت‌هایی که نگاه او را نسبت به گذشته و آینده دگرگون کرد.

سلام، خوش آمدید. اینجا برنامه گفتنی‌هاست. تو این برنامه با مهمانان برنامه صحبت می‌کنیم، از تجربیاتشون می‌شنویم و اینکه اون‌ها این روند مبارزه و مسیر مبارزه رو چگونه آغاز کردند، چطور پیمودند و چگونه اون رو تجربه کردند. تو برنامه امروزمون مهمانی داریم که برخلاف اون به قول معروف ملاء اجتماعی خودش، مسیر دیگه ای رو در زندگی انتخاب می‌کنه. مسلماً شاید کاملاً ۱۸۰ درجه متفاوت. حالا می‌خواهیم همراه بشیم با ایشون و از این سفر بسیار بسیار جالب و این سرگذشت بشنویم. مهمان این بخش از برنامه ما آقای حشمت‌الله کاربخش هستش که به ما این افتخار رو دادن که با ما همراه هستن. آقای کاربخش خوش آمدید.

متشکرم فرزاد جان. این افتخار منه که خلاصه شما من رو به این مصاحبه دعوت کردید.

اختیار دارین. بسیار بسیار خوشحال میشیم که بشنویم تجربیات شما رو در این مسیر، در این همراهی، در این همگامی، در این مبارزه. خب، از کجا شروع بکنیم؟ به چه سالی بریم؟ از کجا شروع بکنیم؟ من در خلالش سؤال‌هایی می‌کنم که به ذهنم میرسه در رابطه با سرگذشت شما. ولی این مسیر، این داستان، این سفر از کجا شروع شد؟

همون‌طور که ابتدای خود صحبتتون گفتید، من توی خونه کارگری و نسبتاً محروم به دنیا اومدم که به هر حال کارگری با باورهای مذهبی به دنیا اومدم.

چه سالی به دنیا اومدین؟ اصلاً ببینیم با چه سال‌هایی صحبت می‌کنیم؟

من در سال‌های شاید بگم قبل از اواسط دهه ۴۰.

اواسط دهه ۴۰. بله.

خب از همون اولش این محرومیت رو می‌دیدم.

درسته‌.

ولی دیگه از اونجا که بگذریم بیایم بگیم از شروع انقلاب بگیم که به هر حال وقتی که انقلاب شد، ما که شناختی از آخوندها نداشتیم که این خمینی و آخوندها دستشون... و واقعاً هم فکر می‌کردیم این‌ها امید و اعتمادهای ما هستند تو این مسیر و امید مستضعفان و اون رهبر مستضعفان که ازش می‌گفتن و این چیزها...

چون ملاء اجتماعی تو خانواده‌ام همین بود دیگه، درسته؟

بله، تو ملاء اجتماعی خانواده‌ام همین‌طور بود.

اهل کجاین شما دقیقاً؟

ما خودمون در مجموع همه‌مون توی امیدیه به دنیا اومدیم. منتها بعد از اینکه پدرم بر اثر سانحه‌ای که براش پیش اومد تو شرکت نفت که دیگه نتونست ادامه بده، اون رو زودتر از موعد بازنشسته کردن که دیگه ما اومدیم مسجدسلیمان. اونجا سکنی گرفتیم.

درسته. ولی یعنی در اساس اگه بخوایم بگیم، میشه گفت اهل مسجدسلیمان. دوران دبستان و دبیرستان و این‌ها...

بله، خانواده‌ام که از من بزرگتر بودن، اون‌ها به هر حال توی امیدیه تحصیلات رو ادامه دادن ولی خب من دبستان رو دیگه از مسجدسلیمان شروع کردم.

بعد گفتین که بریم سراغ دوران انقلاب. دوران انقلاب مثلاً شما ۱۳ سالت بود، درسته؟

۱۲ سال.

۱۲ سال، ۱۳ سالت بود بعد انقلاب شده... چه فکر می‌کردی؟ دنبال چی بودین؟

والا اون موقع فکر می‌کردم که مثلاً دیگه بعد از این دیگه وضعیت ما خوب میشه. به هر حال دیگه اون فشارهای اقتصادی که بود، مثلاً اون مال دوران شاه بود. الان دیگه این‌ها اومدن، همون‌که گفتم امید مستضعفان، رهبر مسلمین... خلاصه امامی بود که تو ماه می‌دیدنش! خب تمامی این‌ها، این باورها همه تقریباً همه ما رو خانواده‌تاً به اون سمت کشوند. به اون سمت کشوند که... من دو تا از خواهرام که از خودم بزرگتر بودن، در ارگان‌های رژیم خلاصه کار می‌کردند. یکیشون مثلاً تو جهاد سازندگی بود، بعد از جهاد سازندگی شد رئیس سازمان محیط زیست و دوران خاتمی کاندیدای مجلس شده بود و بعدشم عضو شورای شهر بود که دیگه تحت تاثیر همین خانواده بودم. حتی باورهای مذهبی‌مون هم تحت تاثیر خانواده بود. به خاطر همینم مثلاً من زمانی که جنگ شد، دیگه به هر حال ما که مدرسه نمی‌رفتیم، چون همه جا جنگ بود و این چیزها، به سمت جبهه‌های جنگ و این چیزها کشیده شدم.

در چه سنی؟

اون موقع ۱۶ سالم بود.

۱۶ سالگی.

بله، ۱۶ سالم بود.

۱۶ سالگی به تشویق همین خانواده و این‌ها که شما رفتی جبهه جنگ، درسته؟

بله.

بعد... اونجا چی دیدید به عنوان یک جوان ۱۶ ساله توی جنگ؟ خب فکر می‌کنم همه خیلی چیزها در موردش شنیدیم ولی چیزی که خودتون تجربه کردید اونجا؟

من از تجربه خودم میگم که خیلی چیزها بود اونجا منو خلاصه به این مسیری که توش بودم به اشراف می‌رسوند. حالا جدا از اینکه به هر حال من به جبهه رفتم، توی جنگ شرکت داشتم، درسته‌ خودم سنم کم بود، منتها بچه‌هایی می‌دیدم که مثلاً ۱۳ ۱۴ ساله اومدن، بعد این‌ها مثلاً فرض کن توی حملات و عملیات‌ها و این‌ها مثلاً فرض کن زخمی می‌شدن، دست و پاشون قطع می‌شد، بعد کسی بهشون کمک نمی‌کرد. خب این‌ها برام چیز بود، خب چرا؟ مثلاً این زخمی شده، چرا نباید بهش کمک، چرا همه گذاشتن رفتن؟ یا نمونه دیگه‌ای که مثلاً فرض کن از اسرا که می‌گرفتن دست‌بسته، بعد این‌ها رو می‌بردن مثلاً جای دورتر از بقیه مثلاً این‌ها رو می‌کشتن، این‌ها مثلاً برام سؤال می‌شد، چرا؟ این راه درسته؟ این چیه؟ اما خب باز هم هنوز باور داشتم که این‌هایی که این پایینن این کارو می‌کنن، اون که بالاست این‌جوری نیست. تا زمانی که دیگه من توی جنگ اسیر شدم.

چه سالی بود؟

زمستون سال ۶۲.

۱۳۶۲.

بله. تو جنگ اسیر شدم. دیگه وقتی تو اردوگاه بودم، بعد از شاید بگم یک سال، کمتر از یک سال، دیگه مسیر خودم رو از این‌ها جدا کردم.

تو همون محیطی که در اون پادگانی که بودین یا در اونجایی که بودین؟

بله، تو اون محلی که بودیم، بهش می‌گفتیم اردوگاه. تو اون اردوگاه که بودیم دیگه مسیرمون رو از این‌ها جدا کردیم، دیگه باهاشون نبودیم.

یعنی واقعاً در سن ۱۶ سالگی در ۱۶ ۱۸ سالگی با این دشواری‌ها مواجه شده بودین، درسته؟ و واقعاً نمی‌تونستین تشخیص بدین که چی درسته، شک به اینکه اصلاً اون چیزهایی که فکر می‌کردین، تو خانواده گفته می‌شد، تو جامعه گفته می‌شد... بعد چطور ادامه پیدا کرد این سفری که حالا در جوانی به شک خوردین که اصلاً من در راه درستی هستم، در راه درستی نیستم؟

خب تا اونجایی که ما صفمون رو از این‌ها جدا کردیم، خب یه تعدادی بودیم، با هم بودیم. قرار شد گفتیم خب ما دوران اسارتمون رو بگذارونیم و کاری به این چیزها نداشته باشیم. تا اینکه بر حسب اتفاق سال ۶۴ یک بار یک برنامه‌ای از تلویزیون عراق گذاشته شد که مراسم ازدواجی بود، ۳۰ خرداد سال ۶۴، که این مراسم رو گذاشت. من اون موقع از مجاهدین و این‌ها شنیده بودم، همون دهه ۶۰ اسم مجاهدین رو شنیده بودم. اونجا که بودیم، خب من تا از طریق سیمای مقاومت که با این مسائل آشنا شدیم، شاید از زندان‌ها گفتن و این چیزها، خیلی بیشتر فهمیدم ولی خب اون موقع مثلاً ما از زندان‌ها و این‌ها خبر نداشتیم.

هیچ نمی‌دونستین که واقعاً تو ایران داره به صورت واقعی چی می‌گذره از لحاظ سیاسی اجتماعی و...

اطلاع‌رسانی نمی‌شد که. از طریق مثلاً فرض کن یکباره مثلاً متوجه می‌شدیم مثلاً فرض کن همین دوستم که می‌دونستم مثلاً فرض کن این هوادار مجاهدینه، خانواده‌اش هوادار مجاهدینه، مثلاً نشریه‌می‌فروشه، تو مسجدسلیمان. یه باره مثلاً می‌دیدیم این غیبش زد! بعد می‌گفتن خب این دستگیر شده، بردنش زندان. برای چی؟ کسی نمی‌دونست. بعد این مثلاً فرض کن بعد از ۲ سال دیگه باهاشون مواجه می‌شدیم... برای چی دستگیرت کردن؟ چی شد داستان؟ خب اون‌ها هم که چیزی نمی‌گفتن. به هر حال جو خانوادگی من رو می‌دونستن ولی شاید فکر می‌کردند که مثلاً من اگه چیزی از رژیم بگن ببرم بذارم کلاه‌شون! نمی‌گفتن. ولی واقعاً نمی‌دونستی که تو ایران داره چی اتفاقی می‌افته. اطلاع‌رسانی واقعاً نمی‌شد. بعدشم تو جو خانواده که همه‌ش مثلاً از خمینی طرفداری می‌کنند و این چیزها... بعدشم تو ملاء بیرون که می‌رفتی، فامیل و این‌ها، کسی نبود که واقعیت رو بگه. ما از این‌ها نداشتیم.

یعنی اولین باری که شنیدی که فرض کن تو همون تصاویر یا ویدیوهایی که می‌دیدی یا سیمای مقاومت که می‌دیدی اولین باری که شنیدی بحث زندان و کشتار و این چیزها هست چه تأثیری روت داشت؟

اولین باری که راستش این رو شنیدم، اصلاً برام خیلی سخت بود. گفتم مگه میشه مثلاً یک کسی که خودش رو اسلامی میدونه، بعد حالا تو جنگ فرض کن اسیری رو کشتن، اون شاید مثلاً دیگه یکی چیزی بوده ولی این زندان‌ها... این نمیتونه باشه، اسلام نمیتونه باشه. به خاطر همین من گفتم که بعد از اون دیگه من کم‌کم جذب مجاهدین و این برنامه‌هاشون شدم چون خیلی دلم می‌خواست به هر حال این مجاهدینی که اون بچه‌ها رو می‌دیدم که دوستان خودم بودن هوادارشون بودن، بعد الان این‌ها چی میگن؟ اون‌ها چی می‌دیدن که من نمی‌دیدم؟

بله. ولی تا اون موقع هیچ مجاهدی حتی توی اون محل اسرا و این‌ها نیامده بود که شما ببینیدش و باهاش آشنایی داشته باشید؟ فقط همون قدری که از توی همین برنامه‌های تلویزیونی...

تلویزیون. من یادم میاد اولین باری که این برنامه‌های سیما به طور رسمی شروع شد، سیمای مقاومت، یکی از اولین برنامه‌هاش برنامه «حسین پیامبر جاویدان آزادی» بود که اون ایام ایام عاشورا هم بود. بله. بعد خب گفتم به دلیل همین باورهای مذهبی من خیلی جذب این برنامه‌ شده بودم. و دیگه می‌فهمیدم که این باید درست باشه. حالا از کجا میگم این باید درست باشه؟ چون بعد یک سری نشریات هم اومد. مثلاً ایران آزاد، نشریاتی بود که چاپ می‌شد اونجا می‌فرستادند. یک سری رابط بودند می‌رفتند این نشریات می‌گرفتند می‌آوردند برای ما اونجا. بعد مثلاً من می‌دیدم که تمام این به قول خودمون این لجن‌پراکنی‌هایی که بر علیه رهبری مقاومت در سال ۶۴ شده بود، علناً همه داخل اون روزنامه‌ها، اون نشریاتی که به دست ما می‌رسید، همه این‌ها بود.

یعنی به نوعی جواب داده شده بود یا بهش اشاره شده بود.

آره این‌ها همه‌ نوشته شده بود. بعد گفتم خب اگر کسی کارش اشتباه باشه که نمی‌اد که بگه. خب پس این که اومده تمام این جریان‌های سیاسی بر علیه‌ش لجن‌پراکنی کردن، حرف‌های خلاصه نامربوط، زشت، کثیف، نیش زدن، خب نمی‌اد این‌ها رو بزنه تو نشریات خودشم.

درسته.

گفتنی‌ها ـ حشمت‌الله کاربخش ـ سفری که همه باورها را زیر و رو کرد ـ قسمت دوم

 
 
 
لطفاً به اشتراک بگذارید:
TelegramXFacebookEmail

خبرهای مرتبط